زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠

یادیما گلیر کی اوشاقلیقدا ، آنام چادراسینی باشینا اؤرتوب ائودن ائشیه چیخاندا ، خیرداجانا اللریمنن اونون چادراسینین قیراغیندان یاپیشیب دالیسی جان گئده ردیم. هردن بیر الیمی دالی چکیب دئیه ردی : اوزور یئرینه گئدیرم. اوزور یئرینه اوشاقلاری آپارمازلار. اوره گیم تیتره ردی .اوره کدن  و اوره گیمده یالواراردیم کی منی دا یانیندا آپار.

بویونلریم تلفوندا دانیشیریدق. دئدی : ساباحلاریم داش ماکی یا گئدیریخ. آخی بی بی مین جاوان اوغلونون ایلی دی .

دئدیم : اوره کدن چوخ ایستیرم کیچادراوین اوجوندان یاپیشیب دالینجا دوشه م .

گولومسه ییب دئدی : آپارمازدیم. آخی اوزور یئرینه اوشاقلاری آپارمازلار.

بیلیردی کی آپارماق ایسته سه ده یول اوزاق دی آیاقلاریم قیسسا. خیرداجا قیز بؤیویوب آما اللری او قدیر قیسسالیب کی آناسینین چادراسینا چاتمیر. دای نه ائیله مک . چاره دن اوزولموش لر کیمی اؤز اؤزومه شعر یازدیم ها بئله سی:

× 

آنا گئدیرسن ماکویا

منی ده آپار یانیندا

الین یاپیشیب گئده رم

خیاوانی آتلایاندا

×

آنا جان واللاه باللاهی  

سه س ائله مه رم ، دینمرم

خورما دوتسالار یئمرم

چوخ قندیلن چای ایچمرم

×

دیزیم اوسته اوتورارام

واللاهی سؤزه باخارام

اوتاغا بؤیوک گیرنده

آیاقلارینا قالخارام

×

بیر آزجا ایجازه وئرسه ن

انجمنه باش وورارام

منی ائوده قویوب گئتسن

دولوب اوره گیم آغلارام

×

واللاهی سؤزه باخارام

آپارسان منی یانیندا

شولوخ ائیله مه رم اوردا

منی ده آپار یانیندا

×

شهربانو – سه شنبه 26/2/1385

×

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠

سووقت

بیر نئچه گون قورتولورسان ، بو غربتین هاواسیندان

گئنه وطن تورپاغینا ، گئدیرسن خوش حالین اولسون

بو اتاق بو دؤرد دوواردان ، سویوق قانلی اینسانلاردان

بو غربتین آجی سیندان ، قاچیرسان خوش حالین اولسون

یار و یولداشین گؤرورسن ، آناوین الین اؤپورسن

وطنی طواف ائدیرسن ، زیارتین قبول اولسون

...

سووقه ت نه ایستیرسن دئدین ، سیفاریش وئریم گلنده

تبریزیمین تورپاغیندان ، بیر اوووج گتیر گلنده

یار و یولداشدان آنامدان ، قوهوم قونشودان آتامدان

مدرسه شاگیردلاریمدان ، بیر خبر گتیر گلنده

تربیت بازارا گئتسه ن ، شیشه گرخانادان کئچسه ن

بوز شووه ره ن شربتیندن ، بیر ایسکان گتیر گلنده

سیخیلدیم قیش هاواسیندان ، هم شاختا همی قاریندان

وطنین باهار یاییندان ، بیر آزجا گتیر گلنده

........

سوغاتی

چند روزی رها میشی ، از این هوای غربت

باز به خاک وطن میری خوش به حالت

از این اتاق از این چهار دیواری ، از آدمهای خونسرد

از تلخی بی کسی ، می گریزی خوش به حالت

یار و دوست را می بینی ، دست مادرت را می بوسی

وطن را طواف می کنی ، زیارتت قبول

...

سوغاتی چه می خواهی پرسیدی ، سفارش کنم وقتی می آیی

از خاک تبریزم یک مشت برایم بیار

از فامیل و همسایه و مادرم ، از دوست و آشنا و پدرم

از شاگردان مدرسه ام ، خبری برایم بیار

تربیت بازار را که دیدی ، از شیشه گر خانه که گذشتی

از آن شربت خاکشیر ، یک استکان برایم بیار

دلتنگ شدم از هوای زمستانی ، از برف و یخبندانش

از بهار و تابستان وطنم ، یک ذره برایم بیار

*

شهربانو - قایاقیزی

×

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥

 

« بیا ره تو شه برداریم

 

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

 

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

 

                            مهدی اخوان ثالث »

 

..

 

ومن ره توشه برداشتم

 

قد م در راه بگذاشتم 

 

و دیدم آسمان هر کجا

 

آری همین رنگ است

 

وحتی تیره تر زین رنگ

 

..

 

من اینجا هم گدای پابرهنه بر زمین دیدم

 

من اینجا هم پدر را دست خالی پشت در دیدم

 

من اینجا هم نوای ماد ری پابند آداب کهن دیدم

 

من اینجا هم زنی را دربدر دیدم

 

..

 

من ا ینجا مادری دیدم

 

برای دیدن فرزند دلبندش

 

به ره افتاده بود اما

 

مثال بید می لرزید

 

زترس مرد خانه

 

..

 

من اینجا دختری دیدم

 

فریب زرق و برق زندگی خورده

 

به ظاهر زنده ، اما

 

صد افسوس و هزار افسوس

 

تو پنداری که مدتهاست او مرده

 

دگر کفتارها هم

 

به سوی لاشه ی گندیده اش

 

رو نمی آرند

 

..

 

من اینجا هم زنی در گور

 

به دست همسرش دیدم

 

من اینجا هم پدر را تشنه برخون پسر دیدم

 

..

 

من اینجا هم دلم تنگ است

 

من اینجا هم به دل دارم

 

حسرت دیدار فرزندم

 

می اندیشم در اینجاهم

 

« به کجای این  شب تیره

 

 بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

 

           مهدی اخوان ثالث »

 

 *

شهربانو - قایاقیزی

*

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥

 

دوستان گرامی امروز نمی خواهم حکایت بنویسم ، بلکه دلم می خواهد درد دل کنم . دلم خیلی گرفته است . می دانید من از سال 1383 خوشم نیامد . همان سال را می گویم ، همان که حدود دو سال پیش آمد و در گوشه ای از تاریخ برای خودش جا باز کرد و رفت . همان که یک سال طولانی و طوفانی در خانه ما جا خشک کرد و دم دمای سال 1384 با هزار زحمت از خانه ام بیرونش کردم . همان یک سالی که روزهایش طولانی و کسل کننده و شبهایش  بسیار تیره  بود ، دریغ از روزنه ای که نوری کم سو را بدان شبان تیره راه دهد . سیاهی که بر روزنوشتهایم نیز سایه افکنده و هرازگاهی خواندن کلمات و جملاتی را برایم مشکل می کند . همان سال پرروئی که ،  هر چه می گفتم : قوناق گلر قوش کیمی ، اوچوب گئده ر قوش کیمی ، اوتورماز کی بایقوش کیمی ( به مصداق میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس ، خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود ) گوشش بدهکار نبود . البته من مهمان را خیلی دوست دارم ، اما از شما چه پنهان که ازآن مهمان هیچ خوشم نیامد . گوئی با خودش کبریت و بنزین هدیه آورده بود خانمانم را که آرام می سوخت و می سوزانید یکباره شعله ور کرد . هر چه بر سر راهش بود سوزاند و خاکستر کرد . همه چیز را حتی جگر و مغز استخوانم را سوزانید و رفت . تنها جوانه ای از امید را که در گوشه ای از دلم مخفی شده بود پیدا نکرد که بسوزاند. در بین ماههای آن سال از خردادماهش بیشتر بدم آمد . خرداد ماه ... وای از آن خرداد ماه .

در آن گیرودار ، خبری نیز دهان به دهان گشت روز اول در حد شایعه پذیرفتم اما وقتی خبر به روزنامه ها و تلویزیون کشید تا چه اندازه جدی بودنش را دریافتم . زن جوانی به جرم نپسندیدن خواستگار هموطنش و ازدواج با یک مرد آلمانی توسط پدر و برادرانش به مرگ محکوم و حکم اجرا شده بود . این مردان حاضر به شکستن آداب و رسوم خود نشده و دخترشان را با ضربات پی در پی چاقو به قتل رسانده بودند . آنها می گفتند دختر و غلط زیادی ! وقتی ما می گوئیم مرد خارجی مناسب زندگی با ما نیست ، تمام . تو رفتی خودسر شوهر کردی آنهم با خارجی ! غئیرتیمیزی ایکی شاهالیق ائله دین ( ارزش غیرتمان را دوزاری کردی ) .

به خودم گفتم : ای کاش اخوان ثالث زنده یاد  در قید حیات بود برایش پیغام می دادم که همه جای آسمان همین رنگ است .به مصداق شعر خود اخوان عزیز « می نخورده مست شدم » و قلم و کاغذ به دستم گرفتم و با او به درد دل نشستم .

...

« بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا چنین رنگ است ؟

زنده یاد مهدی اخوان ثالث »  

...

و من ره توشه برداشتم

قدم در راه بگذاشتم

و دیدم آسمان هر کجا

آری همین رنگ است

حتی تیره تر زین رنگ

...

من اینجا هم گدای پابرهنه بر زمین دیدم

من اینجا هم پدر را دست خالی پشت در دیدم

من اینجا هم نوای مادری پابند آداب کهن دیدم

من اینجا هم زنی را دربدر دیدم

...

من اینجا مادری دیدم

برای دیدن فرزند دلبندش

به راه افتاده اما

مثال بید می لرزد

ز ترس مرد خانه

...

من اینجا دختری دیدم

فریب زرق و برق زندگی خورده

به ظاهر زنده اما

صد افسوس و هزار افسوس

تو پنداری که مدتهاست او مرده

دگر کفتارها هم

به سوی لاشه گندیده اش

رو نمی آرند

...

من اینجا هم زنی در گور

 به دست همسرش دیدم

من اینجا هم پدر را

تشنه بر خون پسر دیدم

من اینجا هم زنی را دربدر دیدم

...

من اینجا هم دلم تنگ است

من اینجا هم به دل دارم

حسرت دیدار فرزندم

می اندیشم در اینجا هم

« به کجای این شب تیره

بیاویزم قبای ژنده خود را ؟

مهدی اخوان ثالث »

شهربانو خرداد 1383

( با تشکر از دکتر شیوا کاویانی جهت ویرایش این شعر )

http://www.gayagizi.blogspot.com/

دوستان گرامی حکایت پروانه را در وبلاک جدیدم در بلاک اسپات نوشتم .

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :