زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦

به دعوت ارگون عزیز می نویسم .

 

اولین مدرسه من دبستان ملی فرهنگ بود . مدرسه ای که حیاطی بزرگ و اتاقهائی تودرتو داشت . خانه ای بزرگ و قدیمی که مدرسه شده بود . آنچه که به خاطر می آورم ننه پیر و مهربان مدرسه ، پله های کهنه و باریک و خانم ناظم با خط کش بود که می گفتند هر کس شلوغی کند و یا خوب درس نخواند به وسیله خانم ناظم و خط کشش تنبیه خواهد شد .

 

از کلاس دوم ماه  مدرسه را به خاطر می آورم . معلم ما عوض شد و معلم دیگری آمد و گفت خانم معلم شما مرده و من جایش آمدم . نمیدانم این حرف تا چه حدی درست بود ؟ آیا در مقابل کنجکاوی بچه ها چنین جوابی داد یا به راستی خانم معلم قبلی ما مرده بود . همگی زدیم زیر گریه و خانم ناظم با خط کش وارد شد و آنرا روی میز کوبید و داد زد : خفه . همه خفه شدیم .

 

از کلاس سوم خانم معلم بداخلاق و ترش روئی را به خاطر می آورم که علاوه بر خط کش ، کاغذهائی همراه با سنجاق قفلی داخل کیف خود داشت . هر کسی خوب درس نمی خواند و یا تقصیری داشت علاوه برخط کش این کاغذها را با سنجاق قفلی بر پشت بچه ها می چسبانید و سر صف برایشان تنبل می کشید .

 

از کلاس چهارم معلمی بسیار بدخلق را به خاطر می آورم که او هم خط کش داشت و هم دستی محکم و سنگین که سیلی هائی دردناک به سر و صورت آدمی می کوبید . اما از او خاطره خوبی دارم که فراموش شدنی نیست و آن پیک ماهانه دانش آموز که به هر ترتیب شده به من می داد و می خواندم . از داستانهای شیرین پیکها چقدر لذت می بردم .

 

کلاس پنجم خاطره خاصی نداشت . اما کلاس ششم چقدر سخت بود . می گفتند که شماها بزرگ شده اید و سال دیگر به دبیرستان می روید . مادرم نیز سرقفلی جانم را به خانم معلم داده بود که گویا اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال تو و استخوانش مال من یعنی تا دلت بخواد کتک بزن  که درس بخواند . ) خوب من « الف » را گفتم و شما « ه » را حدس بزنید .

 

زمانی که خود معلم شدم ، سعی می کردند بساط تنبیه را از مدارس برچینند . همکاران پیشکسوت در مورد تنبیه اختلاف نظر داشتند . عده ای عقیده داشتند که اگر دانش آموز از تنبیه نترسد درس نمی خواند و عده ای دیگر عقیده داشتند اگر دانش آموز بدون ترس و لرزسر کلاس بنشیند بهتر یاد می گیرد .

 

من نیز به رسم بازی وبلاکی باید دوستان را به بازی دعوت کنم . دلم نمی خواهد انتخاب کنم و فقط به پنج نفر اکتفا کنم . از مینو و نرگس وخاتونک و عمو اروند عموی عزیز وبلاکشهر واحمد سیف و شب تاب خانم وپریا و دیگر دوستان عزیزم و دانشجویان مشکین شهری و ماوی و بایقوش و آیدین و آیدا و شیطونک شاکی و محمد قربانزاده دعوت می کنم  که بنویسند .

 

....

 

یک خبر :

 

صادق اهری از وبلاک نویسی و وبلاک خوانی یک ایده صحیح و سالم و به درد بخور به دست آورده است . کار با ارزش وی ایجاد لینک کده ای در مورد بیماری ام . اس است . در مورد این بیماری در این وبلاک جدید خواندم و مطالبی آموختم . دوستان عزیز گفتم که خیلی کم سوادم و از این دنیای اینترنتی خیلی درسها می آموزم .

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :