پدر بزرگم مردی متعصب و مذهبی بود . بعد از بازنشستگی به تبریز کوچ کرد تا آخر عمری کنار فرزندان و نوادگان عزیزش زندگی کند . باقی عمرش پای منبر و قرآن و سفر حج و کربلا گذشت. او سفر حج را بر هر زن و مرد مسلمانی واجب می دانست .  یادش به خیر پنج شنبه همگی مهمان خانه پدربزرگ بودیم . یکی از همان پنج شنبه ها بود که اعلام کرد می خواهد به سفر حج برود . گفتند تنها نرو و زنت را نیز با خودت ببر . فوری بهانه آورد که دیروز بعد از نماز ظهر میرزا علی اکبر آقا گفت که آروادی یاخدان ایچینده مکه یه آپاراسان نه گوناه ائله ییب نه ثواب (  اگر زن را داخل صندوق به مکه ببریند و بیاورند نه گناه کرده نه ثواب . منظور واجبتر بودن  حجاب از حج  ) زن چه پیر چه جوان زیبا و دلرباست و قامتش مرد را مجذوب می کند و ... غسل واجب می شود . یادش به خیر چقدر با مهناز خندیدیم . آخرمیرزا علی اکبر آقا طفلکی آنقدر پیر شده بود که حال و حوصله نطق بالای منبر را نداشت و به حرمت ریش سفیدش ، پیش نماز مسجد بود . این قدر حرف را آنهم عرض چند دقیقه چگونه توانسته بود توی کله پدربزرگم فرو کند نمی دانستیم . با خنده گفتم : آتان رحمتده ( خدا پدرت را بیامرزد ) قامت خمیده و دوتای مادربزرگ که زیبائی و دلربائی ندارد . وای خدای من ، من و مهناز چه بچه های بدی بودیم نمی توانستیم جلوی خنده مان را بگیریم . برای همین هم پدربزرگ عصبانی شد اما به مهناز به خاطر اینکه مهمان بود چیزی نگفت و به من قیزیم سنه دئییرم گلینیم سن ائشیت ( دخترم به تو میگم عروسم تو گوش کن ) عصبانی شد و گفت : زهر مار هرهر ، درد بی درمان هر هر دختر گنده هیچ خجالت نمی کشی ؟ تو حالا بزرگ شدی به جای خنده باید وظایف دینی ات را آنجام دهی و .... صدای خوبی داری و وقتی در خانه به صدا در می آید باید انگشتت را توی دهانت فرو کنی و بپرسی کیه در میزنه؟ مهناز درحالی که غش غش می خندید گفت : آقابزرگ صدای این نوه شما به اندازه کافی نتراشیده و نخراشیده هست . آخر به کسی که پشت در است رحم نمی کنید که از شنیدن صدای وحشتناک نوه تان بترسد و غش کند ؟ پدربزرگ باز عصبانی شد و تا میخواست جواب بدهد ، مهمان آمد . خانواده دائیم از راه رسید و سرش به سلام و علیک مشغول شد .

آن زمانها عکس بزک کرده مرحوم هایده را روی جلد مجله جوانان چاپ کرده بودند . سایه آبی رنگی که بر چشمش زده بود مد خانمها شده و مادر و خاله ها و زندائیها هم خریده و با آن خود را آرایش می کردند . زندائی   مانیز سایه را البته غلیظ تر بر چشمش زده و آمده بود . پدربزرگ که چشمش به او افتاد با نگرانی پرسید : دخترم چشمت چرا کبود شده ؟ زن دائی به خیال اینکه پدربزرگ شوخی می کند به شوخی جواب داد : پسرت زده . طفلک پدربزرگ هم مثلن به قصد دلجوئی از عروسش ، سر دائیم داد زد که آخماغین بیری آخماق آروادی الله ووروب دای سن نییه وورورسان ؟ ( احمق یک احمق ، خدا زن را زده تو چرا می زنی ؟ ) خلاصه به او گفتند که این آرایش و برای زیبائی است و اسمش سایه است . حالا پدربزرگ عزیزم یقه ما را ول کرد و افتاد به جان زندائی که اینها چیه به سرو صورت خود می مالید ؟ زن خودش موجود قشنگی است این نقاشی ها شما ها را از شکل و شمایل می اندازد و .... حالا چشم و لب و مژگانت را بزک کردی به قول مرحوم قاضی طباطبائی برای آن دهان گنده ات چه چاره ای می اندیشی ؟ بولاق گره ک یئریندن بولاق اولا ، سو تؤکمه کنه ن بولاق اولماز ( چشمه باید از اول چشمه باشد با آب ریختن چشمه درست نمی شود . بعد هم حکایتی تعریف کرد که عین آنرا برایتان نقل می کنم :

می گویند در دهی دختر دم بختی زندگی می کرد . دهان این دختر بقدری بزرگ بود ، بقدری بزرگ بود که تا بناگوشش می رسید . خواستگار به محض دیدن دهان گنده این دختر قاییدیب گئدیب  دالیسینادا باخمیردی ( برمی گشت و میرفت و پشت سرش را هم نگاه نمی کرد ) روزی از روزها مادر و پدر این دختر برای چیدن محصول هلو به باغ می روند و مادر قبل از ترک خانه به دختر می سپارد که : اگر خواستگار آمد برایشان چائی ببر و هیچ حرف نزن و دهانت را غنچه کن و بنشین و اگر پرسیدند مادرت کجاست ؟ بگو رفته هووووووولو بووووو چینووووود ( منظور هلو بچیند )  بعد از رفتن آنها از خانه ، خواستگار می اید و دختر طبق سفارش مادرش دهانش را غنچه می کند و چائی می آورد و بدون یک کلمه حرف گوشه ای ساکت می نشیند .  خواستگار که تا حدی متوجه دهان دختر شده می پرسد : دختر جان مادرت کجاست . دختر جواب می دهد : رفته هوووووولوووووبوووووچیند . خواستگار می گوید : ای وای  ،پس  آن زنی که از درخت هلو افتاد و مرد مادر تو بود ؟  دختر که این حرف را می شنود دهان بزرگش را باز می کند و فریاد می کشد : وای مادر وای . خواستگار فوری می گوید : دختر جان ناراحت نشو آن زنی که از درخت هلو افتاد و مرد مادرت نبود من از دروازه دهانت دیدم .

...

بعد از تمام شدن حکایت زندائی به شوخی گفت :

آغزیم یئکه دی کیمه  نه وار ( دهانم بزرگه به کسی چه مربوطه  )

بورنوم یئکه دی کیمه نه وار ( دماغم بزرگه به کسی چه مربوطه)

سئوگیلیم منی سئوسه  ( اگر یارم مر دوست داشته باشد )

بیلمیره م خلقه نه وار ( نمیدانم به دیگران چه ربطی داره )

اما من و مهناز که دل پری از این زندائی عزیز داشتیم در عالم خودمان دو بیتی ساختیم و محرمانه با خودمان زمزمه کردیم که اینجا برایتان می نویسم .

یئکه آغیز مان اولمویوب ( دهان بزرگ عیب نشده )

یئکه بورون مان اولمویوب ( دماغ بزرگ عیب نشده )

اما سنین تک ادب سیز ( اما بی ادبی چون تو را )

هئچ آنالار دوغمویوب ( هیچ مادری نزائیده )