زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩

هر کجا هستم باشم ، آن وطن مال من است

 

آخرین بار که دیدمش ، گویا بیست و هشت سال پیش بود. پسرکی سه ساله بود. نمی توانست اسمم را به درستی تلفظ کند. حتی بلد نبود بگوید که اسمم طولانی است و تا بخواهم حروف را تمام کنم نفسم می برد. اما امروز برایم عکس هائی بسیار زیبا از نفاط مختلف آن خانه و کاشانه دور مانده فرستاده است. یعنی که هر کجا هستم باشم. آن وطن مال من است. آن اقوام متعلق به من هستند. یعنی که روح بدن دن آیریلار ، قان قاندان آیریلماز / روح از جان جدا می شود ، اما خویشاوندی و نزدیکی هرگز. به شرطی که دلی نشکنی که دل شکسته را درمان نمی شه کرد. آن قدیمها که چینی بند زن به کوچه مان می آمد و صدا می کرد آی چینی بند زن آمده ، در و همسایه دورش جمع می شدند هر کسی کاسه یا پیاله یا یشقاب و چیزهای دیگر چینی اش را که ترک خورده یا شکسته می آورد و چینی بند زن بند می زد و دستمزدی می گرفت. یک روز در مقابل سوال فاطمه بیکم خانم که دیس چینی یادگار مادرش از چهار جا ترک خورده بود ، گفت :« مهم نیست از صد جا هم ترک بخورد بند می زنم بهتر از روز اولش ، فقط قلب شکسته را نمی توانم بند بزنم.» او ظروف چینی را از طرف آستری اش بند می زد. ظاهر ظرف را اگر دقت نمی کردی ، به شکل سابق درمی آورد.ظروف قدیمی ، یادگار مادرها و مادربزرگ ها خیلی عزیز بودند.

اما این عکس زیبای ارسالی چندین و چند قصه دارد. درخت سبزی که سایه زیر سر گربه ای شده است. راننده ای که رحم و مروت را فراموش نکرده و منتظر بیدار شدن و پیاده شدن از اتومبیل شده ، تا بیدار شدن جناب گربه از خواب فرصت را مغتنم شمرده و عکس های زیبائی از او گرفته است. به محض سر بلند کردن جناب ، با او به مکالمه ای دوستانه پرداخته.

راننده : سلام جناب گربه.

گربه : سلام از ماست جناب راننده.

راننده : ناوار نه یوخ ؟ کئف مئف نئجه دی؟ نئینیسن نئینه میسن؟ بالا - بولا نه کئفده دی؟ سازسان دا انشالله؟ کئفین یاخجی دی دای؟ / چه خبر ؟ حال و احوال چطوره؟ چه می کنی و چه نمی کنی؟ بچه مچه در چه حالیه ؟ کیف ات کوکه انشالله؟ حالت خوبه دیگه؟

گربه : کئفین خبر آلان چوخ اولسون . وارام دای شوکورآللاها

 

راننده : این بالا خوش می گذرد دیگر؟ جایتان که تنگ و ناراحت نیست؟

گربه : الحمدالله خوب است. چرت وسط ظهری حالم را حسابی جا آورد.

راننده : الحمدالله ، گرسنه که نیستید؟

گربه : نه ! خدا را شکر یک بچه تپل مپل خیلی ناز برایم یک تکه گوشت داد. البته دست مامان و باباش درد نکند که از بچه شان خواستند از گوشت همبرگر ساندویچ اش تکه کوچکی به من هدیه کند.

راننده : معلوم است که اینجا خیلی به شما خوش می گذرد. با مردم مهربانش حسابی کنار می آیی.

گربه : بله جناب راننده. خوش می گذرد. البته یعضی ها هستند که به محض دیدنم داد و هوار راه می اندازند که پیش ده پیش ده ( برو گم شده به زبان گربه ) بچه هاشان هم با سنگ و چوب می زنندمان . اما همه که بد خلق نیستند.

راننده : خوب مردم اخلاق و رفتارشان متفاوت است. خدا را شکر که شما سیاه نیستید وگرنه مادرم می ترسید و می گفت که شما جن هستید و به شکل گربه درآمده اید.

گربه با ترس و تعجب : استغفرالله! این چه حرفی است که مادرتان می زند؟ خدا نکند من جن باشم !

راننده : حالا می شود خواهش کنم از اتومبیلم پیاده شوید؟ می خواهم بروم.

گربه : چرا با این عجله؟ داشتیم خوش گپ می زدیم!

راننده : آخر دیرم می شود.نیم ساعتی می شود که اینجا هستم . نخواستم چرت شما را به هم بزنم.

گربه : ای وای ببخشید جناب راننده ! به خدا خیلی شرمنده ام.

راننده : دشمن ات شرمنده باشد . جناب گربه.

گربه پایین می پرد و بعد از خداحافظی و خیر پیش گفتن ، برای گردش و سیر و سیاحت و تماشای تاب بازی و چرخ فلک بازی بچه ها وارد پارک می شود.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :