زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩

به بهانه دیروزی که هشتم مارس بود و روز زن بود و روز تبریکات دل خوش کنکی و تمجید و تعریف و سرایش اشعار نغز بود واما حوصله ای برای نوشتن نبود. دیروزی که اعظم را به یادم آورد که آرزو می کرد یک چشمش کور و یک پایش چلاغ می بود و مذکر به دنیا می آمد. دیروزی که حکیمه را به یادم آورد که آرزو می کرد ویجنتی مالای فیلم های سنگام و سورج و رام و شام ، باشد و همینطوری الکی توی فیلم ها و کنار گلها و در حال شنا آواز بخواند و هندی برقصد. طفلکی فکر می کرد زنان هندی در دریایی از گل و سنبل غوطه ورند و او عقب مانده. دیروزی که آرزوی اشرف را به خاطرم آورد که دلش می خواست ایندیرا گاندی یا مارگرت تاچر باشد و قدرت را به دست بگیرد. آنوقت خودش می داند چه کند و چه نکند. دیروزی که صدای خشمگین و ناچار لیلی را در گوشم پیچانده بود. او که دیگر دلش هیچ نمی خواست و پشیمان بود از دختر شهری و باسواد بودن و بارها گفته بود که کاش از اهالی کوره دهی بود. از ان دهات « سازیم دینقیل» که مردمش بجز ارد و گندم و نان هیچ چیز دیگری را نمی شناختند . چه برسد به سواد و حق و حقوق.

چنین افکار درهم و برهمی بود که مانع نوشتن شد.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :