زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

معلم کلاس اول من

معلم کلاس اول من خانم امینی بود. او دختر جوان و مؤمنی بود. موهای بلندش را شانه می زد و صاف روی شانه هایش می انداخت. یک خال سیاه هم داشت. اما خال سیاهش روی گونه اش حرکت می کرد و هر جائی که دلش می خواست وامی ایستاد. خال سیاهش گاهی پشت لبش بود و گاهی روی چانه اش و گاهی هم گوشه لبش. بعضی وقتها هم می رفت و درست وسط گونه اش می نشست. برای همین هم بود که تا مدتها فکر می کردم تنها عضو بدن که قدرت حرکت دارد خال سیاه روی گونه است.

اما آنچه که موجب شده قیافه و قد و قامت و لبخند و خشم خانم امینی فراموشم نشود ، نه موهای صاف و بلندش است و نه خال سیاه متحرک اش. بلکه مهربانی و دلسوزی خاص اش که در چهره ی گاه خشمگین و گاه مهربانش نقش بسته بود. تنبل کشیدن سر صف ، ترساندن از انبار ، سیلی و خط کش خانم ناظم و خانم معلم جزوی از اجزای جدا نشدنی درس و مدرسه بودند. خانم امینی خشمگین می شد. اما نمی زد. پیش خانم ناظم هم نمی فرستاد ، بلکه این خانم ناظم ریزه میزه عصبی و زبر و زرنگ بود که سر موقع سر می رسید و حساب بچه ها را می رسید. برایش بچه ، بچه بود. کوچک و بزرگ نداشت. همه را به یک چشم می دید. از شانس بد ما ، کلاس ما بغل دست دفتر خانم ناظم بود. سه تا اتاق تو در تو که اتاق اولی کلاس ما و اتاق دومی یعنی اتاق وسطی دفتر خانم ناظم بود و اتاق سومی مال کلاس ششمی ها بود. یعنی این که خانم ناظم برای خوردن آب و رفتن به دستشوئی و زدن زنگ تفریح ، باید از جای خود بلند می شد ویا از کلاس ما رد می شد و به حیاط می رفت و یا از کلاس ششمی ها. باز هم خوش به حال ما که خانم امینی معلم مان بود و هوایمان را داشت. بیچاره کلاس ششمی ها بیشتر وقتها بخصوص زنگهای ریاضی ، صدای گریه شان بلند بود. آن وقتها چقدر از کلاس ششمی بودن می ترسیدم. بعد از چهار سال مدرسه مان منحل شد و شاگردان مدرسه مان بین دبستان پهلوی و اردیبهشت تقسیم شدند و من خوشحال شدم که دیگراز کلاس ششمی بودن در مدرسه قبلی مان نجات پیدا کردم.

روش تدریس و مشق و تکلیف خانم امینی هم مثل بقیه همکارانش بود. تا جائی که از کلاس اول به خاطر دارم ، مشق و از یک تا صد نوشتن و روخوانی فارسی و هجی کردن بود. اما من ، با هر( آیاغین یاندی چک او طرفه ؟ ) پایت سوخت بکش آن طرف یا به قول معروف بالای چشمت ابروست، قهر می کردم و سراغ کشو نیمکت ام می رفتم و کتابهایم را بغل می کردم و می گفتم :« من با شما قهرم می روم خانه خودمان.» طفلک چقدر سعی می کرد ساکتم کند. می گفت:« اگر خانم ناظم صدایت را بشنود می آید خط کش به کف دستهایت می زند. مگر مدرسه خانه خاله جان است که هر وقت دلت خواست قهر کنی و خانه خودتان بروی؟» او فقط با من این چنین نبود. بلکه سعی می کرد تا آنجائی که از دستش برمی آید جلوی کتک خوردن ما را بگیرد. اگرچه هرگز ازدواج نکرد اما از ما مثل بچه های خودش مواظبت و دفاع می کرد.

بعدها گاهی او را در گرمابه نخست می دیدم که روی نیمکت نشسته و منتظر نوبت است. چقدر خجالت می کشیدم از آن همه بچه بازی هایم. اما او به روی خود نمی آورد. مثل همیشه با لبخند مخصوص خودش جواب سلامم را می داد. تا اینکه دیگر به گرمابه نخست نیامد. نگرانش شدم. حکیمه گفت:« شاید خانه شان حمام درست کرده اند و دیگر دوست ندارد بیاید و اینجا یک ساعت منتظر نوبت بنشیند.» اما برایم این دلیل باورکردنی نبود. آن وقتها خیلی ها در خانه حمام داشتند. اما در زمستانهای سرد تبریز گرم کردن حمام خانه مشکل بود و اکثر مردم زمستانها به گرمابه می رفتند. ربابه گفت :« شنیده ام درگذشته است.» هم تعجب کردیم و هم غمگین شدیم. آخر او هنوز پیر نشده بود. چه زود رفت. خدا رحمتش کند.

روز معلم است و خواستم با این نوشته ناقص و کوتاه یاد و خاطره اش را گرامی بدارم و مثل اکثر شاگردان دوره خودم که برای معلم دسته گل یاسمن هدیه می دادیم این دسته گل را نثار روح نازنین اش بکنم.روز معلم بر همه معلمان عزیز مبارک.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :