زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦

 

حدود ده ماهی بود که از مهربان بی خبر بودم . دیگر نه زنگی به من می زد و نه در مسیرمان همدیگر را می دیدیم . تا اینکه دیروز تلفن به صدا درآمد و تا گوشی را برداشتم صدای بغض آلود مهربان حالم را گرفت . پس از سلام و احوالپرسی گفت که حالش خیلی بد است و دارد دیوانه می شود و آدرس منزلم را خواست تا پیشم بیاید . ادرس را دادم و ساعتی نگذشته آمد . چشمان سرخش نشان از گریه اش می داد .  

متن کامل  

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :