زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦

در گذشته ای کمی نزدیک همراه پسرم به اداره کار رفتیم . هر دو فکر می کردیم که من خیلی دست و پا چلفتی هستم و حرف زدن بلد نیستم و نمی توانم گلیم خود را از آب بیرون بکشم وهمیشه باید آقابالاسری داشته باشم . به اتاق مسئول که رسیدیم ، پسرم به خانم توضیح داد که برای کمک به من آمده است . خانم صندلی را در گوشه ای از اتاق گذاشت و از پسرم خواست روی ان صندلی بنشیند و 

متن کامل

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :