زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦

حکایتی دیگر از اورقیه آنا و با اقتباس از آذر نت

می گویند در زمان حکومت شاه عباس مرد باغبانی بود و در باغ خود میوه هائی چون هندوانه و خربزه می کاشت و با فروش آنها زندگانی می گذرانید . یکی از سالها دید که هندوانه هایش بزرگ و شیرین شده است . با خودش گفت : بهتر است مقداری از این هندوانه ها را بار الاغم بکنم و به شاه عباس هدیه کنم . هندوانه های درشت و خوب را بار الاغش کرد و به راه افتاد . می گویند ان زمانها شاه عباس و وزیرش با لباس درویشی از قصر خارج شده و در کوی و برزن به راه می افتادند و از احوال مردم مردم باخبر می شدند . آنها در بین راه به مرد باغبان رسیدند .

شاه عباس پرسید : بارت چیست و به کجا می بری ؟

مرد باغبان گفت : هندوانه است و به خدمت شاه عباس می برم .

شاه عباس خندید و گفت : ای بیچاره برای شاه عباس طلا و جواهر و اشیای قیمتی هدیه می کنند هندوانه نه .    

- آنها لعل و جواهر دارند و هدیه می کنند و من هندوانه ،  وارین وئرن اوتانماز ( کسی که آنچه که دارد هدیه میکند خجالت نمی کشد .)

- خدا پدرت را بیامرزد ، زحمت بیهوده می کشی . فکر نمی کنم شاه عباس چنین هدیه ای را از تو بپذیرد .

- خوب اگر قبول کند چه بهتر ، قبول نکند الاغ را با بارش فرو می کنم به چشمش و برمی گردم .

بعد از خداحافظی با هنداونه فروش شاه عباس و وزیرش زودتر از او به قصر برگشتند . شاه عباس لباس شاهانه پوشید و بر تخت شاهی نشست . دیری نگذشت که مرد باغبان از راه رسید و هدیه اش را پیشکش پادشاه کرد . شاه عباس عصبانی شد و گفت :

- مرد حسابی  مردم برایم طلا و جواهر هدیه می کنند و تو هندوانه آورده ای ؟ هیچ خجالت نمی کشی ؟

- قبله عالم به سلامت مردم طلا و جواهر دارند و من هندوانه .

شاه عباس با خشم گفت : من هندوانه لازم ندارم بارت را بردار و از قصر برو بیرون .

- شاها چرا دیگر خشمگین می شوی می خواهی بردار نمی خواهی آنچه که به درویش گفتم حقت  باشد .

- بگو ببینم به درویش چه گفتی ؟

مرد خواست جواب ندهد که از خشم شاه عباس ترسید و آنچه که در راه به درویش گفته بود به شاه نیز گفت . شاه دستور داد بار مرد را خالی کردند و هر دو خورجین او را پر از طلا کردند . وزیر شاه عباس که از این بخشش شاه خوشش نیامده بود به شاه گفت :

- هم اکنون می روم و طلا ها را از این مرد پس می گیرم .

- نه تنها نمی توانی طلاها را از او پس بگیری که می ترسم اسبت را نیز ببازی .

اما وزیر پافشاری کرده به سراغ مرد که هنوز ازدروازه  قصر خارج نشده بود رفت و به او گفت :

- اجازه نمی دهم بروی مگر این که به سوال من درست جواب بدهی .

-  بفرما جناب وزیر .

- بگو ببینم در آسمان چند ستاره وجود دارد ؟

-  به اندازه موهای بدن الاغم .

-  این سوال را درست جواب دادی . حالا بگو ببینم خدا کجاست ؟

- جواب سوالتان خیلی آسان است اما متاسفانه من سوار الاغ هستم و گناه است که من  سوار بر الاغ نامش را ببرم . اجازه بدهید که  سوار اسب شما شوم و جواب این سوال را بدهم .

وزیر از اسب خود پیاده شد ومرد خورجین ها را از روی الاغ برداشته برروی اسب نهاد و روی اسب پرید و گفت :

- جناب وزیر آن بالا را نگاه کن خدا آن بالاست و تا وزیر به بالا نگاه  کرد ، تازیانه ای بر اسب زد و دور برداشت و از محل دور شد .

هرچه وزیر داد و قال کرد سودی نبخشید و مرد با اسب وزیر و طلاهای هدیه گرفته از قصر دور شد . شاه عباس قاه قاه خندید و گفت :  خجالتیوین یارسی منیم اولسون ( نصف خجالتت مال من ) نه تنها نتوانستی طلاها را از او پس بگیری که اسب خودت را نیز به او دادی . 

وبلاک بلاک اسپات  

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :