در هوای سرد و بارانی گوشه ای کز کرده و پرهایش را جمع کرده و بی حرکت مانده بود. اول فکر کردم که مرده است. پر جفت شده اشش را با دو انگشت گرفته و خواستم داخل ظرف زباله بیاندازم که تکانی خورد و انگشتهایم را به سرعت از هم باز کردم تا پرهایش کنده نشود. روی کاشی نشست و بال و پر باز کرد. فوری عکسی گرفتم و تا پنجره را باز کردم شتابان بیرون پرید و روی گلبرگ شمعدانی سفید نشست. اما فرصت عکس گرقتن دوباره نداد همراه با باد سرد صبحگاهی رفت و دور شد.
اتاق گرم راحت را رها کرد تا در آسمان بی کران ، از باقی مانده عمر کوتاهش لذت ببرد. به قول زنده یاد فریدون مشیری :لیک آزادی گرامی تر عزیز

 

*