زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٢


مرحوم مادربزرگم می گفت: « بیر الده ایکی قارپیز داشیسان ایکی سی الیندن یئره دوشوب پاتدار.»   

حالا این مثل حکایت من شده . دو دست دارم و پنج هندوانه . سعی کردم همه را در دستها فشرده و به مقصد برسانم. اما نشد و دلم نخواست هیچ کدام به زمین بیفتند و به قول مادربزرگم بترکند. حالا هندوانه ها را یکی یکی برداشته و تا نیمی از راه می برم . عجله دارم که زودتر به مقصد برسانم چرا که عمر ها کوتاه است و عزرائیل در چند قدمی بنی آدم . بدون پیش بینی و بی خبر می آید و دست آدمیزاد را می گیرد و می برد. چاره ای جز رفتن نداری. دلت نخواهد کشان کشانت می برد.      

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :