زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥

با احترام به روح خسرو گلسرخی و دیگر شهدای دلاور حکایت امروز را آغاز می کنم .

 

آن زمانها که هنوز جوان و کم تجربه بودم در شهرستان کوچکی زندگی می کردیم . این شهرستان بیشتر به دهکده بزرگ شبیه بود تا به شهرستان . جای تعجب هم ندارد . خیلی از شهرستانهای ما شبیه به روستا و یا بدتر از آن هستند . مثلن در همین شهرستان مردم می دانستند که آب لوله کشی برای آشامیدن مناسب نیست و آب آشامیدنی را از چشمه می آوردند . بیچاره شهریها به خیال این که آب لوله کشی واقعن تصفیه شده و تمیز است از همان آب برای آشامیدن استفاده می کنند .

حیاط خانه اجاره ای ما بزرگ و برای کاشت سبزی و گل آفتابگردان و ذرت بسیار مناسب بود و جای کافی داشت اما داخل خانه دو اتاقه و بدون آب گرم و آسایش لازم بود . روزی به زن  صاحبخانه بؤیوک خانم ( یعنی خانم بزرگ ) گفتم : چه می شد اگر آب گرم و حمام و یک اتاق اضافی هم بنا می کردید ؟ خنده ای کرد و گفت : خانم ماشالله که جوانی صحت بدنیوه نه گلیب ؟ ( سلامتی بدنت چه شده ؟ ) حمام چند قدمی ماست روزهای تعطیل می روی حمام حاجی ماحمیت . آبش همیشه داغ است . جووان ازه نلیکین کی توکولمویوب ( جوانیت که نریخته ) توی آشپزخانه با آب لوله کشی رخت و ظرفت را می شوئی دیگر چه می خواهی ؟ برای شستن رخت و ظرف دم رودخانه که نمی روی . دیدم که نخیر بدهکار هم شدم . ناچار حرفش را تایید کردم .

حیاط خانه بؤیوک خانم  بزرگ و طویله گاوو گوسفندانش در گوشه راست حیاط بود . گاو شیردهی داشت و هفته ای دو روز برایمان شیر تازه می آورد . خواهرش خیردا خانم ( یعنی خانم کوچک ) نیز همسایه سمت چپ ما بود که از حیاط خانه اش صداهای  مختلف ازجیک جیک جوجه گرفته تا اردک و بوقلمون و غاز و گاهی اوقات نیز صدای غورغور قورباغه به گوش می رسید .بیشتر از هر حیوانی از غازها می ترسیدم وقتی وارد حیاط می شدی غازها گردنشان را دراز کرده و با صدای بم خفیفشان به طرفت حمله می کردند و تا صدای خیرداخانم را نمی شنیدند دست بردار نبودند .

چند خانه آن طرفتر مردی با دو زن و یک مادر و یک عالمه بچه زندگی می کرد .او اهل سنندج بود و چند سال پیش استخدام و به این شهرستان منتقل شده بود .  دو دختر هم سن و سال این مرد به نامهای  پری و زری شاگردان من بودند . پری بسیار باهوش و زری برخلاف خواهرش بسیار کم هوش و گیج بود . روزی از پری خواستم که به من بعضی از کلمات کردی را یاد بدهد . با لهجه شیرینش پرسید : شما در عوضش به من چه می دهید ؟ پرسیدم : چه می خواهی ؟ جواب داد : هر چه من به شما یاد می دهم ، شما نیز معادل ترکی آذربایجانیش را برایم بنویسید . معامله جالبی بود  و از او خیلی چیزها یاد گرفتم . اما زری حرف نمی زد و فقط نگاه می کرد . بعد از توضیح درس وقتی همان مطلب را از او می پرسیدم با تعجب نگاهم می کرد . گوئی برای اولین بار است که این مطلب را می شنود . خیلی راحت جواب می داد که : خانم معلم من هنوز هیچ چیز نفهمیدم . روزی از کم هوشی و بی دقتی او به تنگ آمدم و مادرش را به مدرسه خواستم . روز بعد به جای مادرش مادربزرگ به مدرسه آمد . او اظهار کرد که چون پسرش خیلی قلبی قه ره ( سیاه دل ، منطور متعصب و باغیرت ) است اجازه نمی دهد زنان جوانش از خانه بیرون بروند . هر جا خودش می رود آنها را هم می برد . خوب دوستان کنجکاو بودم که بدانم چطوری این مرد توانسته تقریبن همزمان دو زن جوان و هم سن که هیچکدام مشکل نازائی یانداشتن نوزاد پسر ندارند ، بگیرد ؟   خیلی خلاصه توضیح داد که پسرش بعد از ازدواج با مادر پری دلش خواسته با مادر زری نیز ازدواج کند و دختر را به او دادند . پرسیدم به همین سادگی ؟ جواب داد : نه به این سادگی بلکه از این هم ساده تر .  نمی خواستم بپذیرم یعنی چه ؟ که زن با نگاه به چهره عبوس من ادامه داد : دلت خوشه معلم ، توی این دنیا برای مرد کار نشد ندارد . اختیار هر کاری را دارند تو هنوز جوانی و این چیزها سرت نمی شود . بیرآزجا دؤز سنین ده باشین رحلت داشینا ده یه ر ( یک کمی صبر کن سر تو هم به سنگ رحلت می خورد ) از او در مورد مشکل زری پرسیدم . گفت : هر دو زن حامله بودند  . یکی از روزهای سرد زمستانی بود  دو هوو حرفشان شد و جروبحثشان به دعوا کشید . پسرم که متوجه شد هر دو را به سختی کتک زد و بعد با طناب هر دو را به درخت سیب وسط حیاط بست . بیچاره ها شب تا صبح در آن سرمای سخت گرسنه و تشنه و بیخواب رنج کشیدند .  به پسرم گفتم : خدا را خوش نمی آید این زنها حامله اند به خاطر بچه ها ببخششان . اما او عصبانی شد و سرم داد کشید که اگر تنبیه نشوند نمی توانم فردا پس فردا کنترلشان کنم . دارم ادبشان می کنم . صبح  به من اجازه داد بعد از رفتنش طناب را باز کرده آزادشان کنم . صبح زود بدن بی رمق هر دو را کشان کشان به خانه آوردم . امیدی به زنده ماندنشان نداشتم . آخر مرد حسابی این چه نوع تنبیه است ؟ هر دو به سختی سرما خوردند و بیمار شدند . مقاومت پری داخل شکم مادر بیشتر از زری بود .  زری مکافات عمل پدر سنگدلش را می کشد .  از آن وقت دیگر دو هوو با هم حرفشان نشد دعوا نکردند و پسرم فکر کرد خوب ادبشان کرده است . اما غافل از اینکه این دو زن آن شب فهمیدند که دشمن اصلی شان کیست .

چند روز بعد  زری اول صبح تا وارد کلاس شدم ، در حالی که انگشت خود را به علامت اجازه بالا گرفته بود به میزم نزدیک شد و سیب زردی را روی میزم گذاشت و آهسته گفت : خانم معلم این مال شماست .

این بهره همان درختی است که زری را ناقص کرد . چگونه می توانستم بخورم ؟ داخل کیفم گذاشته با خود به خانه بردم وبالای  تاقچه گذاشتم .
شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :