زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

اولین روزی بود که از مادر جدا می شدم . می بایست نیمی از زندگیم را بدون مادر بگذرانم. روز اول چقدر سخت بود که زنی خط کش به دست را به جای مادر ببینی که بالای پله ها ایستاده و به بچه ها زل می زند ، چپ نگاه می کند ، می ترساند. هم اویی که مجبورت می کند که نظم پیشه کنی. او مثل مادر گذشت ندارد. جواب هر خطا خط کش است و تنبل سر صف نفرت انگیزتر از هزار خط کش . بعد اتاقی که کلاس نامیده می شود. نه پتویی که رویش بنشینی و نه متکایی که تکیه گاهت باشد و نه پدری که هنگام دعوا با داداش کوچکه و داداش بزرگه به دادت برسد. نه مادربزرگی که هنگام دعوای مادرت تو را از دستش برهاند. روی نیمکت چوبی می نشینی و از یک تا صد را می نویسی . به اندازه ای که دفترت از اعداد ریز و درشت پر شود و زنگ بعد آب – آب – بابا – آب .

از روز اولی که به مدرسه رفتم ، روز اولی که از مادر جدا شدم ، شاید چهل و شش سال می گذرد. هروقت اسم کلاس اول و خانم معلم کلاس اول را می شنوم. چهره ی خانم معلم کلاس اول در نظرم نمایان می شود. مرحوم خانم امینی ، مهربان بود. دوست داشتنی بود و عجب حوصله ای داشت ، وقتی که قهر می کردم و کیفم را برمی داشتم و با گریه می گفتم که با تو قهرم می روم خانه ی خودمان.

از همان کلاس اول تا کوچ به غربتسان مدرسه خانه ی دومم بود. هنوز هم ، هر سال اولین روز مدرسه دلم نمی خواهد بیدار شوم . مثل سالگشت از دست دادن یکی از عزیزترین هایم. احساس پیری و از کار افتادگی زودرس ، چه احساس عجیب و آزار دهنده ای است. اول مهر عجیب دلم تنگ می شود برای مرحوم خانم امینی ، مرحوم دبیر تاریخمان ، مرحوم آقای رحیمی ، خانم ناهید کاشف . حتی همان خانم ناظم بد اخلاق خط کش به دست که نگاه خشمگینش را دوست نداشتم. انصاف نیست که دلتنگش نشوم آخر هر چه باشد خیلی زحمت کشید. هر کسی روشی برای کار خود دارد. شاید او هم این خلق و خوی خشن را رمز موفقیت خود در امر برقراری نظم در مدرسه اش می دانست.

اول مهر دلم تنگ می شود برای پدر. برای روزهایی که دست در دست او راهی مدرسه می شدم. تا سر کوچه با هم می رفتیم و با هم تمرین می کردیم « پروردگارا تو را به یگانگی می ستاییم و به پیامبران و برگزیدگانت درود می فرستیم . و ... » زنده یاد شهریار دوست داشت دوباره در آغوش خان ننه اش به دوران کودکی اش برگردد. اما من آرزو دارم دست در دست پدر به دوران کودکی برگردم.

 

جانیم آتام سن قییمازدین آغلییام / آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر

 

پدر جانم تو دلت نمی آمد گریه کنم / گریه نمی کنم از چشمانم اشک می ریزد

*

اینجا گوش کنید :

 جانیم آتام سن قییمازدین آغلییام / عاشیق زولفیه

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :