زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦

زن متولد ماکو در بلاک اسپات

داغ فرزند

بچه که بودم بارها می دیدم که  پدربزرگ و مادربزرگم دست به دعا برداشته اند که الهی هیچ پدر و مادری داغ فرزند نبیند . یک کمی که بزرگ شدم این نوع دعا را از زبان پدر و مادر خودم و هر پدر و مادر دیگری شنیدم . مادر بزرگم می گفت داغ فرزند وحشتناکترین و طاقت فرساترین دردهاست . مادر ذره ذره می سوزد و خاکستر می شود . هیچ علاجی هم ندارد . اؤلن دن اؤلمه ک اولماز ( همراه مرده نمی شود مرد ) آن زمانها مفهوم سخنش را درک نمی کردم . خوب آدمی روزی به دنیا می آید و روزی دیگر از دنیا می رود . مثلن اگر فرزند زودتر بمیرد چه می شود . تا اینکه روزی از روزها  خبر تصادف و درگذشت« خلیل » یکی از اقوام نزدیکمان  را که تصادف کرده بود شنیدم . او تازه داماد وبرای مردن خیلی جوان بود . در مجلس عزایش چشم به چشمان مادرش دوخته بودم . چه ساکت و ناچار نشسته و میهمانان را تماشا می کرد . چقدر مظلوم و درمانده با نگاهش در فراق فرزند دلبندش خون می گریست . برای اولین بار درد را حس کردم . چشمان ناچار مادر آتش به دلم زد . او هرچند دقیقه یک بار نوحه سر می داد .

...

بالام گئتدی مرنده ( فرزندم به مرند رفت )

طوفان اولدو گلنده ( وقتی برمی گشت طوفان شد )

گؤزلریم آغلار قالدی ( چشمانم گریان ماند )

ائوه قئییتمییه نده ( هنگامی که به خانه برنگشت )

...

قاش گؤزو قارا اوغلوم ( پسر چشم و ابرو مشی ام )

باغریندا یارا اوغلوم ( در دلش زخم پسرم )

یاتدین توپراق آلتیندا ( زیر خاک خوابیدی )

اولدوم بیچارا اوغلوم ( بیچاره شدم پسرم )

....

بیشتر بایاتیهایش را برای اولین بار می شنیدم . گویا  او خود با سوز جگر می سرود . راست می گویند تا دلی نسوزد بایاتی سروده نمی شود .

مردم دسته دسته برای تسلیت گفتن به مادر داغدیده وارد اتاق می شدند . آن زمانها هنوز جوانمرگ شدن امری عادی به حساب نیامده بود .

به عیادت بیماری رفتم . جوانی که در بستر مرگ آخرین روزها و شاید آخرین ساعات و دقایق زندگی خود را می گذراند . پدر و مادر بالای سرش ایستاده بودند . چشمان مادر مرا یاد مادر خلیل انداخت . نگاههایش و سوز درونش آشنا بود . پدری که کم از مادر نداشت اما تلاش می کرد به زنش آرامش بدهد . دلداریش می داد که پزشک آزمایشی دیگر انجام داده و منتظر نتیجه اش است و گفته نباید زیاد ناامید شد . شیوه حرف زدنش دروغش را فریاد می زد . خود می گفت و خود پاسخ می داد که چه تلخ است بالای سر جگر گوشه ات بایستی و ذره ذره آب شدنش را ببینی و کاری از دستت برنیاید . اگر مشکلش دادن کلیه و قلب بود هدیه می کردم . چه دردناک است داریم درد کشیدن فرزندمان را می بینیم و کاری از دستمان برنمی آید . اگر چه دکتر گفته دیگر هیچ قرصی موثر نیست اما دیشب می خواستم قرص مسکن و خواب آور بدهم تا شب آرام بخوابد اما دهانش باز نشد . خدای من ، در آن اتاق عجب غوغائی بود .از در و دیوارمصیبت و غم می بارید . پلکهای جوان دیگر باز و بسته نمی شد .گوئی با رنگ پریده اش از پدر و مادر مضطربش خداحافظی می کرد . خداحافظی کردم و به خانه برگشتم . تا صبح چهره تکیده جوان و چشمان مادر و صدای ملتمس پدر که با ورود دکتر و پرستار به التماس می افتاد از نظرم دور نشد .

چه کردم ؟ به جز دعا چه کاری از دستم برمی آید؟ فقط دعا کردم ، از خدا خواستم که هیچ پدر و مادری داغ فرزند نبینند . برای شادی روح رفتگان دعا خواندم . برای مادران و پدرانی که به هر دلیلی فرزندان دلبندشان را از دست داده اند ، آرزوی صبر کردم . مادربزرگم می گفت : اگر روز جمعه سوره یاسین بخوانی و برای جوانان درگذشته هدیه کنی ، هر آیه شاخه گلی می شود و به دست آنها می رسد . سوره یاسین را خواندم و هدیه کردم . اما با خود گفتم اگر هر کلمه اش هم شاخه گلی شود و به دست جوانی برسد ، باز شاخه گل کم آورده ام . دیشب داشتم جوانان کشته شده را ، این گلهای پرپر را می شمردم . آخر از شماره خارجند .

روح خلیل و همه خلیل ها که به دلایل مختلف پرپر شده اند شاد .

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :