زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱
آن قدیمها  ترلان برای شست و شوی ملافه های چرک به خانه مان می آمد ، همراه مادر ، به جان ملافه ها و رحت چرکها می افتادند . چنگشان می زدند ، به هم می ساییدند. ذئبلر ، بعضی وقتها سه بار می شستند. با برف و سپس صابون و آبکشی و در مرحلع آخر لیل . بالاخره ملافه ها روی طناب از سفیدی و تمیزی برق می زد. عصر همان  دستهای مادرم تاول می زد. همچون لبوی پخته سرخ می شد. به دستهایش کرم نیوآ می مالید. می گفتند که این کرم معجزه می کند. اما نمی کرد. شب ، هنگام خواب وازلین آغشته به آبلیمو را که از اختراعات ترلان بود ، به دستهایش می مالید و می خوابید. روز بعد که ملافه ها خشک می شد ، نوبت به نخ و سوزن می رسید تا دستهای خسته اش را بخراشد. ملافه را روی فرش پهن می کرد و لحاف پشمی را روی آن پهن و سپس روی دیگر ملافه را پهن کرده و دورتادور لحاف را می دوخت. این بار انگشتش سوراخ می شد. تا این که به انگشتانه عادت کرد. بزرگ که شدیم به کمکش شتافتیم. اما او زرنگ تر و سریعتر از ما بود. تا ما لحاف خودمان را بدوزیم ، او دو لحاف دوخته بود. یک از همسایه ها می گفت :« چرا این همه زحمت بیخودی می کشی ؟ با سوزن ته گرد وصل کن. خیلی راحت است.»
می گفت :« وای باشیما خیر! مگر اینجا بیمارستان است؟»     
حالا دیگر شستن ملافه ها راحت شده است. به جای شکافتن ملافه و دوختن دوباره اش بعد از شستن ، آنها را به شکل گونی می دوزند و یک طرفش را هم دکمه می دوزند که باز و بستن اش آسان باشد. تازه لحافهای نازک را هم می شود بدون درآوردن ملافه شان داخل ماشین لباشسوئی انداخت و شست و تر و تمیز و آماده استفاده کرد. اما من دلم برای لحاف های خودمانی تنگ شده است. این لحاف به آن دوخت و دوز مرتب  که مادرم از ما انتظار داشت نیست . اما کاری است حاصل اوقات فراغت و قلاب بافی شبهای طولانی زمستان و تماشای فیلم و سریال. لازم نیست نخ و کاموای نو از بازار بخرید . با تکه های کاموا که از بافت های مختلف باقی مانده ، می شود بافت و سر هم کرد.
 
شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :