کاکتوس ها را دوست دارم. گیاهان صبور و مقاومی هستند. شرایط سخت را تا آخرین نفس تحمل می کنند. به آب و غذای کمی نیاز دارند. رشدشان در آب و هوای گرم بهتر و بیشتر است. با دیدن آنها ، گلدانهای کاکتوس خانه مان یادم می افتد که تابستانها دورتادور حوض مستطیل شکل و بزرگ حیاطمان همراه شمعدانی ها و عروسها می چیدیم و به حال و هوای خودشان بزرگ شده و قد می کشیدند. زمستانها هم مهمان پشت پنجره اتاقمان بودند. طفلکی ها زحمتی نداشتند. فقط تیغ های تیزشان وقتی به انگشتمان فرو می رفت پدرمان درمی آمد.  

روزی از روزها که داشتم پنجره را باز می کردم وجود کاکتوس را پشت پنجره به کلی فراموش کردم. گلدان با باز شدن پنجره تکانی خورد و داشت وارونه به زمین می افتاد که دستم را جلو بردم و کاکتوس با تیغهایش کف دستم افتاد. حالا بیا و با موچین تیغها را دانه دانه از کف دستت خارج کن. ذرات کوچک عجب می سوختند. گیاه خراب شد و کف دستم را انگار صدها مورچه گاز گرفتند. مورچه ی لامذهب با آن جثه ی دو میلی متری اش عجب  نیرویی دارد.

چند سالی است که در این دیار گاهی گلفروشی سر خیابان گلدانهای کوچکی از این گیاهان را آورده و حراج می کند. پس از یکی دو هفته که خوشگل ها دست چین و به فروش می رسند ، بقیه روی دست فروشنده می ماند. دوستم اورزولا می گوید :« کاکتوس با آب و هوای اینجا سازگار نیست. خریدنش یعنی دور انداختن پول زبان بسته. اینها آب و هوای گرم و خشک می طلبند.» سال گذشته وقتی دیدم که فروشنده ، طفلکی ها را از پشت ویترین بیرون انداخته و داخل قوطی مقوائی روی هم انباشه و گوشه تاریک مغازه به حال خودشان رها کرده ، دلم خیلی سوخت و هوس کردم چند تائی بخرم. در حالی که اورزولا نق می زد که :« مگر عقل از سرت پریده دختر؟ اینها مرده اند می فهمی ؟ مرده اند. بیاندازشان داخل قوطی.»  

فروشنده تا متوجه جر و بحث من و اورزولا شد ، جلو آمد و گفت:« اینها را دوباره به گلخانه می فرستیم تا جانی تازه بگیرند و بزرگتر شوند و بفروشیم. اما اگر شما بخواهید نصف قیمت حساب می کنم.»  

گفتم :« کور آللاهدان نه ایستر؟ ایکی گؤز . بیری ایری بیری دوز / کور از خدا چی می خواد ؟ دو تا چشم بینا. یکی کج و یکی راست.» 

چند دانه خریدم در حالی که اورزولا اعتراض می کرد که :« اوجوز اتین شورباسی اولماز / شوربای گوشت ارزوان خوردنی نمی شود.»

به خانه که رسیدم ، خاک و گلدان را عوض کردم و همه را داخل یک گلدان مستطیل شکل کاشته و پشت پنجره گذاشتم. نه تنها خراب نشدند که روز به روز حالشان بهتر شد و یک کمی قد کشیدند. چند روز پیش که از جلو مغازه گلفروشی رد می شدم ، داشت کاکتوس های مادرمرده را از جلو ویترین برمی داشت که باز داخل قوطی مقوائی بیاندازد. باز دلم سوخت و دو تا برداشتم. اکنون کاکتوس های خوشگل من پشت پنجره برای خودشان خانه و کاشانه ای دارند و هر وقت از کنارشان می گذرم یا آبی به سر و صورتشان می پاشم ، احساس می کنم که به من لبخند و چشمک می زنند. چقدر دوستشان دارم. اگرچه رشدشان خیلی کم است.