زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦

توران خانم یکی از دوستان قدیمی من ، زنی باحوصله و شوخ بود . با همه مشکلاتی که داشت خنده از لبهایش دور نمی شد در مقابل کنجکاوی دیگران می گفت : دست روی دلم نگذارید که شاپالاغینان اوز قیزاردیرام ( با سیلی صورتم را سرخ نگاه می دارم ) گاهی که مرا افسرده و ناامید از زندگی می دید برایم از عبیدزاکانی حکایتهائی تعریف می کرد . یادش به خیر چقدر می خندیدیم . می گفت : کی گفته گریه جگر را جلا می دهد ؟ من می گویم خنده جگر را جلا می دهد . گاهی اوقات که متوجه خنده های کاذب من می شد می گفت : نخند که با خنده هایت گوئی هزار فحش خواهر و مادر به آدم می دهی .

از قضای روزگار در آن ایام مد روز شدن دانشگاه آزاد اسلامی من و او نیز به دانشگاه راه یافتیم و علاوه بر کار در مدرسه و خانه ، تلاش در دانشگاه نیز بر زحمت ما افزود . لذت دانشگاه برایم مانند خوردن فلفل تلخ بعنوان چاشنی غذا بود . اگر چه تلخ و با زحمت و مشقت بود و خسته از کار مدرسه و خانه روی صندلی نشسته و مجبور به نوشتن جزوه و خواندن دروس بودم اما مثل چاشنی غذا برایم لذتی شیرین می داد . محیط دانشگاه را چقدر دوست داشتم . خودم نتوانسته بودم روی صندلی استادی بنشینم در عوض با استادان آشنا شدم . از هر کدام جمله ای آموختم و این خود نعمتی بود .

روزی از روزهای ابری خدا توران وارد کلاس شد لبهایش از شدت خشکی ترک زده بود . زبانش در دهانش نمی چرخید . پرسیدم : چی شده ؟ گفت : آقا شوهر رفت . پرسیدم : یعنی چی ؟ گفت : مگر من انگلیسی حرف می زنم که تو معنی اش می پرسی ؟ می گویم آقا شوهر رفت . یعنی از زندگیم رفت . یعنی ترکم کرد . یعنی من و بچه هایم را به امان خدا رها کرد و رفت پی کارش و قرار است طلاق بدهد . پرسیدم : شما که مشکل جدی با هم نداشتید چطور شد که یک دفعه تصمیم گرفت برود ؟ گفت : او فکر می کند من آدم غیر عادی هستم ساده تر بگویم او فکر می کند من دیوانه ام . چهار پنج ماه پیش مشکلی جدی برایمان پیش آمد دیگر عاجز از حل آن بودیم من یک دفعه گفتم : خدایا این درد ما را درمان کن سفره حضرت رقیه نذر می کنم و حقوق یک ماهم را تمام و کمال خرج این سفره می کنم . مشکل ما حل شد و وقت ادای نذر رسید . یک دفعه به سرم زد که با پول این نذری به جای باز کردن سفره ، کفش و لباس ارزان قیمت بخرم و در محله فقیر نشین  ، بین بچه ها پخش کنم . به بازار رفته وبا کل حقوق برای بچه های فقیر لباس و دمپائی ارزان قیمت خریدم و با آقا شوهر به محله فقیر نشین رفتیم . سر کوچه چند تا بچه بازی می کردند . از اتومبیل آقا شوهر پیاده شده صدایشان کردم و به آنهائی که پابرهنه بودند دمپائی دادم و به بقیه تی شرت و پیراهن و ... چند لحظه ای طول نکشید که دور و برم پر از بچه های قد و نیم قد شد . لباسها را بین آنها پخش کردم و خودم به تماشا ایستادم . نمیدانی از خنده و شادی آنها چقدر لذت بردم . چه روز و شب خوشی داشتم . اقا شوهر از این کارم خیلی ناراحت شد و گفت : پول زبان بسته را بین گداگشنه ها پخش کردی . هر چی گفتم این پول باید پخش می شد به جای دادن به مهمانهای سیر به بچه های گرسنه دادم حالیش نشد که نشد . او مرا دیوانه می داند و پیش نزدیکانش هم چنین ادعائی می کند . به مادرم نیز شکایت کرد و مادرم هم گفت : خوب آقا شوهرت هست دیگر باید یک کمی هم مطابق میل او رفتار کنی . میدانی مادرم می گوید : پالازی بورون ائلنه ن سورون ( گلیم را به خودت بپیچ و همراه ایل حرکت کن ) اما من این را قبول ندارم بالاخره باید تغییر کنیم و در آداب و رسوممان اگر اشتباهی وجود دارد باید اصلاح کنیم . زمانی این سفره ها گره گشای فقرا بود حالا تبدیل به میهمانی و چشم و هم چشمی شده است . گفتم : خوب اقا شوهرت هم از نسل انسان است و زبان سرش می شود می خواستی همینطور که به من گفتی به او نیز توضیح بدهی .گفت : او گوش نمی کند و می گوید این اولین بارت نیست که از این کارهای عجیب و غریب می کنی تو دیوانه ای و هیچ وقت عاقل نمی شوی . میدانی پدر من از نظر مالی وضع خوبی دارد و هر سال قبل از عید به هر کدام از بچه هایش پولی می دهد که خودمان آنچه دلمان می خواهد بخریم . من هم سال گذشته با همه پولی که پدرم داده بود بیست کیلو برنج و روغن خریدم و در بسته های یک کیلوئی بسته بندی کردم و به محله فقیرنشین رفتم و به هر خانه ای یک بسته برنج و یک عدد روغن مایع دادم . نمیدانی چقدر خوشحال شدند و دعا کردند . برایشان غیرمنتظره بود . باور کن که خیلی لذت بردم . کیف کردم . اما اقا شوهر ناراحت شد و گفت : آدم باید دیوانه باشد که هدیه اش را به این و آن ببخشد .

راستی نمیدانم در مقابل بعضی از این آقا شوهرها چه بنویسم . تنها چند جمله ای می نویسم . آدم باید دیوانه باشد که عیدی و پاداش اداریش را دو دستی تقدیم آقا شوهر کند و آن آقا نیز حامام سویوندان دوست دوتا ( با آب حمام دوست پیدا کند ) و آنرا درسته تقدیم خواهر عزیزش کند . آدم باید دیوانه باشد که خودش کار کند و در خانه خرابه مستاجر باشد آنگاه حقوقش خرج اقساط اتومبیل شخصی خواهرشوهر شود . آدم باید دیوانه باشد که شب عیدی لباس تازه نداشته باشد و لباسی را که خواهرش هدیه داده از دستش بگیرند و دو دستی تقدیم مادرشان کنند . آدم باید هزار بار  دیوانه باش

د که این همه پخمه باشد . آدم باید دیوانه باشد و آدم باید دیوانه باشد . خدای من چقدر خسته ام از دست این آدم که اینقدر دیوانه است .

...

عزیزیم یاندی کؤنلوم   عزیز م  سوخت دلم

درده بولاندی کؤنلوم   به درد پیچید دلم

بیلدیر غصه ایچینده    سال گذشته در غم

بو ایل تالاندی کؤنلوم  امسال غارت شد دلم

 

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :