زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

 

یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود ، غیر از خدا هیچکس نبود . سال 1357 بود . دارا و سارا و موسی و سامان ، بچه های گلشن و علی پاسبان  بودند . علی پاسبان همانطور که از اسمش پیداست فقط پاسبان بود . کشیک می داد ، دزد می گرفت و ... غیر از این کار دیگری از دستش برنمی آمد .

 

22 بهمن بود . آدمهائی دور هم جمع شده  و دسته بزرگی تشکیل دادند . سپس به سراغ پاسبانها رفتند . گرفتند و لختشان کردند و بیرحمانه کشتند . آذرشهر رکورد قتل عام پاسبانها را آنهم به نوع وحشتناک ، به خود اختصاص داد .

 

علی پاسبان قصه ما نیز به دست یکی ازاین دسته های بزرگ در یکی از شهرها  گرفتار آمد . گرفتندش و بدون محاکمه به دارش آویختند . هنوزهم نمی دانیم جرمش چه بود ؟

 

ائششه یه گوجو چاتمادی ، پالانینی تاپدادی ( زورش به خر نرسید ، پالونشو کتک زد . )

 

گلشن می گفت : انقلاب مثل مرغ غول آسائیست که فرزندان خود را مثل دانه برمی چیند .

 

دارا از سارا گلوله ای آتشین هدیه گرفت و همان لحظه جان داد و دارا به وجود خود افتخار کرد .

 

موسی لو رفت و به دار آویخته شد و دارا دوباره بر رشادت خود افتخار کرد .

 

سامان نیز لو رفت .  دارا قبل از اینکه بار سوم به وجود خود افتخار کند ، در راه عقیده خود کشته و با جاه و جلال دفن شد .

 

گلشن تنها بازمانده خانواده اش ، سامان را در خانه پدربزرگ مخفی و خود به عزای عزیزان از دست رفته اش نشست . اما نتوانست گریه کند چون بکی مردار شده و نباید برایش گریست و دیگری به بهشت رفته و نیازی به گریه ندارد .

 

اینچنین بود که گلشن با هزار مصیبت با فرزند خود راهی دیار غربت شد . سامان نوجوان در دیار غربت همراه مادر زندگی جدید خود را شروع کرد . حالا برای خود مردیست و شغلی و زندگی و آسایشی دارد . فکر می کردم حالا دیگر این مادر و پسر قویماغ ایچینده اوزورلر ( توی کاچی شنا می کنند ، منظور رفاه بسیار است ) سه سال پیش سامان ما با دختری از ایران ازدواج کرد . طفلک چقدر خوشحال بود زنی ایرانی و فرزندانی ایرانی خواهد داشت . زن جوان آمد و بعد از یک سال هم مادر شد . حالا دیگر هم زبان یاد گرفته  و هم به علت وجود فرزند ایاغی به رکیمیشدی ( جایش محکم شده بود )

 

گلشن گاهی اوقات تلفن می زد و به دیدنم می آمد . اگرچه زنی شکسته و داغدیده و مصیبت کشیده  است ، اما خوش صحبت و مهربان است . یک هفته پیش ساعت 9 شب به من زنگ زد صدایش گرفته بود گوئی به زحمت می توانست جلوی گریه اش را بگیرد . می خواست پیشم بیاید . فهمیدم که دردی دارد و گرنه این وقت شب هوس آمدن به خانه من که با شهر آنها حدود دو ساعت فاصله دارد  نمی کرد . منتظرش شدم . پس از دو ساعت و اندی بالاخره آمد . تا در را به رویش باز کردم گریه مجال سلام و احوالپرسی را به او نداد . با هم شامی خوردیم و چائی نوشیدیم و درد دل کردیم و گریستیم . داشتم برایش رختخواب آماده می کردم که تلفن زنگ زد . سامان بود با صدائی درمانده و ناتوان سفارش مادرش را کرد آنامی سنه ، سنی الله ها ( مادرم را به تو و تو را به خدا می سپارم ) و پشت سر او برادر گلشن زنگ زد و از خواهرش خواست که پیش آنها برود و با آنها زندگی کند . درخواست برادر را پذیرفت . چاره ای جز این نداشت . آدمی که پیر می شود نیاز به کمک و مواظبت دارد .

 

حتمن حدس زدید که موضوع از چه قرار است . رعنا عروس گلشن خانم بعد از تولد اولین فرزند و باز کردن جای پا عذر این زن را خواسته . چون او مزاحم ایشان است .

 

یک روز بعد رعنا زنگ زد . به او اشاره کردم که کار خوبی نکرده . می توانست نزدیک خودشان برای او آپارتمان کوچکی اجاره کرده و با مهر و دوستی برایش زندگی جدید و مستقلی فراهم کند . اینگونه راندن پیرزن مصیبت دیده ، آن هم از خانه خودش ، انسانی نیست . راستش را بخواهید از نوع جوابی که داد خوشم نیامد حرف حسابش این بود که  : من استقلالم را دوست دارم . از روزی که حامله شدم هر چی به این زن می گویم از خانه من برو بیرون ، نمیرود . زود زود بیمار می شود و میرود اتاق خودش و می خوابد . کارش شده دوا خوردن . وقتی بیمار می شود  حالم از او به هم می خورد . من استقلال و آزادیم را خیلی دوست دارم . به او گفته بودم که استقلال از همه چیز مهم تر است .  

 

مادر و پسر را تهدید کرده بود که یا این زن از این خانه برود و یا طلاق می گیرم و چون اینجا آلمان است بچه را هم از شما می گیرم . بیچاره سامان و بیچاره مادرش .

 

دوستان اختلاف سنی و عقیده  بین عروس و مادرشوهر ، پدر و پسر را قبول دارم و خودم اکنون آپارتمان کوچک و وسایل ارزان قیمت خانه ام را به آپارتمان شیک و مبلمان  پسرم ترجیح می دهم . دوست دارم تنها زندگی کنم . اما گلشن در شرایطی نیست که تنها بماند .

 

رعنا وبلاک مرا می شناسد و میخواند و می داند که هدف از نوشتن این پستم نکوهش شدید  اعمال و رفتار زشت و ناپسند او با گلشن است . می تواند در پیامگیر وبلاکم هزار فحش بدهد . اما فراموش نکند در مورد بدی که در حق مادرشوهرش کرد و به چشم خود شاهد ماجرا بودم کم نوشتم .

 

و سرانجام حالم را به هم زد این نوع استقلال .

 

***

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :