زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

مدتهاست که شبها پای تلویزیون می نشینم و سریال و فیلم های سینمائی رنگارنگ و جوراجور خارجی تماشا می کنم. در بیشتر سریال های این وردنیا دختر و پسر با هم آشنا می شوند. بعد به خانه ی هم کوچ می کنند و بعد از دو سه سالی بچه هاشان به دنیا می آید و سپس می نشینند و با هم مشورت می کنند که توافق اخلاقی دارند یا نه و یواش یواش به فکر ازدواج قانونی می افتند. دیشب که قسمت اول شهریار را تماشا می کردم ، در صحنه ای بادی وزیدن گرفت و پرده را کناری زد و پدر شهریار ، کوکب خانم را بدون نقاب دید و یک دل نه بلکه صد دل عاشقش شد و از خدا چه پنهان که کوکب خانم هم دل به سید داد و چه شاعرانه برای هم حافظ خواندند. از این صحنه ی ناب قدیمی خیلی خوشم آمد. سید شب به خواهرش خبر داد که عاشق شده است و خواهر زد زیر گریه. اما چرا گریه؟ صحنه ای که روحم را آزرد ، مراسم عقد خوانی بود. سید می خواست صیغه ی عقد را جاری کند که سر و صدا بلند و حیاط خانه از تفنگ به دستان و زخمی ها پر شد. یعنی ما بندگان طفلک خدا هر جا که می رویم و در هر فیلمی که می بینیم ، باید مزه ی چاشنی تلخ قتل و مرگ و تفنگ را هم در ذهن و جانمان بچشیم؟ آخه خدا را خوش می آد؟

*

از گریه بدم می آید. گریه را که شروع می کنی ، دیگر زبانت برای گفتن حرف حق ات ، در دهان نمی چرخد. نمی توانی از خودت دفاع کنی. گریه امانت را می گیرد. تلاش کردم گریه را ترک کنم و کم کم عادت کردم که کمتر و بندرت گریه کنم . اما حیف که دیر جنبیدم.

*

گریه از چشمانتان دور و لبانتان همیشه خندان باد

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :