زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

روز بارانی و کسل کننده ای بود. هاله زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی ، گفت:« اورزولا اینجاست تو هم بیا با هم باشیم. »
گفتم :« نه نمی آیم. می دانم که شب سریال هنری هشتم را نگاه می کنی. مزاحم نمی شوم.»
گفت :« چه مزاحمتی؟ تو هم دوست داری ، با هم تماشا می کنیم. »
گفتم:« تو را می شناسم ، پا می شوی و شام درست می کنی و پذیرائی می کنی و نمی توانی فیلمت را ببینی.»
گفت:« اتفاقا اگر بیائی سه تائی فیلم را می بینیم. من هم قول می دهم تا شروع فیلم ، شام را بخوریم و سفره را جمع کنیم و تا تمام شدنش از جایم بلند نشوم. تازه قول هم می دهم که فقط املت درست کنم»
قبول کردم و رفتم. اورزولا و هاله از دوستان خوب و مهربان و دلسوز من هستند. همانطور که خودش قول داده بود ، گوجه فرنگی ها را توی ماهی تابه چید و روی اجاق گذاشت و یک کاسه سالاد درست کرد و به کمک هم سفره را چیدیم. اورزولا برای پختن املت چند دانه تخم مرغ را در کاسه ای می ریزد و به هم می زند و داخل ماهی تابه می پرد. اما املت وطنی ما را هم دوست دارد و با اشتها می خورد. تازه تخم مرغها را شکسته و به گوجه فرنگی های پخته اضافه کرده بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد.عطیه خانم بود. دلش تنگ شده و آمده بود. با اینکه بیشتر اوقات موجب آزار دوستان می شود، اما همیشه دلمان برایش می سوزد. با هزار مشکل و بدبختی زندگی می گذراند. بقول خودش با سیلی صورتش را سرخ می کند. هاله عقیده دارد که این زن از بس رنج کشیده که حالا عقلش کار نمی کند. نمی فهمد چه می گوید و با تلخ زبانی مردم را می آزارد. حرفهایش را از این گوش بگیر و از آن یکی گوش در کن.» اما اورزولا می گوید :« از کسی که اذیتت می کند دور شو. حیف زندگی نیست که فدای آدمیزاد مردم آزار شود؟»
خلاصه که داشتیم املت خوشمزه هاله را می خوردیم که یک دفعه شوخی بی مزه عطیه گل کرد و گفت:« ببینم اگر یکی بچه تان را از داخل شکمان بیرون بیاورد و نیمرو کند و بخورد ، خوشتان می آید؟ این تخم مرغ بچه نازنین مرغی است که با هزار آرزو تخم کرده و دلش می خواست رویش بخوابد تا جوجه شود. بعدش هم با جان و دل ازش مواظبت کند.»
یک لحظه احساس کردم که لقمه در گلویم تبدیل به سیخی شده و کم مانده خفه ام کند. هاله گفت:« عطیه جان ، حالا وقت این حرفهاست؟»
اورزولا گفت:« خدا خیلی چیزها را برای خوردن ما آفریده که تخم مرغ هم یکی از آنهاست. خدا خودش در کتاب آسمانی نوشته و اجازه داده که بخوریم. ما که کار خلافی انجام نمی دهیم.»
عطیه که متوجه قیافه های ما و کوری اشتهایمان شده بود ، گفت :« ای بابا شما چرا همه چیز را به دل می گیرید؟ شوخی کردم. چند وقت پیش مهمانی داشتیم خورش فسنجان پخته بودم و نمی دانستم ایشان گیاه خوار است. یک دفعه سر سفره گفت شما دارید جسد می خورید. قاتل با شماها فرقی ندارد. او هم موجود زنده می کشد شما هم. من هم خواستم شوخی کنم.»
اورزولا با صدائی مملو از گله گفت:« شوخی بی مزه ای بود. چند بار به تو توصیه کرده ام که وقتی حرف می زنی اول فکر کن بعد حرف بزن ، اما تو اول حرف می زنی و بعد فکر می کنی.»
گفت:« چه کار کنم ، خواستم شوخی کنم. خوب ببخشید اگر ناراحتتان کردم. خواستم حرفی زده باشم.»
یاد مرحوم دبیر تاریخمان افتادم که می گفت :« دانیشماق گوموشدن اولسا ، دانیشماماق قیزیلدان دی / اگر حرف زدن از جنس نقره باشد ، حرف نزدن از جنس طلاست.
لفظ « شوخی » در سه مورد به کار می رود: وقتی آدمی حرفی می زند که نباید بزند و متوجه حرف ناخوشایندش می شود – شوخی کردم – می گوید و سرپوشیده عذر می خواهد.
کسی که می خواهد به نوعی سخنی آزار دهنده به کسی بگوید حرفش را می زند. وقتی طرف را رنجیده خاطر دید و به هدفش رسید – شوخی کردم – می گوید و کار را تمام می کند.
کسی که با نیت خنداندن و خندیدن و دلخوشی شوخی می کند که به این هم می گوئیم « هنک –هنک آخیری بیر دیه نک / یعنی آخر شوخی دلخوری و دعواست.شوخی جدی ترین و تلخ ترین حرف است.» خدا رحمتش کند. الهی که نور به قبرش ببارد.

خواب دیدم - در رادیو زمانه

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :