زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢

باور ندارم ، این اوست که آهسته قدم برمی دارد و به سوی من می آید.

این اوست که مهر مادری از چشمان خسته اش زبانه می کشد اما گرمای مطبوعی می بخشد.

این اوست که با کمر خمیده و عصای سیاه رنگش از دوردست می آید و من همچون کودکی خردسال به طرفش می دوم و در آغوشش آرام می گیرم. چقدر گرم و مطبوع است ، آغوش خسته اما پرمهرش. دامانش مثل سابق بوی گل محمدی می دهد. از مهربانی اش می نوشم اما سیراب نمی شوم.

خسته از گرد راه  می رسد. می نشیند و پاهایش را دراز می کند. صندلی را جلویش می گذارد . چادر سبز خوش رنگش را بر سر کرده و نغمه الله اکبر سر می دهد. مثل همیشه سوره ها را شمرده شمرده  و آهسته می خواندو در دنیای زیبای خود محو معبودش می شود.

به آرامی روبرویش می نشینم و محو صدا و سجده و عبادتش می شوم. تسبیح به دست می گیرد تا ذکر بگوید. صبرم تمام می شود جلویش زانو می زده و از دستش می گیرم. بوسیده و لای جانمازش می گذارم. صندلی را کنار کشیده و به آغوشش می خزم.گونه های خسته و چروک خورده اما گرم از مهر مادری اش را غرق بوسه  می کنم. بالش را برداشته و روی پاهای دراز کشیده اش می گذارم. آنگاه سر به روی بالش گذاشته و همچون کودکی برایش ناز می کنم و او برایم لالائی می خواند:

لای لای دئدیم یاتاسان / لالایی گفتم بخوابی

قیزیل گوله باتاسان  / تو گلهای سرخ غرق بشی

قیزیل گوللر ایچینده  / بین گلهای سرخ

شیرین یوخو تاپاسان / خواب شیرین پیدا کنی

*

لای لای گول قیزیم لای لای / لالایی دختر گلم لالایی

آییم اولدوزوم لای لای / ماه و ستاره ام لالایی

اوزون ساچین داراییم / گیسوی بلندت را شانه بزنم

تئلینه گول دوزوم لای لای / و لایش گل بچینم لالایی

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :