زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

روزی روزگاری از این تلفن ها سر کوچه ها بود و یک دو ریالی می انداختی و صحبت می کردی. زیاد حرف نمی زدی . کوتاه و مفید پیامت را می دادی و می گذشتی . برای خودش دستگاه مفید و مهمی بود.

اما حالا جایش را اسباب بازی نیم وجبی گرفته که گویا موبایل نام دارد. داخل جیب و کیف دستی هر کسی پیدایش می شود. دکمه هایش تالاب و تولوب تکان می خورد و می نویسد. آن قدیمها حرمت و ادب و احترام مهم بود. کسی نزد بزرگترها با دیگری حرف نمی زد . اما اکنون این اسباب بازی هست وبا هر پیام لبخندی نخودی بر لب.

 *

همراه با یک فقره عکس تلفن عمومی که پرشین بلاک عکس را آپلود نکرد.
*
نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢

آن قدیمها که بچه مدرسه ای بودیم ، بهار که می رسید ، اورقیه آنایمان قوطی مخصوص تخم گل هایش را از یخدانش بیرون می آورد و تخم گل ها را با سلیقه و حوصله دورتادور باغچه حیاطمان با نظم و ترتیب می کاشت. تخم سیاه تپلی و کوزه مانند لاله عباسی و تخم سوزنی شکل نیم سانتی شویودو برای اورقیه آنایمان معرفتی از معرفتهای بی کران پروردگار بود. دیری نمی گذشت و جوانه ها به گل می نشستند و دور به من و دوست جان می رسید. گل های لاله عباسی را می چیدیم و لب ها و گونه هایمان را با آنها بزک می کردیم. چادرهای گلی گلی مان را هم به تقلید از فیلم های هندی ، دور کمر و سر می پیچیدیم . این گل را هم که ما به آنها « شویودو » می گفتیم چیده و گلبرگهایش را آهسته روی ناخن هایمان قرار می دادیم و صبر می کردیم که یک کمی خودشان را بگیرند. آن گاه برای خودمان خانمهای شیک و خوشگل می شدیم و خاله بازی هایمان جان می گرفت. البته دستهایمان بسیار آهسته تکان می دادیم تا گلبرگها نریزد. چند دقیقه ای خانم خوشگل شدن هم برای خودش عالمی داشت. یادش به خیر.

اکنون دیگر عطیه خانم ما شویودو را دوست ندارد و می گوید گل قدیمی است و مخصوص گورستان است. اما در گورستانها  گل های مختلف کاشته می شود و هیچکدام را نمی توان  مخصوص گورستان دانست. بخصوص شویودوی ما را که برگ برگش خاطره ای است از دوست جان و خاله بازی و دستهای گرم مادربزرگ. اما غافل از چشم عطیه خانم که این گل ها در گوشه ای از باغچه به حال و هوای خودشان روئیده اند و منتظرم تخمهای سوزنی شکل نیم سانتی شان آماده شود و برای بهار آینده نگاهشان بدارم.

*

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢

هوا سرد شده است. باران بی ملاحظه می بارد. دلم به هوای مادربزرگ پر می زند. می خواهم چندین و چند سال به عقب برگردم. دخترکی هشت ساله شوم. بگویم : « سردم است علاالدین را روشن کنید. »

مادرم جواب بدهد :« دخترجان حالا وقت روشن کردن علاالدین نیست. خیلی زود است . تابستان تمام نشده و پاییز هم از راه نرسیده است.»

بگویم :« به من چه ! به من چه ! سردم است.»

مادربزرگ داخل استکان کمرباریکش چایی داغ بریزد و کنارم بنشیند. پتو را روی زانویم بکشد و بخواند و از من بخواهد که با او زمزمه کنم. هر دو با هم بخوانیم  و گرمای مهر مادری به دل و جانمان را گرمائی شیرین و جان بخش بدهد.

دلم برایش تنگ شده. دوست دارم بیاید تا برایش داخل استکان کمرباریک چائی بریزم و در این هوای سرد و بارانی دستان چروک خورده اما گرمش به دستان سردم جانی تازه ببخشد و باز مثل کودکی ها ، هم بخوانیم.

آی بؤیوک آنام هارداسان گل کی بیرلیکده سس – سسه وئریب « اوشودوم ها اوشودوم» اوخویاق 

** 

اوشودوم ها اوشودوم     

داغدان آرمید داشیدیم

آرمیدیمی آلدیلار               

منه ظولوم سالدیلار

من ظولومدن بئزارام           

کتان کؤینه ک یازارام

کتان کؤینه ک میل میلی     

گل اوخو بیزیم دیلی

بیزیم دیلی مو دیلی          

بیزیم دیلی نور دیلی

اورمودان گلن آتلی            

بئلینده داری گه تدی

دارینی وئردیم قوشا          

قوش منه قاناد وئردی

قاناد چاالدیم اوچماغا       

حق قاپیسین آچماغا

حق قاپیسی کلید دیر       

حق قاپیسی قیفیلدیر

قیفیل ده وه بوینوندا         

ده وه شیروان یولوندا

شیروان یولو سر به سر    

ایچینده آهو گه زه ر

آهونون بالالاری             

منی گؤردی آغلادی

باشا قارا باغلادی

**

گؤیگله ها گؤیگله  

گؤیگله بیر قوشویدو           

باغچایا قونموشویدو

به ی اوغلو گؤرموشویدو     

اوخوینان وورموشویدو

من اوخوندان بئزارام          

کتان کؤینه ک یازارام

کتان کؤینه ک میل میلی    

گل اوخو بیزیم دیلی

بیزیم دیلی مو دیلی         

بیزیم دیلی نور دیلی

اورمودان گلن آتلی           

بئلینده داری گه تدی

دارینی وئردیم قوشا         

قوش منه قاناد وئردی

قاناد چالدینم اوچماغا       

حق قاپیسین آچماغا

حق قاپیسی قیفیلدی     

حق قاپیسی کلیددی

کلید ده وه بوینوندا          

ده وه کرمان یولوندا

کیرمان یولو سر به سر    

ایچینده مئیمون گه زه ر

مئیمونون بالالاری          

منی گؤردو آغلادی

باشینا قارا باغلادی

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٢

به یاد مادربزرگ ها و صفای قصه هایشان. زبان شیرینشان که همچون قند و عسل در دل و جانمان مزه می کند. مادربزرگ را عشق است.

پیشیک سن نه ظالیم سن  

 

بیر گون واریدی ُ بیرگون یوخیدی. آللاهدان سونرا هیچ کیم یوخیدی.بیر قاری ننه واریدی . اونون بیر اینه کی واریدی . گونلرین بیرگونونده قاری ننه ینه ن اینه ک سؤزله شه رلر . قاری نه نه دیه ر :«  اینک سن نه ظالیم سن .»

اینه ک دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، قصاب منی کسیب اتیمی دوغرامازدی .» 

قاری ننه دییه ر : « قصاب سن نه ظالیم سن .» 

قصاب دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم پیشیک منیم اتیمی اوغورلامازدی .» 

قاری ننه دییه ر : « پیشیک سن نه ظالیم سن .»

پیشیک دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، بوز اوستونده زویوب یئره ییخیلمازدیم .» 

قاری ننه دییه ر : « بوز سن نه ظالیم سن .» 

بوز دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، گون منی اریتمه زدی .» 

قاری ننه دییه ر : « گون سن نه ظالیم سن .» 

گون دییه ر: « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، بولود منیم اوستومو دوتمازدی .» 

قاری ننه دییه ر : « بولود سن نه ظالیم سن .»

بولود دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، یاغیش منده ن یاغمازدی .» 

قاری ننه دییه ر : « یاغیش سن نه ظالیم سن .» 

یاغیش دییه ر : « من ظالیم دئیله م من ظالیم اولسایدیم ، اوت  منده ن گؤوه رمه زدی .»

قاری ننه دییه ر : « اوت سن نه ظالیم سن .» 

اوت دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، مال داوار منی یئمه زدی .»

قاری ننه دییه ر : « داوار سن نه ظالیم سن .»

داوار دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم ، قصاب باشیمی کسیب اتیمی دوغرامازدی .»

قاری ننه دییه ر : « قصاب سن نه ظالیم سن . » 

 قصاب دییه ر : « من ظالیم دئیله م ، من ظالیم اولسایدیم پیشیک اتیمی اوغورلامازدی .» 

قاری ننه دییه ر : « پیشیک سن نه ظالیم سن .»

پیشیک دییه ر : « من ظالیمه م من ظالیم . یوک آلتی یایلاقیمدی ، یوک اوستو قیشلاقیمدی ، میلت نه پیشیرسه ، اودا منیم قویماغیمدی .  »

ناغیلیمیز قورتولدو گؤیدن بیر نئچه آلما دوشدو . بیریسی ناغیل دئیه نین قالانی دا ائشیدنلره یئتیشدی . یئدیم ایچدیم ، مطلبیمه یئتیشدیم .

 *

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢

حسن یوسف گیاهی آپارتمانی و چند ساله است. این گیاه انواع و رنگهای گوناگونی دارد. به سبب داشتن برگهای رنگ و زیبا « برگ زیبا » هم نامیده می شود. اولین بار آبجی بزرگ چند شاخه از این گل ها را برایم اورد و گفت :« داخل لیوان پر آب بگذار بعد از چند روزی رپشه های سفید رنگ در انتهای شاخه ظاهر می شود و هر کدام را داخل گلدان جداگانه بکار . »

شاخه ها را داخل لیوان گذاشتم و بعد از چند روزی ریشه های سفید نمایان شدند و طبق سفارش آبجی بزرگ کاشتم. دوست جان هم از این گل ها خوشش آمد .حسن یوسف ها که پرشاخ و برگ شدند تعدادی شاخه چیدم و به او نیز دادم.  

یادش به خیر  ، برای داشتن گل و گیاه نیازی به گلفروشی نداشتیم. حکیمه از ائل گلی تخم گلهای اطلسی جمع کرده بود. به هر کدام از ما چند تایی داد. من هم به او تخم گل جعفری و یک شاخه حسن یوسف دادم. دوست جان چند شاخه گل عروس یا همان بگونیا داد. مهری و مهرناز نیز تخم گلی ختمی و یک شاخه شمعدانی دادند. همه از داشتن گل و گیاه رنگارنک خوشحال و راضی شدیم.  

نگهداری از گیاه حسن یوسف آسان است. کافی است که پشت پنجره آفتابی قرار دهیم . آب را هم دوست دارند. ازدیادشان هم آسان است. کافی است شاخه ای چیده و داخل ظرفی پرآب قرار دهیم. بهتر است که هر از گاهی حرس کنیم و شاخه های حرس شده را هم داخل آب بگذاریم. من هر شش ماه بک بار خاک گلدان را عوض می کنم و گل همیشه شاداب است و رشد خوبی دارد. می توانیم تخم هایش را نیز بکاریم. اما من گلها را هنگامی که هنوز غنچه است ، می چینم تا رشد گیاه بیشتر باشد.

هفته گذشته باد تندی وزید و گلدان حسن یوسف را که پشت پنجره بود به زمین انداخت. یکی از شاخه های کوچک گل شکست و حیفم آمد دورش بیاندازم و داخل آب قرار دادم. به زودی ریشه دار شد و داخل گلدان کوچک کاشتم. این هم حسن یوسف با تارهای سفیدش. 

*

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢
بچه که بودیم دو دوست بسیار صمیمی و مهربان و همدرد و همراز هم بودیم. با هم مشق می نوشتیم . با هم بازی می کردیم و با هم سربه سر کوچکترها می گذاشتیم. در عالم کودکی مان زندگی شاد و بی غمی داشتیم. یکی از نگرانی های جدی ما ، اوضاع  کارنامه هایمان بود. معدل یا نمراتی که قابل قبول مادرانمان نبود کتک جانانه ای برایمان به ارمغان می آورد. برای تسکین خودمان به مصداق چوب معلم گله هر کی نخوره خله ، ما هم می گفتیم چوب مامان جون گله هرکی نخوره خله. یادش به خیر خشم مادرمان ، حیاط خانه و فرارمان به گوشه ای از حیاط و چشم به انتظار پدر ماندن ، این ناجی قهرمان روزهای کودکی مان . او که به خانه می آمد ، دستش را می گرفتیم و وارد اتاق می شدیم. بعضی وقتها دلم برای دوست جان عجیب می سوخت . آخر حیاط خانه شان خیلی کوچک بود و مادرش می توانست با یک چشم به هم زدن بگیردش و حسابی تنبیه اش کند. اما خدائیش ما هر دو بچه های خوبی بودیم و کمتر تنبیه می شدیم.
مادردوست جان گل های شمعدانی و عروس  ( بگونیا ) پرورش می داد. اواخر خردا که کارنامه هایمان را گرفتیم و خوشحال به خانه برگشتیم یکی از گلدانهای کوچک عروس را به من هدیه داد. چقدر خوشحال شدم.   
خبر درگذشت مادر دوست جان را شنیدم. دلتنگ شدم. آخرین باری که او را دیدم میان سال و زبر و زرنگ بود. زمان شتابان می گذرد . خدا  رحمتش کند و به دوست جان صبر عطا کند.
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱

کلاس ششم که تمام شد ، من و مهرناز خوشحال شده ، به مهناز و پریناز پز دادیم. زیرا که ما مثل آنها بچه دبستانی نبودیم ما دخترخانم های دبیرستانی بودیم. دوست جان کلاس هشتمی بود و در دبیرستان ایراندخت درس می خواند. این دبیرستان خوش نام نبود. اما دوست جان می گفت :« دل آدمی باید خوش نام باشد نه اسم دبیرستانش . رفتن به این دبیرستان صد مرتبه بهتر از سوار اتوبوس و تاکسی شدن است.»

اوایل مهر ماه من و مهرناز به حرفهای دوست جان می خندیدیم و فکر می کردیم مثل اشعار کتاب فارسی متنی را ازبر کرده و تحویلمان می دهد. ما برای رفتن به دبیرستان خوش ناممان می بایست سوار اتوبوس یا تاکسی می شدیم. اتوبوس باصرفه تر از تاکسی ، اما تاکسی امن تر از اتوبوس بود. بلیط اتوبوس که ما به آن خط واحد می گفتیم. دو ریال قیمت داشت. در واقع هزینه ی رفت و برگشت ما با اتوبوس روزانه چهار ریال بود. اما تاکسی ، یک نفر ده ریال ، دو نفر نیز ده ریال ، از دو نفر بیشتر نفری پنج ریال اضافه می شد. هزینه ی رفت و برگشت من و آبجی بزرگ با اتوبوس ( که کلاس دوازدهمی بود ) روزانه هشت ریال می شد. آبجی بزرگ راضی بود و حساب کتاب که می کرد ، می دیدیم که اتوبوس هفته ای دوازده ریال ارزانتر است و این پول هزینه ی خودکار بیک مان می شود. از درب عقب اتوبوس سوار می شدیم. کمک راننده در صندلی عقب می نشست و بلیط هایمان را می گرفت و پاره می کرد و داخل پلاستیک نایلونی که بغل دستش گذاشته بود می ریخت. قبل از رسیدن به هر ایستگاهی هم با صدای بلند اسم ایستگاه را می گفت  مثلا « قونقا باشی »مسافر داد می زد که « وار / هست » راننده نگه می داشت. 

اتوبوس مختلط بود و یک عده پسر یا مرد لات و بیکار نیز سوار و مزاحم دخترها و زنان مردم می شدند. یکی از ترس آبرو چیزی نمی گفت و دیگری فحش می داد و جوان سادیسمی را بیشتر وسوسه می کرد و سومی هم به علت فشار جمعیت سرپا ایستاده ، فکر می کرد که جا تنگ است و طرف نمی تواند جلوی دهانش را بگیرد. اما این تفکر فقط خوش بینی بود ، چون این دسته از پسرها مخصوصا وقتی که زنگ دبیرستان ها ی دخترانه به صدا در می آمد ، جلوی  ایستگاه اتوبوس به صف می ایستادند.
آبجی بزرگ الحق والانصاف خیلی جسور بود. از آن دخترهائی بود که می توانست بدون ترس و واهمه ، چادر دور کمرش ببندد و با پاشنه ی نوک تیز کفش اش بر سر پسر مزاحم بکوبد. نگاهش هم آنچنان غضب آلود بود که گوئی می گفت « چپ نگاهم بکنی چشمت را در می آورم.» برای همین هم من و دوست جان دوست داشتیم با او به بازار برویم. چون وضع مزاحمتهای این گونه پسرهای بیکار در بازار بهتر از اتوبوس نبود. بعضی وقتها دوست جان آرزو می کرد که معجزه ای شود و اتوبوس های مخصوص دخترهای دبیرستانی به بازار بیاید و هیچ پسری را داخل این اتوبوس ها راه ندهند و دخترها بدون مزاحمت به مقصد برسند.

من و دوست جان آرزو می کردیم که خدا ما و آبجی بزرگ را با هم داخل دیگ بریزد و خمیرمان کرده  و از نو بسازد بلکه یک مقدار از شجاعت و جسارت او قاطی خمیر ما شود.

زمان گذشت و ما بزرگ شدیم و دبیرستان و تحصیل تمام شد و هر کدام پی کاری رفتیم و بعد شنیدیم که از وسط اتوبوس ها میله ای گذاشته اند و مرد و زن را از هم جدا کرده اند . یاد دوست جان افتادم که گویا می گفت :« خدا را شکر که دعای من قبول شد اما خیلی دیر. می توانیم بدون مزاحمت ، سوار اتوبوس که زنان و مردان جدا شده اند بشویم. حالا اتوبوس امن تر و بهتر از تاکسی است.»

این را نوشتم تا دوستانی که مخالف جدائی زن و مرد در اتوبوس ها هستند گوشه ای از درد دل دختران مدرسه ای را بخوانند. با توجه به این که جدائی زنان و مردان در اتوبوس ها و مکانهای عمومی مسکن است اما آیا پیشنهاد بهتری دارید؟

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱

کلاس هفتم بودم . حدود یک سالی می شد که تلویزیون به شهرمان راه یافته بود. برنامه ها عصر شروع می شد و شب ساعت دوازده خاتمه می یافت. تلویزیون سیاه و سفید پخش می شد.  ما نداشتیم . علت اصلی اش حرام بودنش بود. خانم صلاحی در مجلس روضه خوانی اش گفته بود که در هر خانه ای که تلویزون باشد نماز باطل است. تازه فرشته های خدا هم از آن خانه می گریزند و الی آخر. اما آقاجمشیدمان از این حرفها باکی نداشت. او از همان افتتاح تلوپزیون یکی خریده بود. تلویزیون او شاوب لورنس بود. از همانهائی که در و پیکر داشتند و آقا جمشیدمان قفلش می کرد و کلید را دست خاله بزرگ می داد. خاله بزرگ هم الحق و الانصاف مهربان و فهمیده بود. اجازه می داد سریال عصر حجر و سرزمین عجایب را نگاه کنیم. موضوع فیلم سرزمین عجایب از این قرار بود که یک هواپیما در فضا راهش را گم می کند و سر از سرزمین عجایب درمی آورد. ساکنین سرزمین عجایب آدمهای بسیا ر بزرگی بودند . به اندازه ای بزرگ که ساکنین هواپیما در کنار آنها به اندازه ی عروسک بودند. آدم بزرگ ها آنها را آدم کوچولو و ساکنین هواپیما آنها را غول یا آدم بزرگ صدا می کردند. حیوانات و گل و گیاه این سرزمین نیز مثل آدمهایش  بزرگ بودند. روزی یکی از آدم کوچولوها توی دام عنکبوت افتاد و دوستانش نتوانستند نجاتش دهند و عنکبوت بی انصاف وبی مروت او را همچون مگس شکار کرد و خورد. یادم می آید آن روز من و دوست جان چقدر غمگین شدیم. اگر خجالت نمی کشیدیم گریه هم می کردیم. 

روزی از روزها گوینده گفت که حالا حبیب برایمان ترانه ای زیبا می خواند و بعد از لحظاتی جوانی لاغر اندام و سیاه چرده و ریشو ، گیتار بدست شروع به خواندن کرد. ترانه ها و اشعارش بر دل نشست. دوست جان می گفت:«  برای مادرش و زنش می خواند. می گویند هر دوشان مرده اند.» بعد دو تائی برای روح مادر و زن حبیب فاتحه می خواندیم.آخر مادربزرگم می گفت :«  برای کسی که ئمرده و دستش از این دنیا کوتاه شده ریال فاتحه خواندن خیلی صواب دارد.» 

دیروز همراه با بارش برف ضبط صوت کوچکم ترانه ی « خرس کوکی یا همان ببار ای برف » را زمزمه می کرد و من به حال و هوای آن قدیمها به دوست جان فکر می کردم. اگر پیشم بود باز دوتائی فاتحه می خواندیم و بعد باهم ببار ای برف را زمزمه می کردیم و خواهر بزرگه سر به سرمان می گذاشت و می گفت :« آه نگاه کنید به صدای دلنوازتان بلبل ها دور پنجره جمع شده اند.» 

یادش به خیر ، من و دوست جان دوستان خوبی برای هم بودیم. حالا او کجاست؟ دلم برایش عجیب تنگ شد.

*

هفتم اوخوردوم. بیر ایل اولوردوکو تلویزیون شهریمیزه گلمیشدی . آخشاملار برنامه لری باشلیردی ، گئجه ساعات اون ایکی ده ده قورتاریردی. تلویزیون آق – قره گررسه دیردی. بیزیم یوخوموزویدو. نییه کی صلاحی خانیم مرثیه لرینده دئمیشدی :« تلویزیون اولان ائوده ناماز باطیل دی. هله ته زه ! آللاهین ملاکه لری ده او ائودن قویوب قاچارلار.» 

آما بیزیم آقاجمشید بو سؤزلردن قورخوب ائله مزدی. او تلویزیون گلمک همان بیرسین آلمیشدی. آدی شاوبلورنس ایدی. همانلاردان کی تاختا ایچینده ایدی و قاپی سی یان قیفیلی دا واریدی. آقا جمشیدیمیز ائشییه چیخاندا اونون قاپیسین باغلاییب آچارین بؤیوک خالایا وئره ردی. آللاه اوسته آدام وار دا ، بؤییوک خالادا مهربان و قاناجاقلی ایدی .اجازه وئره ردی « عصر حجر » ایله « سرزمین عجایب » فیلمینه باخاق. 

سرزمین عجایب فیلمینین ناغیلی بئله سیدی کی بیر اوچاغ گؤیده یولون ایتیریر و بیر عجایب یئردن باش چیخاردیر. بو یئرده آدام لار چوخ یئکه ایدیلر. اوقدیر یئکه کی بیزیم اوچاغین آداملاری اونلاترین یانیندا بیر قولچاق بؤیوکلویونده گؤرسه نیردیلر.یئکه آداملار اونلارا جینقیلی آدام و اوچاغین آداملاری یئکه آداملارا دانقا یا  یئکه آدام دئییردیلر.بو اولکه ده جر – جاناوارلار ، گؤی – گؤوه رنتی لر ده چوخ یئکه ایدیلر. گونلرین بیر گونونده جینقیلی آداملارین بیر تورتوخویانین تورونا دوشدو . یولداشلارینین دا گوجو چاتمادی اونو توردان قورتارا. انصافسیز ، مروت سیز تورتوخویان دا  ، یازیغی میلچک کیمی تورلاییب یئدی . یادیما گلیر کی او گون من له یولداش جان نه قدیر غصه یئدیک . اوتانماسایدیق آغلاردیق.

