زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦

آن زمانها که هنوز بزرگ نشده بودم ، زن جوانی به نام ناریش به خانه مان رفت و آمد می کرد. ناریش مربی ترویج بود و محل کارش دهی از دهات آن ولایت بود . او هر ماه یک بار برای دریافت حقوق به شهر می آمد و یکی دو روز مهمان ما می شد . بجز دریافت حقوق به اداره مربوطه اش سر می زد و از آنجا وسایل کمکهای اولیه و کتاب و ... و قرص ضدحاملگی می گرفت وبا یک ساک پر به ده خود برمی گشت . فکر کنم اوایل تیرماه بود که آمد و کارهای اداریش را انجام داد و ما را به خانه اش دعوت کرد . مادرم دعوتش را قبول کرد و ساکمان را بستیم و بعد از ظهر همان روز همراهش به ترمینال رفتیم . سوار اتوبوس قراضه ای شدیم و همراه با شاگرد راننده برای سلامتی راننده و مسافران صلوات فرستادیم و سپس ضبط صوت را باز کرد . رشید بهبود اف داشت می خواند که :

یاشیل باغین گؤزلی دیر آغ آلما ، آلمانی دردین داها باغدا قالما

( سیب سفید ، زیباروی باغ سبز است ، سیب را که چیدی دیگر در باغ نمان )

متن کامل

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :