سال نوی میلادی بر هموطنان مسیحی و دوستان و همگان مبارک

شب سر ساعت دوازده ، سال 2010 بار و بندیلش را برداشت و خداحافظی کرد و رفت و سال 2011 پا به میدان نهاد تصمیم گرفتم سر ساعت دورازده در سکوت و آرامش شبانه با خدایم به صحبت و راز و نیاز بنشینم. دعا کنم ، آرزوهایم را بر زبان بیاورم. از او بخواهم آنچه که دلم می خواهد. اما نیم ساعت به وقت مانده صدای تک و توک ترقه و آتش بازی شروع شد و نیم ساعت دیگرش آسمان با ستارگان مصنوعی روشن و به دنبالش هوا مه آلود از دود ناشی از ترقه و غیره شد. صبر کردم تا دوباره سکوت برقرار شود. آخر همه ساله سر سفره هفت سین می نشینم و با سکوت و آرامش خاطر در مقابل خدا می نشینم و حرفهایم را می زنم. چه می دانم ، فکر می کنم اگر سر و صدا باشد حواس خدا را پرت می کند و گوش به حرفهایم نمی کند و آرزوهایم به دلم می ماند . هنگام دعا در سکوت و آرامش، توی دلم حس می کنم که صدایم را می شنود و بیشتر وقتها هم آرزوهایم را برآورده می کند.

بنا به عادت همیشگی ام در آغاز سال نو ، خواستم سال نوی میلادی را نیز با سکوت و آرامش و دعا و آرزو شروع کنم که نشد. اگر چه سال نوی ما نوروز است و مراسم مخصوص و زیبای خودمان را داریم ، اما زندگی در غربتستان موجب می شود آداب و رسوم و اعیاد کشور میزبان در ما اثر بگذارد و همرنگ جماعت شویم.

دلم می خواست درمورد کریسمس و ژانویه و آداب و رسوم مردم اینجا بنویسم. از اورزولا خواستم که در مورد آداب و رسومشان برایم تعریف کند. آنچه که خودم می دانستم تعریف کرد. برای شب کریسمس اردک تو پر را داخل فر می گذارد که بپزد و برشته شود. کیک و شیرینی و تنقلات دیگر نیز تهیه می کند. شب با فامیل درجه یک دور هم می نشینند و نوش جان می کنند و به همدیگر هدیه می دهند. اینها رسم دید و بازدید عید و سیزده روز تعطیلی و سیزده بدر ندارند به جای سفره هفت سین درخت کاج تزئین می کنند. امسال علاوه بر ستاره های کاغذی و آماده ، خودش ستاره های قلاب بافی و مروارید بافی درست کرده و دور و بر درخت اش آویزان کرده بود. زیبا بودند و به درد روتختی و پتو و بالش تزئینی می خوردند. می گفت که بعد از تمام شدن تعطیل و برچیدن درخت ، ستاره های قلاب بافی را درآورده و روبالشی درست خواهد کرد. برای سال بعد خدا بزرگ است ، شاید کار هنری تازه ای دربیاید و درست کند.

روز اول ژانویه شهرمان خیلی ساکت بود. نه دید و بازدیدی ، نه مغازه بازی ، نه اتوبوس و قطاری. گاهی صدای پارس سگی به گوشم می رسید. گویا سگ را تازه خریده اند و با اینکه در اجاره نامه مان نوشته شده که از نگهداری حیوان خانگی خودداری کنیم. اما این سگ گویا هدیه کریسمس است و هدیه عزیز است و نمی شود پس داد. تا زمانی که آزاری به همسایه ها نمی رساند جای کسی را تنگ نکرده است.

همسایه دو کوچه آن طرفی گربه اش را رها کرده بود، تا بیرون گردش کند. گربه یک کمی روی برفها راه رفت. تنها بود . گوئی از تنهائی و سرما ، حوصله اش سر رفت به خانه برگشت و مثل همیشه پشت پنجره اتاق نشست و سرگرم تماشای باغچه یخ زده روبرویش شد.

چندوقتی است که از سنجاب کوچولوی باغچه یخ زده خبری نیست. اما رد پایش روی برفها دیده می شود. شاید او هم سردش شده و لابه لای برگهای سبز سرو و کاج داخل باغچه قایم شده است. بعضی وقتها که هوا گرم و آفتابی است می آید و پشت پنجره می نشیند. تا دوربین به دست می گیرم که عکسی یادگاری ازش بگیرم فوری از پشت پنجره می پرد و لابه لای درختها پنهان می شود.

سال عوض شد و سال جدید شروع شد. به رسم و عادت همیشگی ام دعا کردم . آرزو کردم. مرگ حق است و امر خداست. جان را خدا داده و خدا خواهد گرفت. من آرزو می کنم کشتن نباشد. قتل نباشد. جنگ نباشد.

برای وطنم باران آرزو می کنم تا خاک و دلهای تشنه را بشوید و سیراب کند.