گونلرین بیر گونونده ده برنامه دئین دئدی کی ایندی حبیب گلیب بیزه اوخوماق اوخویاجاق. نئچه آن دان سونرا بیرآریق ، قره شین و ساققاللی اوغلان الینده گیتار،اوخوماغا باشلادی. اونون اوخوماقلاری و شعرلری آدامین اوره یینه یاتیردی. یولداش جان دئییردی : « آناسینان آروادینا اوخویور دئییرلر ایکی سی ده اؤلوب .» سونرا من ایله یولداش جان اونلارین روحونا فاتحه اوخوردوق. آخیر بؤیوک آنام دئیردی کی هر کیم کی اؤلوب الی بو دونیادان اوزولوب اونا فاتحه اوخوماق چوخ صواب دی.

دونن قار یاغا – یاغا خیردا ضبط صوتوم « یاغ ای قار » ی اوخوردو. من اؤز حال – هاوامدا یولداش جانیما فیکر ائلیردیم. اگر بوردا اولسایدی گئنه ده حبیبین آناسینا ، آروادینا فاتحه اوخویوب ، یاغ ای قاری اوئخویاردیق. بؤیوک باجی دا بیزنن باش – باشا قویوب دئیردی : « باخین بولبوللر سیزین سه سیزه پنجره قاباغینا ییغیشیبلار.»

هی او گونلر هی ! من ایله یولداش جان بیر بیریمیزه چوخ یاخجی یولداشیدیق . ایندی هاردادی؟ چوه گؤیلومه دوشوب .

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱

یادش به خیر ، آن قدیمها هنوز ایمیل و یاهو و فیس بوک و دوربین فیلمبرداری و تماس ویدیوئی و چه و چه ، هیچ کدام به دنیا نیامده بودند. نامه و نامه رسان و تمبر و پاکت و مهر باطل در خدمت مان بود و زندگی برای خودش عالمی داشت. اسفند ماه  هر سال ، ماه تلاش و تکاپو برای خرید کارت پستال های رنگارنگ بود. می توانستیم از هر مغازه ای تمبر و پاکت و کارت پستال بخزیم . در خانه پشت کارت پستال هایمان را با اشعار بهاری و نوروزی و فانتزی و غیره تزئین کرده و پاکت را می بستیم و داخل قوطی پست که سر هر کوچه گذاشته شده بود ، می انداختیم. چند تا کارت پستال هم برای روز مبادا نگه می داشتیم که اگر کسی برایمان کارت تبریک فرستاد که ما برایش نفرستاده ایم ، فوری جواب نوشته و بفرستیم.

بجز کارت تبریک نامه نوشتن هم رسم معقول و پسندیده ای بود.« پس از عرض سلام امیدوارم که حالتان خوب باشد. اگر از احوال ما جویا باشید الحمدو لله سلامتی حاصل و جای هیچ گونه نگرانی نیست فقط نگرانی از طرف شماست و ... » اوایل نامه را با این بیت مزین می کردیم

مرکب در قلمدان مثل آب است   

خجالت می کشم خطم خراب است

 بیت آخر نامه هم طبق معمول بیت زیر بود

ای نامه که می روی به سویش

از جانب من ببوس رویش  

دلمان که برای عزیزانمان تنگ می شد ، نامه اش را برداشته و می خواندیم.   

امروز که کمدم را مرتب می کردم ، چشمم به نامه هایی افتاد که  مرحوم پدر و برادرم  برایم نوشته بودند. سپس نامه های مهربان مادرم که با خط و زبانی ساده و شیرین برایم نوشته بود. از خواندن نامه های مهربان مادرم سیر و خسته نمی شوم. گوئی روبرویم نشسته و با من حرف می زند. کلمه ها و جمله ها را درست مثل زبان ترکی ، اما با لغات فارسی ادا می کند. اشکهایی که از چشمانم سرازیر شده و گونه هایم را خیس می کند ، مرا به خود می آورد. دلم می خواهد باز پستچی زنگ خانه را به صدا درآورد و بگوید نامه دارید و من با اشتیاق نامه را بگیرم و روی پاکت را بخوانم و درحالی که در را پشت سرم می بندم با عجله نامه را باز کنم و با ولع بسیار بخوانم.  

دلم می خواهد برای مهربان مادرم نامه ای بنویسم و اول نامه را با بیت

اگر پروانه بودم می پریدم

سر ساعت به خدمت می رسیدم

حیف که پروانه نیستم پر ندارم

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :