از اول صبحی که بیدار شده ام یاد خیردا خانیم ، یکی از شاگردانم افتادم . چهره اش از جلو چشمم دور نمی شود . جوان و کم تجربه بودم و خیردا خانیم شگردم بود . دختر خوب و با ادبی بود . موهایش کوتاه بود و همیشه قسمتی از موها جلوی چشم چپش می افتاد و جلوی دیدش را می گرفت و هر روز تذکر می دادم که دخترجان موهایت را مرتب کن . چشم می گفت و دستی به مقنعه اش می کشید وهیچ نمی کرد . چند روزی از مدرسه گذشت تذکر من بی فایده بود . یک روز اول صبحی که حضور و غیاب می کردم باز چشمم به خیرداخانیم و موهایش افتاد . از جایم بلند شدم و در حالی که خشمگین بودم جلو رفتم و دست به طرف موهایش بردم . موهایش رامرتب کرده از جلوی چشمش عقب بردم . دخترک سرخ سرخ شد و من احساس کردم که گونه هایم آتش گرفته است از خجالت هم سرخ شدم ، هم سوختم . چشم چپ دخترک سفید بود و متوجه شدم که عمدی موهایش را روی چشمش می اندازد . در حالی که خیلی خیطی بالا آورده بودم ، آهسته گفتم : موهایت را مرتب کن . برگشتم و سر جایم نشستم . نمی دانم همکلاسیهایش در مورد رفتار من و عکس العمل او چه فکری کردند . دوستان نزدیکش گفتند خیردا خانم این طوری بهتر است وقتی موهایت را جمع می کنی بهت میاد . بیشتر اوقات بچه ها با معرفت تر از بزرگترها هستند .

روز بعد مادرش به مدرسه آمد و چون وقت نداشت تا زنگ تفریح در دفتر بنشیند و منتظر من باشد به او اجازه داده بودند که به کلاسم بیاید . در کلاس را زد و در را باز کردم و به محض دیدنش از کلاس بیرون آمدم و در را بستم . به ظاهر برای پرسیدن وضع درسی بچه اش آمده بود . اما من می دانستم که حرف دیگری دارد . گفت : دیروز خیرداخانیم در خانه خیلی گریه کرد دیگر نمی خواست به مدرسه بیاید . می گفت خانم معلم پیش بچه ها خرابم کرد همه دیدند که یک چشم من کور است . خیلی دلداریش دادم . گفتم : ببخشید من نمی دانستم . گفت : تقصیر شما نیست من می بایستی قبلن به شما موضوع را می گفتم . حالا کار خوبی کردید درسته که دیروز خیلی گریه کرد ، اما حالا موهایش را شانه زدم و اجازه داد سنجاق سر بزنم تا روی چشمهایش نیفتد . آخه میدانید خانم من شش دختر داشتم و این هفتمی را نمی خواستم . آخر میدانستم این هفتمی هم دختر خواهد شد . برای همین هم هر روز صبح روی زمین دراز می کشیدم و به بچه بزرگترم می گفتم به شکمم لگد بزند و روی شکمم بنشیند و بعضی وقتها هم یک چیز سنگین به دستش می دادم و توی شکمم می کوبید . امید داشتم که بچه سقط شود که نشد و به دنیا آمد . قابله روستایمان هم گفت : آن ضربه هائی که به شکمت وارد شده یکی به چشمش خورده و کورش کرده است . اما خوب چه کار می توانستم بکنم اتفاقیست که افتاده است . گفتم : اتفاق نیست بلکه ستم است . می بینید که این بچه چه می کشد . گفت : والله  چاره ای نداشتم . مادرم هم شش تا دختر داشت برای بچه هفتمی حامله بود پدرم گفته بود اگر این دفعه بچه دختر باشد هر دوتان را خانه پدرت می فرستم . بیچاره مادرم هم که مطمئن بود بچه هفتم هم دختر خواهد شد به هدف سقط جنین یک کاسه حنا را توی آب حل کرده و نوشیده بود . نگو که مقدار حنا زیاد بوده و دل و جگر و روده اش را تکه پاره کرده بود . هم خودش مرد و هم بچه ای که در شکمش بود . خوب چه کار کنم من هم ترسیدم حنا بنوشم ... و

در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود خواند :

کاش بو قیزی دوغمایایدیم  کاش این دختر را نمی زائیدم

گؤزو گیریان اولمایایدیم    کاش چشمانم گریان نمی شد

بئله بریان اولمایایدیم        کاش اینچنین بریان نمی شدم

کاشکی آرواد اولمایایدیم    کاشکی زن نمی شدم