زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢

قبل از هر چیز سال نوی تحصیلی را به دانش آموزان و معلمین عزیز تبریک گفته و برای همه موفقیت آرزو می کنم.دوران تحصیلی با خاطرات خوش و ناخوش آن ، به عنوان خاطره ای شیرین در گوشه ای از دل ما جا می گیرد و تا آخر با ماست. از نمرات بیست و تشویق و سر صف و شلوغی ها و سربه سر بزرگترها گذاشتن و مشق ننوشتن و جریمه شدن  و ... همه خاطرات خوش دوران تحصیل هستند. یادش به خیر.

آن قدیمها که دانش آموز بودیم ، دانش آموزان بسته  به ذوق و سلیقه خود شعر می ساختند و می خواندند.  این شعر در مجله هفتگی جوانان چاپ شده بود و ورد زبان شاگردان مدرسه بود. نام شاعریادم نمانده.   

بار دگر مدرسه ها باز شد

مسئله با هندسه آغاز شد

وای که این مدرسه غول من است

آفت سرمایه و پول من است

وای زبر کردن جغرافیا

هم ز اروپا و هم از آسیا  

خسته ز تانژانت و کتانژانت شدم

مانده ی سینوس و کسینوس شدم

مانده و درمانده ی شیمی شدم

چون نخود دیگ حلیمی شدم

حفظ کنم فرمول سولفات دو سود

من که دواخانه ندارم چه سود  

من چه کنم شیوه ی من یللی است

تنبلم و حرفه ی من تنبلی است

*

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢

به بهانه مهرماه و به یاد معلم کلاس اولمان مرحوم خانم امینی

اولین روز درس بود.همراه دو دختر همسایه روبرویی ، حکیمه و حمیده که بزرگتر از من بودند، وارد حیاط مدرسه شدم. مدرسه خانه ای قدیمی با اتاقهای تو درتو بود. بالای پله های حیاط زنی جوان و شیک پوش ایستاده بود . ماتیک قرمز خوش رنگی برلب داشت. لبهایش عروسک پلاستیکی دو ریالی ام را به پادم آورد. آخر لبهای عروسک دو ریالی ام هم قرمز حوش رنگ بود. خواهر بزرگ با لاک ناخنش رنگ کرده بود.بغل دست خانم ناظم زنگوله ای به دیوار آویزان بود. او دستش را داخل زنگوله برد و تکانش داد و صدایش همه جا پیچید. دو دختر قدبلند جلو آمدند و صف ما را که تازه وارد بودیم مرتب کردند. یکی از دخترها خوش اخلاق و دیگری بدجنس بود. دختر بدجنس در گوشمان زمزمه کرد که : « اول لر تنبل لر – سوت وئرمه سن اؤلرلر / اول ها تنبل ها شیرشان ندهی می میرند.»

دختر خوش اخلاق یواشکی گفت :« سر به سرشان نگذار زمانی ما هم مثل اینها بچه بودیم. خانم ناظم بشنوه خط کشمان می زنه.»

دختر بدجنس ساکت شد وما را با صف های منظم به کلاس راهنمائی کرد. خانه دومی که بیش از نصف عمرمان آنجا گذشت. با خاطرات زیبایش. اکنون که فکر می کنم خط کش خوردن ها و عصبانیت ها و اضطراب از سر صف بردن و تنبل کشیدن و ... همگی خاطراتی هستند که با یادآوری و تکرارشان احساس خوشی به من دست می دهد. خان ناظمی که طرح درسی مهمش انبار و خط کش تخته ای و تنبل کشیدن سر صف بود. خانکم معلمی که وسایل کمک درسی اش ترساندن از خانم ناظم و خانم مدیر بود. از خانم مدیر که او را زری خانم می نامیدند نمی ترسیدم. قیافه اش شبیه معلم ها نبود . مثل خانم ناظم ابهت نداشت و ترسناک نبود. بانوئی تپل و بلند قد از نوع خانه دارها بود. بیشتر به خانم خانه شبیه بود تا خانم مدیر.

اما خانم امینی معلم کلاس اول مان مهربان و دوست داشتنی بود. بالای لبش خال سیاه رنگی داشت. خال هر از گاهی به طرف راست یا چپ گونه اش جرکت می کرد. 

درس ریاضی برایم مشکل ترین درس بود . هر روز از یک تا صد نوشتن برایم کاری عبث و تکراری بود. مثل طوطی می خواندم و دفتر را سیاه می کردم. طفلک معلم از دست من سرگیحه گرفته بود. بالاخره روزی از روزها مرا پای تخته سیاه صدا کرد. کم مانده بود از ترس زهره چاک شوم.گفت :« ببین دخترم شمارش از یک تا ده را خیلی راحت یاد می دهم.

*

اما چگونه توانستم شمارش اعداد از یک تا ده را هم به ترکی آذربایجانی و هم به فارسی یاد بگیرم ؟

من اوشاقلیقدان بئله حساب و اونا باغلی اولان درسلرده چوخ تنبلیدیم . اول کلاسیندا رحمتلی خانم امینی دای منیم الیمدن زارا جانا گلدی . گونلرین بیر گونونده کلاسا گلیب منی گئنه ده حساب زنگینده تخته سیاهین باشینا چاغیردی  . جانیزدان ایراق قورخومدان آز قالدی جانیم چیخا . اوزامان منه دئدی :

باخ سنه چوخ راحات اؤرگه دیرم .

بیر ایکی ، بیزیمکی

اوچ دؤرد ، قاپینی اؤرت

بئش آلتی ، ساموار آلتی

یئددی سه ککیز ، فیرنگیز

دوققوز اون قیرمیزی دون

اون بیر اون ایکی ، ائرمنی بؤرکی

*

وای نقدر خوشوما گلدی سونرا دئدی ایندی فارسی جا نا سایماغی دا سنه اؤرگه دیرم اؤرگه نمه سه ن وای حالینا :

یک ، یک ، یککه دانیشما

دو ، دو ، دومبالاخاج آشما

سه ، سه ، سه فئح دانیشما

چهار ، چهار ، چادراوی آشما

پنج ، پنج ، پنجره دن باخما

شش ، شش ، شیشمه سن الله

هفت ، هفت ، هفته بیجار تورشوسو

هشت ، هشت ، معلمدن قورخوسو

نه ، نه ، نوحه اوخورلار

ده ، ده ، ده لینی قووورلار

*

به یاد مرحوم خانم امینی یک دقیقه سکوت می کنم و فاتحه و یاسین می خوانم و از خدا برایش آرامش روحی و بهشت برین آرزو می کنم.

برای معلمین عزیزم اگر در قید حیاتند سلامتی و آرامش و برای رفتگان روحش شاد آرزو می کنم.

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٤ مهر ۱۳٩٠

اولین روزی بود که از مادر جدا می شدم . می بایست نیمی از زندگیم را بدون مادر بگذرانم. روز اول چقدر سخت بود که زنی خط کش به دست را به جای مادر ببینی که بالای پله ها ایستاده و به بچه ها زل می زند ، چپ نگاه می کند ، می ترساند. هم اویی که مجبورت می کند که نظم پیشه کنی. او مثل مادر گذشت ندارد. جواب هر خطا خط کش است و تنبل سر صف نفرت انگیزتر از هزار خط کش . بعد اتاقی که کلاس نامیده می شود. نه پتویی که رویش بنشینی و نه متکایی که تکیه گاهت باشد و نه پدری که هنگام دعوا با داداش کوچکه و داداش بزرگه به دادت برسد. نه مادربزرگی که هنگام دعوای مادرت تو را از دستش برهاند. روی نیمکت چوبی می نشینی و از یک تا صد را می نویسی . به اندازه ای که دفترت از اعداد ریز و درشت پر شود و زنگ بعد آب – آب – بابا – آب .

از روز اولی که به مدرسه رفتم ، روز اولی که از مادر جدا شدم ، شاید چهل و شش سال می گذرد. هروقت اسم کلاس اول و خانم معلم کلاس اول را می شنوم. چهره ی خانم معلم کلاس اول در نظرم نمایان می شود. مرحوم خانم امینی ، مهربان بود. دوست داشتنی بود و عجب حوصله ای داشت ، وقتی که قهر می کردم و کیفم را برمی داشتم و با گریه می گفتم که با تو قهرم می روم خانه ی خودمان.

از همان کلاس اول تا کوچ به غربتسان مدرسه خانه ی دومم بود. هنوز هم ، هر سال اولین روز مدرسه دلم نمی خواهد بیدار شوم . مثل سالگشت از دست دادن یکی از عزیزترین هایم. احساس پیری و از کار افتادگی زودرس ، چه احساس عجیب و آزار دهنده ای است. اول مهر عجیب دلم تنگ می شود برای مرحوم خانم امینی ، مرحوم دبیر تاریخمان ، مرحوم آقای رحیمی ، خانم ناهید کاشف . حتی همان خانم ناظم بد اخلاق خط کش به دست که نگاه خشمگینش را دوست نداشتم. انصاف نیست که دلتنگش نشوم آخر هر چه باشد خیلی زحمت کشید. هر کسی روشی برای کار خود دارد. شاید او هم این خلق و خوی خشن را رمز موفقیت خود در امر برقراری نظم در مدرسه اش می دانست.

اول مهر دلم تنگ می شود برای پدر. برای روزهایی که دست در دست او راهی مدرسه می شدم. تا سر کوچه با هم می رفتیم و با هم تمرین می کردیم « پروردگارا تو را به یگانگی می ستاییم و به پیامبران و برگزیدگانت درود می فرستیم . و ... » زنده یاد شهریار دوست داشت دوباره در آغوش خان ننه اش به دوران کودکی اش برگردد. اما من آرزو دارم دست در دست پدر به دوران کودکی برگردم.

 

جانیم آتام سن قییمازدین آغلییام / آغلامیرام ای گؤزلریمدن یاش گلیر

 

پدر جانم تو دلت نمی آمد گریه کنم / گریه نمی کنم از چشمانم اشک می ریزد

*

اینجا گوش کنید :

 جانیم آتام سن قییمازدین آغلییام / عاشیق زولفیه

*

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠

 چند روزی به بازگشائی مدارس باقی مانده است. داشتم با دختر ناز کوچولو حرف می زدم . از اول مهر و روپوش و لوازم التحریر پرسیدم. گفت :« حرفش را نزن که دارم غش می کنم. زهره چاک می شوم هنوز یک شکم سیر کارتون و برنامه کودک تماشا نکرده ام. مسافرت کردیم و گشتیم و کیف کردیم و برنامه های کودک از دستم رفت.»

یک عالمه گله کرد از تابستانی که به سرعت گذشت و مهرماهی که با یک چشم برهم زدن دوان دوان از راه می رسد. بعد از این که یک دنیا نصیحتش کردم که در حق درس و مشق و مدرسه و خانم معلم چنین و چنان نگو ، یاد کودکی ها و دوران مدرسه ی خودمان افتادم. ما با اشتیاق فراوان آماده رفتن به مدرسه می شدیم. با کیف و روپوش و کفش نو ، دفاتر جلد گرفته ، به استقبال سال جدید تحصیلی می رفتیم. اما در طول مدرسه هم کم خسته نمی شدیم. کم آرزوی تعطیلی نمی کردیم. عجب حال و هوای خوشی داشتیم. در طول سال طبع شعر طنزمان هم گل می کرد و اشعار و دوبیتی ها و تک بیت ها و مصراعهای فراوان می سرودیم. شعر طنزی را که در یکی از مجلات وقت ( به احتمال قوی مجله جوانان ) چاپ شده بود ، هنوز به خاطر دارم . نمی دانم شاعرش کیست؟ یا در چه تاریخی چاپ شده است. چون با همکلاسی ها ازبر کرده و هر کدام به حال و هوای خود مصراعهایی به آن اضافه کرده بودیم. این شعر را جهت مزاح و شوخی برای دانش آموزان عزیز می نویسم.

*

باز دگر مدرسه ها باز شد

مسئله با هندسه آغاز شد

وای ز تانژانت و ز سینوس، خدا

کشت مرا رنج کوسینوس ، خدا

وای که این مدرسه غول من است

آفت سرمایه و پول من است

وای زبر کردن جغرافیا

هم ز اروپا و هم از آسیا

وای ز تاریخ و ز شاهان او

هم از چنگیز و هم سپاهان او

وای که این فیزیک جانم گرفت

نمره صفر در امتحانم گرفت

مانده و درمانده شیمی شدم

چون نخود دیگ حلیمی شدم

حفظ کنم فرمول سولفات دو سود

من که دواخانه ندارم چه سود

من چه کنم شیوه ی من یللی است

تنبلم و حرفه ی من تنبلی است

×

میرزا حسن رشدیه ، پدر تعلیم و تربیت نوین / جبار باغچه بان معلم دنیای سکوت / عباس یمینی شریف از نخستین شاعران و نویسندگان کودک ایران /


×

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩

شش ماه اول سال 1389 تمام شد. فروردین اش به خوشی شروع شد. اردیبهشت اش پدر را از ما گرفت و جای خالی اش دلمان را لبریز از درد و غم دوری اش کرد. رفتن اش را باور نکردم زیرا که آنجا نیستم تا جای خالی اش رفتن اش را بر من تحمیل کند. اکنون آنچه که از پدر برایم به یادگار مانده ، عکسی است بر دیوار که بر من لبخند می زند. فرقی ندارد از کدام گوشه اتاق نگاهش کنم. او همانجا ، پشت قاب شیشه ای عکس با تمام خاطراتش لبخند اش با کت و شلوار قهوه ای روشن اش ، کنار من است و با من لبخند می زند.

شهریور اش با اتفاقات جالب و شاد غافلگیرم کرد و نیمه سال را به خوشی به پایان رساند و زندگانی را خواه تیره خواه روشن برایم زیباتر کرد.

سال جدید تحصیلی شروع شد. دانش آموزان و معلمین به استقبالش رفتند. روپوش بچه ها ، جنب و جوش دانش آموزان و اولیا مرا به گذشته ها برد. به روزهائی که پدرو مادر، ما را به بازار می بردند. آن زمانها بازار تبریز به این وسعت نرسیده بود. بازار در باشماقچی بازاری و امیر بازاری و شیشه گرخانه و ... و خلاصه می شد. از شیشه گرخانه دفتر و خودکار و خودنویس و مداد و خط کش و جلد نایلونی و کاغذ کادو و نوار چسب و سریش می خریدیم. بجز این ها خوردنی های خوشمزه تبریزی مانند : لوقا ، اریس ، قرابیه ، سوت شیرنی سی ، نقل و نبات ، تسبیح شیرنی سی و ...و آنجا فراوان بود. فضای شیشه گرخانه بوی عطر و گل و عنبر می داد. خرداد ماه هم برگ مو و گوجه سبز کال می آمد. هسته گوجه سبز کال ترش و خوشمزه را جدا می کردیم و داخل دلمه برگ مو می ریختیم. با همین گوجه سبز کال و جعفری ، آبگوشت آلچا جعفری هم می پختیم. بعد نوبت به باشماقچی بازاری می رسید. کفشها با قیمت مناسب به فروش می رسید. پدر برای هر کدام یک جفت کفش می خرید. آخر سر هم روپوش و کت و شلوار خریداری می شد. آه یادم رفت دختر بچه ها روبان هم به سر می زدند. روبان سفید برای کلاس پنجمی و کلاس ششمی ها و روبان قرمز برای کلاس پایین تر ها . جنس روبان پارچه ای یا پلاستیکی بود. با موهای شانه زده روبان به سر به مدرسه می رفتیم. عده ای از دخترها چادر به سر می کردند و عده ای دیگر بدون چادر به مدرسه می رفتند.

با چه شوقی برای دفترها و کتابهایمان جلد می گرفتیم. پدر با حوصله در جلد گرفتن کتاب و دفترهایمان کمک مان می کرد. چه روزهائی داشتیم .

هفته اول مدرسه به شادی می گذشت . پس از سه ماه تعطیل ، دوباره همکلاسی هایمان را می دیدیم . دلمان از دیدن اولیای مدرسه شاد می شد. بابا و ننه مدرسه را بیشتر از هر کسی دوست داشتیم. الحق والانصاف آنها جای خالی پدر و مادرمان را در مدرسه پر می کردند. بیمار که می شدیم ما را به خانه می رساندند. وسط ظهر که در مدرسه می ماندیم مواظب ما بودند. مادر سرایدار مدرسه مان که زنی بسیار پیر بود گاهی برای ما مثلی و حکایتی تعریف می کرد. وقتی به بهانه عید فطر و قربان و نوروز سراغش می رفتیم با بازوانی گرم ما را در آغوش می کشید. انگار که نوه هایش هستیم. اگر چه سالهای سال است که او را ندیده ام اما چهره چروک خورده و قامت خمیده اش ، انگشتان حنا ئی رنگش از نظرم محو نمی شود. چقدر مهربان و دوست داشتنی بود آن پیرزن.

اما همان هفته اول مهر ماه نیز وسط ظهر مدرسه می ماندیم. گوشه ای از حیاط روزنامه ها را پهن می کردیم و می نشستیم. از سفرهای تابستانی مان ، فیلم هائی که دیده ایم ، از سرانجام قصه های ر. اعتمادی که در مجله جوانان به چاپ می رسید و از طنزهائی که در همین مجله می خواندیم ، سخن می گفتیم. روزی داشتیم شعر طنزی را که از مجله جوانان یاد گرفته بودیم می خواندیم که خانم کاشف سر رسید و مچمان را گرفت و گفت : « سالی که نکوست از بهارش پیداست. » شاید خودش هم می دانست که دانش آموز برای شلوغی و خنده و گریه خلق شده است. عصبانی نشد ، سخت نگرفت سرش را به تندی تکان داد و برگشت و به طرف دفتر مدرسه رفت.

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸

کوکب خانم

اول مهرماه وبازگشائی مدارس کتاب های فارسی و قهرمانان مخصوص و دوست داشتنی کتاب را به یادم آورد. کوکب خانم و حسنک ، کوکب خانم صاحبخانه روستائی ام را به یادم آورد. کوکب خانم زن تمیز و باسلیقه ای بود. او هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب بیدار می شد . وضو می گرفت و تنور را روشن می کرد . خمیر را که شب قبل درست کرده و رویش پارچه ضخیم کشیده بود ، باز می کرد و نان می پخت . وسط کار نماز صبح اش را می خواند. می گفت :« از وقتی که چشم باز کرده ام خورشید خانم نتوانسته اول صبحی مرا در رختخواب ببیند. هر روز صبح زود من بیدارش کرده ام.» گاهی سر به سرش می گذاشتم و می گفتم :« یازده بار بچه به دنیا آورده اید و هر بار ده روز داخل رختخواب استراحت کرده اید. خورشید خانم هم شما را توی رختخواب دیده.» قاه قاه می خندید و جواب می داد :« تو رختخواب بودم و هر وقت خورشید خانم بیدار می شد و از پشت پنجره تو می آمد که به گیس من بخندد بهش چشمک می زدم و می گفتم صبحت به خیر باز هم که خواب موندی ! او هرگز نتوانسته زودتر از من بیدار شود.» ساعت هفت صبح که من از خواب بیدار شده و از اتاق بیرون می آمدم ، او را می دیدم که کار نان پختنش تمام شده و خانم زر با آفتابه بر دستهایش آب می ریزد و او دارد صورتش را می شوید. داخل سینی کوچک نان گرم و تازه همراه با پنیر یا کره و دوشاب و گاهی وقتها آش صبحانه گذاشته ، دست خانم زر می داد و او به اتاقم می آورد. بیشتر وقتها شرمنده این همه محبت کوکب خانم و خانم زر می شدم. آخر آنها مجبور نبودند برایم صبحانه بیاورند . او بعد از صبحانه برای پختن ناهار دست به کار می شد . تنور هنوز داغ بود و قابلمه بزرگ سفالی را که به گوودوش می گفتند پر از نخود و گوشت و آب می کرد و داخل تنور روی زغال داغ قرار می داد. تا ظهر آبگوشت می پخت و سیب زمینی های درشت را نیز اضافه می کرد و همراه خانواده دور کرسی می نشستند و می خوردند. آبگوشت بدون رب و گوجه فرنگی مزه دیگر داشت. چیزی شبیه اشکنه اما خوشمزه تر از اشکنه بود. روز دیگر سیب زمینی های درشت را از وسط دو نیم می کرد و به تنور می چسبانید. انوقت کباب سیب زمینی همراه با کره طبیعی که خودش درست می کرد خوردن داشت. (هفته گذشته انار خاتون سیب زمینی های درشت را داخل فر کباب کرده بود. خیلی خوشمزه شده بود. با نمک خوردیم و لذت بردیم. ) روزهای بعد به ترتیب نوبت آش تنوری ، رشته پلوی بدون برنج ، یئرآلما ازمه سی ( سیب زمینی پخته کوبیده شده همراه با پیازداغ و نعناع خشک ) و شورباهای گوناگون بود.لبو و کدو تنبل تنوری اش چقدر خوشمزه بود. در بین فرزندانش دو پسردوقلوی سیزده ساله داشت. پسرها حسن و حسین نام داشتند. هر دو چوپان بودند. صبح ها گاو و گوسفندان را به چرا می بردند و عصر ها که به خانه برمی گشتند به غازها و مرغ و خروسها و بوقلمونها می رسیدند. آنها عصرها کمک دست خانم زر بودند.

امروز کتابهای فارسی را زیر و رو کردم . نه از حسنک خبری بود و نه از کوکب خانم. دلم برای کوکب خانم و حسنک تنگ شد. دلم برای روز اول مهر تنگ شد. دلم برای صدای زنگ مدرسه تنگ شد. دلم برای صبح روز اول مهر و دعای صبحگاهی و هیاهوی بچه ها تنگ شد.

*

این شعر عمران صلاحی ار دوست دارم.

روباه وکلاغ

?وبهی قالب پنیری دید


به دهان برگرفت و زود پرید


بر درختی نشست گوشه باغ


که از آن می گذشت جوجه کلاغ


گفت با او کلاغ کای بدبخت


بنده باید روم به روی درخت


توی قصه پنیر مال من است


این قضیه نه شرح حال من است


گفت روبه که هست اینگونه


وضع ما در جهان وارونه

*

 این آقا معلم از تغییر رنگ روپوش مدارس و آوار هزینه مهر گله می کند

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧

 

سی و یکم شهریور ماه بود. پدر و مادرم برای من و آبجی بزرگ کفش و روپوش و یقه و روبان نو خریده بودند. یکی از دندانهای لق ام افتاده بود و من دندان به کف داشتم گریه می کردم که فردا چطوری با دهان بدون دندان به مدرسه بروم ؟  اورقیه آنایم جلو آمد و گفت : دهانت را باز کن ببینم . البته لازم نبود دهانم را باز کنم ، چون دهان گشادم برای گریه باز بود. اورقیه آنا نگاهی به دهانم کرد و گفت : یک و دو و سه و چهار و ... و ... و ... اوه این همه دندان توی دهانت داری و برای یک دندان کرم خورده و سیاه گریه می کنی ؟ دلت برای آقا موشه زیرزمین نمی سوزه؟ طفلکی گرسنه است. دندانه رو بده ببرم بدم بخوره . دندان را از کف دستم برداشت و رفت و پس از چند لحظه ای برگشت و گفت : دندانت رو گذاشتم دم لانه آقا موشه تا شب بیاد و ببره و در عوض برات دندان نو بده . یک کمی خوشحال شدم .

 

دلم می خواست زود هوا تاریک شود و شب از راه برسد و بخوابیم و زود بیدار شویم . دلم برای لواشک ترش و آرد نخود و آلبالوی خشک ننه مدرسه تنگ شده بود. شب موقع خواب کفشهای نوام را بغل کردم و زیر لحافم رفتم. اما یک دفعه نگران شدم . اگر آقا موشه بیاد وروپوش و یقه نو ام را هم ببرد چی؟ فوری از جایم جهیدم و روپوش و یقه ام را هم برداشتم و به رختخواب رفتم . اورقیه آنا جلو آمد و لحاف را از رویم برداشت و خواست روپوش را بردارد . محکم بغلش کردم و گفتم : نه خیر نمی دهم . اگر آقاموشه بیاد و بدزده چی ؟ گفت : دخترجان آقا موشه روپوش دوست ندارد. همون دندون سیاهت بس اش است. بده به من شب رویش می خوابی و چروک می شود آنوقت بچه ها فکر می کنند که کهنه است . گفتم : نه خیر، به من چه ، نمی دهم . گفت : حالا شیطان جنی دارد نگاهت می کند و با خودش می گوید خیلی خوب شد حالا نصف شب میام و این بچه را گولش می زنم تا توی رختخوابش گیش بکنه و روپوش نواش کثیف بشه و فردا لباسی برای رفتن به مدرسه نداشته باشه .

 

نگران شدم. اگر راستی راستی شیطان جنی می آمد و گولم می زد آبرویم می رفت. روپوش را به اورقیه آنا دادم و کفشها را محکم بغل کردم و خوابیدم . صبح زود با چه کیفی آماده شده به مدرسه رفتم . هر چه می رفتم دربند تنگ و پیچ درپیچ اصفهانیان تمام نمی شد که نمی شد . بالاخره از دربند گذشتیم و به خانه قدیمی و کهنه با اتاقهای تو در تو که مدرسه و کلاس نام داشت رسیدیم. خانم ناظم مثل سال گذشته با خط کش چوبی اش بالای پله ها ایستاده بود و جواب سلام مان را می داد. ماتیک انابی بر لب داشت ، رنگ ناخن هایش سرخ سرخ بود. کفشهای پاشنه بلند پوشیده بود. روز اول به خیر گذشت ، یعنی خانم ناظم خشمگین نشد و سر هیچ بچه ای داد نزد .

 

عصر داشتم از یک تا صد را که خانم معلم تازه مشق گفته بود می نوشتم ، که در خانه به صدا درآمد. آخ جون مادربزرگ و پدربزرگم بودند. از ماکو برای دیدن ما آمده بودند . چشمم که به آنها افتاد بی اختیار داد کشیدم آخ جون آخ جون آخ جون بهتر از پلو و فسنجون . از خوشحالی داشتم به هوا می پریدم که صدای پدربزرگم مرا به خود آورد . بچه شیطون بلا اول به بابابزرگت یک بوس بده بعد بالا و پائین بپر. تازه نشسته بودند که سر وکله پسرخاله بزرگ پیدا شد. با خاله بزرگ همسایه دیوار به دیوار بودیم . چند لحظه بعد خاله بزرگ و آن یکی بچه هایش هم آمدند .بعد از صلاح و مشورت قرار شد که به خانه خاله بزرگ بروند .چون آنها بزرگترند و اگر آقا جمشیدمان بداند که اول خانه ما آمده اند قهر می کند . پدربزرگ و مادربزرگ از جا بلند شدند و من بی اختیار جلو پریدم و گوشه چادر مادربزرگ را گرفتم و پسرخاله بزرگ هم گوشه دیگر چادر را گرفت . می خواستیم هر کداممان او را به طرف خودمان بکشیم که پدربزرگ داد کشید و گفت : اگر ادا بازی دربیاورید دیگر مادربزرگتان را به تبریز نمی آورم . دست از چادر مادربزرگ کشیدم . داشتند می رفتند که پسرخاله بزرگ انگشت اش را روی بینی اش زد و گفت : از هوا کوفته میاد بوی دماغ سوخته میاد و من زدم زیر گریه .پدر بزرگ قاه قاه خندید و گفت : ای بیچاره چرا گریه می کنی؟ بگو دلتان بسوزد که من دو تا مادربزرگ دارم و شما یکی .

 

شب غمگین به رختخواب رفتم . از دست پسرخاله بزرگ عصبانی بودم . روز اول مدرسه ام را خراب کرد . نمی خواستم بخوابم دلم پیش مادربزرگ بود . اورقیه آنا کنارم نشست و برایم قصه پادشاه و خروس اش را تعریف کرد و من با طعم شیرین قصه اش به خواب رفتم . روز بعد مادربزرگم به خانه ما آمد و عصر دوره اش کردیم و او مسابقه چیستان گذاشت و آخر سر من برنده شدم . خوب من دست پرورده سیمرغ بودم . اگر اورقیه آنا مادربزرگ پسرخاله بزرگ بود ، حتمن او برنده می شد . مادربزرگ پسرخاله بزرگ از خانهای شهرستان شوط بود. می گفتند زنی چابک سواربود و پسرخاله ها اگر چه او را ندیده بودند از اینکه مادر پدرشان بود افتخار می کردند.

هر دو مادربزرگم به ترتیب از دنیا رفتند و یاد و خاطره شان در دلم زنده ماند . هر گاه یادشان می کنم احساس لذتی عمیق از خاطراتی خوش می کنم. شاید روزی شکل چشم و ابرو و قد و قواره شان در نظرم کم رنگ شود اما خاطرات خوشی که از آنها دارم هرگز.

 

مادربزرگ یعنی مهر و شفقت و بوسه های آبدار

 

مادربزرگ یعنی لذت عمیق قصه ملک محمد و زمرد قوشویش ، خواب شیرین لالائی و نازلاماها، تلاشی دلنشین برای یافتن جواب چیستانهایش

مادربزرگ یعنی وکیل مدافع دوران کودکی ، محافظ از تنبیه بزرگترها

مادربزرگ یعنی واژه واژه ناب زبان شیرین مادری که با دل و جان و ذره ذره وجودمان پیوند خورده

 

مادربزرگ یعنی طعم سیب سرخ و شیرینی که بعد از تمام شدن قصه اش از آسمان به زمین می افتد تا بین او و من تقسیم شود.

 

نور ایچینده یاتاسان خان ننه

 

...

 

راستی فردا یکشنبه میهمان رادیو قاصدک هستم .

 

http://www.ghasedak.ch/

 

 

برنامه رادیو قاصدک هر هفته یکشنبه ها از ساعت 17 الی 18 به وقت اروپا پخش می شود . از طریق بخش بایگانی رادیو قاصدک می توانیم برنامه هفته های گذشته را گوش کنیم. 

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦

 

اولین روز درس بود . وارد خیابان فرعی شدم . ساختمان کودکستان ، دبستان ، گزامت ، رئال و ... و ... همه در یک خیابان و نزدیک به هم بود . گوئی وارد  سامان مئیدانی خودمان با مدارس مختلف عفت و گلستان و باغبان و شهید حقیقی و رازی و امت و ... شدم . خیابان و میدانی که پر از دانش آموزان ریز و درشت بود . اینجا هم بچه ها کیف به دست و بعضی ها با عجله و دوان دوان به مدرسه می رفتند . پسری که کیف مدرسه اش را روی دوشش انداخته بود ، در حال خوردن ساندویچ و با حال و هوای خودش به در ورودی نزدیک می شد که دختری مو طلائی و باریک اندام ناگهانی از جا جهید و روی کول پسر سوار شد و ساندویچ را نیز از دستش گرفت ودر حالی که یک بازویش را دور گردن پسر حلقه کرده بود شروع به خوردن کرد . پسر دادی کشید و دختر زود پائین پرید و در حالی که به سرعت می دوید وارد سالن شد . یک لحظه احساس غربت کردم . چقدر دلم می خواست در آن لحظه شاهد طناب بازی و ایاق جیزیغی ، گرگم و گله می برم ، دختر بچه ها باشم .  

 

همراه با همکارم وارد کلاس شدم . کلاس یک کمی بزرگتر از کلاسهای ولایت ما بود . دانش آموزان پشت میز بزرگ دور هم نشسته بودند . من نیز کنار همکارم نشستم . فضای کلاس متفاوت بود . اکثر بچه ها موطلائی و چشم آبی بودند . همکارم بعد از معرفی من ، درس را شروع کرد . تا از یکی سوالی می پرسید ، پاسکال جواب می داد . معلم هم آهسته می گفت : پاسکال لطفن حرف نزن . اما من کم کم حوصله ام سر رفت . معلم رو به کارین کرد و سوالی پرسید . پاسکال اولین کلمه اش را تمام نکرده بود که دخالت کردم و پرسیدم : اسم شما کارین است ؟ جواب داد : نه خانم من پاسکالم . گفتم : پس تا زمانی که ازشما سوالی نشده جواب ندهید . با تعجب نگاهم کرد و خاموش شد و تا آخر زنگ نیز بجز مواقعی که معلم صدایش می کرد حرف نزد . روبروی من آرتور نشسته بود . آرتور سینه خیر روی میز تکیه داده و زانوهایش را روی صندلی گذاشته بود .  گاهی همکارم به او تذکر می داد که بهتر است درست بنشیند و او بله را می گفت و عمل نمی کرد . بعد از یک ربعی صبرم تمام شد و گفتم : آرتور پاهایت را از روی صندلی بردار و درست بنشین . آرتورچشم بر چشمانم دوخت و روی صندلی  نشست. کلاس آرامی داشتیم . گویا بچه ها معلمی با روش کلاس داری متفاوت می دیدند . زنگ بعد به کلاسی دیگر رفتیم . همکارم شمعدانی را روی میز گذاشت و شمع را روشن کرد و از بچه ها خواست شمعدان را نقاشی کنند و به سایه و نور شمع نیز دقت کنند . آمنه شمعدان را کشید و زودتر از همه تمام کرد و بعد دو پروانه در دو طرف شمع کشید . گفتم گل را فراموش کردی . یک شاخه لاله نیز کنار شمعدان بکش . گفت : می ترسم حرارت شمع موجب پژمرده شدن گل شود .گفتم : اگر نگران سوختن هستی ، پروانه هایت به شمع خیلی نزدیکتر هستند . آنها را یک کمی عقب بکش . حالا می سوزند . گفت : خاصیت پروانه سوختن است . می بینید در خانه هم تا چراغ را روشن می کنیم پروانه ها دورش جمع می شوند آخر سر هم می سوزند و صبح مرده و سوخته شان را جمع می کنیم.

 

سویل در حالی که مشغول رنگ آمیزی نقاشی اش بود زیر لب ترانه هائی را زمزمه می کرد . گفتم : سر کلاس که ترانه نمی خوانند . گفت : اما من می خوانم . آخر می خواهم سوپراستار آلمان شوم . مادرم می گوید بهترین صدا را دارم . از شستن ظرف خوشم نمی آید . مادرم می گوید : مادر به قربان صدایت . پاشو هم ظرفها را بشوی و هم برایم بخوان . من هم ظرفها را می شویم و هم برای مادرم می خوانم . گفتم من هم هنگام کار در آشپزخانه از صدای نتراشیده و نخراشیده خودم خیلی خوشم می آید . پرسید : شما برنامه سوپراستار را تماشا می کنید ؟ جواب دادم : بله و بیشتر برای شنیدن جوابهائی که دیتا بولن به شرکت کنندگان می دهد . می بینی چقدر توهین می کند . چقدر بد و بیراه تحویل بیچاره ها می دهد ؟ البته حق هم دارد کسی که صدا و تیپش به خوانندگی نمی خورد می آید و می خواهد به عنوان بهترین خواننده انتخاب شود . دخترک که خیلی از خودش و صدایش مطمئن بود گفت : خوب حق دارد هر عزیزدردانه مامانش می آید و میخواهد سوپراستار شود . این که نمی شود . برای برنده شدن تیپ و صدائی مثل من لازم است . سال بعد من هم شرکت می کنم . گفتم : از جوابهای دیتابولن نمی ترسی ؟ جلو دوربین و میلیونها بیننده سکه یک پولت کند ؟ گفت : دروازه موفقیت روی آدمهای ترسو بسته است . من از جوابهای این آدم نمی ترسم و مطمئن هستم که در مقابل صدا و هیکل مناسب و برازنده من سر تعظیم فرود خواهد آورد . همکارم که حرفهای ما را گوش می کرد گفت : سویل هنوز کم سن و سال است . به نظر من بهتر است هفته ای دو ساعت کلاس موسیقی برود و تمرین کند بعد از تمام شدن کلاس خودش هم متوجه می شود که می تواند ادامه دهد یا نه . اما او از خودش خیلی مطمئن بود و من بحث را تمام کردم در حالی که همکارم نیز با من هم عقیده بود . به نظرمان او می تواند کلاس موسیقی برود و علم موسیقی بیاموزد اما صدایش برای اجرای ترانه مناسب نیست.

 

زنگ به صدا درآمد . داشتیم از کلاس بیرون می آمدیم که میشل جلو آمد و گفت : من چند شب است که نمی توانم بخوابم . چه کار کنم ؟ همکارم پرسید: دوباره پرخوری کردی ؟ گفت : نه زیاد . همکارم به او وعده داد که جلسه بعد کتاب داستانی بیاورد و برای بچه ها بیاموزد که چگونه می توان جلو بی خوابی را گرفت و شب به موقع خوابید .

 

بعد از اینکه از کلاس دور شدیم آهسته گفت : شبهائی که میشل پرخوری می کند نمی تواند خوب بخوابد . پر خوری را هم دوست دارد . باید جلسه بعد حکایت آشیوا را برایش بخوانیم و یک مقدار چاشنی رعایت رژیم غذائی را قاطی کنیم تا بلکه موثر واقع شود .

 

با دوستی در مورد کلاس صحبت می کردیم می گفت اینجا معلمها با لحن جدی و مصمم از بچه ها سکوت و رعایت نظم و انجام تکالیف را نمی خواهند چون محیط اینجا و خصوصیات اخلاقی این بچه ها با بچه های آب و خاک ما خیلی فرق دارد . اینها بیشتر وقتها حرف معلم را گوش نمی کنند .

 

 

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

 

متن کامل

 

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦

از آن روز که آخرین روز درس بود ، حدود یازده سال می گذرد . آن آخرین روز درس که لحظات به سرعت سپری می شدند و من دلم می خواست عقربه های ساعت را از حرکت باز دارم . آن روزی که دلم نمی خواست  زنگ آخر به صدا درآید . گذر لحظات رنجم می داد . اما لحظات سپری شدند و زنگ آخر رسید و بچه ها با شور و نشاط و انرژی تمام نشدنی کیفشان را برداشته و خداحافظ گویان راهی خانه هایشان شدند . من اما قدمهایم از رفتن باز مانده بود . از دوستان خداحافظی کرده و مدرسه را ترک کردم . اما هرازگاهی به پشت سرم برمی گشتم و با خود زمزمه می کردم که برمی گردم ، یکی دو سال که چیزی نیست . بالاخره تمام می شود و برمی گردم .

 

راهی غربتستان که شدم ، گوئی بازگشتم نیز به افسانه ها پیوست . هر سال اول مهر ماه ، درست ساعت هشت صبح ، هر جا که بودم صدای زنگ مدرسه را می شنیدم . کلاس زبان که بودم با خود می گفتم ، اینجا زبانی دیگر می آموزم و با دستی پر دوباره برمی گردم . سال به سال  این آرزوی من کم رنگ و کم رنگتر می شد . تا آنجا که به رویاها پیوست و در حد رویا در گوشه ای از دلم جای گرفت .ارمغان این کوچ برای منی که نخواسته بودمش ، کار در خانه سالمندان بود . کار سختی که احتیاج به اعصاب قوی دارد. چقدر رنج کشیدم . حدود دو سال پیش کاری پیدا کردم که مناسب و خوب بود . اما قراردادم یکساله بود .

 

چندی پیش بعد از گذراندن کلاس زبان و کامپیوتر ، دوباره راهی خانه سالمندان شدم . از این کار نه خجالت کشیدم ، نه رنج بردم و نه تحقیر و توهین این و آن آزارم داد . نمی دانم چرا کسی که توهین می کند ، کسی که دیگران را کوچک می شمارد ، خود را در آینه نمی نگرد .هر فردی برای گذراندان زندگی خود تلاش می کند . هر کسی سعی دارد گلیم خود را از آب بیرون بکشد . من نیز مثل همه این تلاش را می کنم . از چه چیز باید خجالت بکشم ؟ خدا را شکر که تنبل و تن پرور نیستم و دست گدائی به سوی هیچ کسی دراز نمی کنم و دسترنج کسی دیگر را غارت نمی کنم . خدا را شکر تا زنده و سلامتم محتاج نخواهم بود . مگر کمک کردن به پیرمرد و پیرزنی که تمام عمرش برای بهتر شدن وضع اجتماعی و اقتصادی سعی و تلاش کرده موجب شرمندگی است ؟ مگر غذا دادن به کشاورزی که سالها زمین را شخم زده و کاشته و برداشته تا راحت تر بخوریم ، مستحق تحقیر و نکوهش است ؟ با این همه ادعایمان ، با این همه داد و قالمان ، دل رحمی و انصافمان کجا رفته ؟ کیستیم که اینچنین بر خود می بالیم و دیگران را کوچک و حقیر می شماریم ؟  من نه به خود افتخار می کنم و نه خود را حقیر می شمارم .

 

دو هفته پیش صبح زود صبحانه اتاق 151 را بردم . پیرمرد تازه از خواب بیدار شده بود و پیرزن نیز آمده و کنار تخت او نشسته بود . پیرمرد با دیدن من گفت : خبر داری ؟ الان عروسم به دیدنم خواهد آمد . پسر بزرگم هم یک ساعت دیگر می آید . گفتم : برایتان روز خوشی را آرزو می کنم . پیرزن بشقاب را از دستم گرفت و گفت : دستت درد نکند امروز من به همسرم غذا می دهم . بشقاب صبحانه  و لیوان قهوه را روی میز گذاشتم . می خواستم برگردم که پیرمرد پرسید : شانس را چه کردی ؟ جواب دادم : داخل جیبم است . بعد دست توی جیبم برده و سنگ سبز براق را درآورده و نشانش دادم . گفت : من مطمئنم تو امسال هر چه دلت بخواهد به دست می آوری . این شانس کمکت می کند . هنوز جمله اش تمام نشده بود که در باز شد و زنی میانسال وارد اتاق شد . خدای من این کریستل ، دوست دیرینه من است . از دیدن همدیگر خوشحال شدیم و از اینکه مرا دوباره در خانه سالمندان دید متاسف شد و بعد از چند دقیقه صحبت ، از داخل کیفش کاغذ و قلمی درآورد و آدرس و شماره تلفن و اسمی را نوشت و گفت : این را بگیر و شب به این شماره زنگ بزن و با خانم مسئول حرف بزن . من امروز با او در مورد تو صحبت می کنم . این خانم در مدرسه احتیاج به همکار دارد . مثل مجسمه سرجایم خشکم زد و خیره خیره نگاهش کردم . پرسیدم : جدی می گوئی ؟ جواب داد : البته که جدی می گویم . تو شب باهاش حرف بزن . در حالی که شانس هنوز کف دستم بود از اتاق خارج شدم . کف دستم را باز کردم . من که این تکه سنگ را باور ندارم . چطور شد که خدا صدایم را بعد از سالها آرزو و ناامیدی شنید؟ نمی دانم حتمن خدا صدای پیرمرد را شنید . صدای او را که از دعا و اجابت دعایش مطمئن است. پیرمردی که با یقین و اطمینان کامل حرف می زند . کسی که زندگی در دنیای دیگر را به قوت تمام باور دارد و جسمی را که پیر و فرسوده شده دوست ندارد و آن را پیراهن کهنه و مندرسی می داند و دلش می خواهد این کهنه ژنده را هر چه زودتر از تن درآورد که در آسمان لباسی نوتر و زیباتر خواهد پوشید .

 

خلاصه شب با دودلی به خانم مسئول مدرسه زنگ زدم . گوئی مرا می شناخت . قرار شد روز بعد ، بعد از تمام شدن وقت کارم به مدرسه بروم و از نزدیک با او آشنا شوم . روز بعد به مدرسه رفتم و به همین سادگی به من گفت که ششم فوریه که فردا باشد شروع به کار کنم . دیروز اینجا کارناوال بود و امروزهم تعطیل هستیم وبرای من فردا اولین روز مدرسه است . یعنی  پس از سالها دوباره زنگ مدرسه برای من به صدا درخواهد آمد .

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦

به دعوت ارگون عزیز می نویسم .

 

اولین مدرسه من دبستان ملی فرهنگ بود . مدرسه ای که حیاطی بزرگ و اتاقهائی تودرتو داشت . خانه ای بزرگ و قدیمی که مدرسه شده بود . آنچه که به خاطر می آورم ننه پیر و مهربان مدرسه ، پله های کهنه و باریک و خانم ناظم با خط کش بود که می گفتند هر کس شلوغی کند و یا خوب درس نخواند به وسیله خانم ناظم و خط کشش تنبیه خواهد شد .

 

از کلاس دوم ماه  مدرسه را به خاطر می آورم . معلم ما عوض شد و معلم دیگری آمد و گفت خانم معلم شما مرده و من جایش آمدم . نمیدانم این حرف تا چه حدی درست بود ؟ آیا در مقابل کنجکاوی بچه ها چنین جوابی داد یا به راستی خانم معلم قبلی ما مرده بود . همگی زدیم زیر گریه و خانم ناظم با خط کش وارد شد و آنرا روی میز کوبید و داد زد : خفه . همه خفه شدیم .

 

از کلاس سوم خانم معلم بداخلاق و ترش روئی را به خاطر می آورم که علاوه بر خط کش ، کاغذهائی همراه با سنجاق قفلی داخل کیف خود داشت . هر کسی خوب درس نمی خواند و یا تقصیری داشت علاوه برخط کش این کاغذها را با سنجاق قفلی بر پشت بچه ها می چسبانید و سر صف برایشان تنبل می کشید .

 

از کلاس چهارم معلمی بسیار بدخلق را به خاطر می آورم که او هم خط کش داشت و هم دستی محکم و سنگین که سیلی هائی دردناک به سر و صورت آدمی می کوبید . اما از او خاطره خوبی دارم که فراموش شدنی نیست و آن پیک ماهانه دانش آموز که به هر ترتیب شده به من می داد و می خواندم . از داستانهای شیرین پیکها چقدر لذت می بردم .

 

کلاس پنجم خاطره خاصی نداشت . اما کلاس ششم چقدر سخت بود . می گفتند که شماها بزرگ شده اید و سال دیگر به دبیرستان می روید . مادرم نیز سرقفلی جانم را به خانم معلم داده بود که گویا اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال تو و استخوانش مال من یعنی تا دلت بخواد کتک بزن  که درس بخواند . ) خوب من « الف » را گفتم و شما « ه » را حدس بزنید .

 

زمانی که خود معلم شدم ، سعی می کردند بساط تنبیه را از مدارس برچینند . همکاران پیشکسوت در مورد تنبیه اختلاف نظر داشتند . عده ای عقیده داشتند که اگر دانش آموز از تنبیه نترسد درس نمی خواند و عده ای دیگر عقیده داشتند اگر دانش آموز بدون ترس و لرزسر کلاس بنشیند بهتر یاد می گیرد .

 

من نیز به رسم بازی وبلاکی باید دوستان را به بازی دعوت کنم . دلم نمی خواهد انتخاب کنم و فقط به پنج نفر اکتفا کنم . از مینو و نرگس وخاتونک و عمو اروند عموی عزیز وبلاکشهر واحمد سیف و شب تاب خانم وپریا و دیگر دوستان عزیزم و دانشجویان مشکین شهری و ماوی و بایقوش و آیدین و آیدا و شیطونک شاکی و محمد قربانزاده دعوت می کنم  که بنویسند .

 

....

 

یک خبر :

 

صادق اهری از وبلاک نویسی و وبلاک خوانی یک ایده صحیح و سالم و به درد بخور به دست آورده است . کار با ارزش وی ایجاد لینک کده ای در مورد بیماری ام . اس است . در مورد این بیماری در این وبلاک جدید خواندم و مطالبی آموختم . دوستان عزیز گفتم که خیلی کم سوادم و از این دنیای اینترنتی خیلی درسها می آموزم .

نویسنده: شهربانو - شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦

سی ام شهریور ماه بود و من بچه مدرسه ای بودم . با پدرم به بازار رفتیم و برایم یک جفت کفش خرید . هنگام بازگشت از مدرسه هم از بقال سر کوچه چند جلد دفتر چهل برگی و بیست برگی خرید . به من دو جلد دفتر بیست برگی داد . یکی برای مشق و دیگری حساب و هندسه . دفاتر چهل برگی را به آبجی بزرگ داد . آخر او در کلاس بالاتر درس می خواند و احتیاجش به کاغذ بیشتر ازمن است . دلم می خواهد از پدر و مادرم قهر کنم آخر آنها با هم تصمیم گرفتند و برای آبجی روپوش مدرسه خریدند و مادرم روپوش کهنه او را کوتاه کرد و این طرف و آن طرفش را هم دوخت تا اندازه من شد . پوشیدمش . وای وای وای . ائله بیل خانیم وئریب کولفتینه ( گوئی خانم به کلفتش داده ) رنگ و رویش هم که رفته است . مهم نیست مادر طیبه هم چادر خودش را کوتاه کرده و به طیبه داده ، مادر لیلی هم از ملافه کهنه شان تکه ای بریده و برایش روبان مدرسه دوخته است . خوب باز هم جای شکرش باقیست که روبان و کفش من نو است . شب کفشهایم را از قوطیش درآوردم و تا صبح بغل کردم و توی رختخوابم باهاش خوابیدم . فکر کردم زندگی ، به یک شب لذت کفش نو داشتن می ارزد . طیبه از چادری که مادرش برایش آماده کرده خوشش نمی آید حق هم دارد . آخر این چادر رنگ و رویی ندارد . خوب است که مادرم دوست ندارد من با چادر به مدرسه بروم  . ان وقت وضع من بهتر از طیبه نمی شد . مادرم فکر می کند من دست و پاچلفتی هستم و نمی توانم همراه با کیف مددرسه ، چادر را نیز مرتب سر کنم و رویم را بگیرم .

 

فردا اول مهر ماه است و از سپری شدن دیروز سالها می گذرد . اگر اشتباه نکنم امروز سی و یکمین سالروز ورود  من به عالم معلمی است . آخرین  روز بیکاریم مصادف با اوایل آبان وهمراه با بدرقه دوستان و همکارانم بود . اگر چه به بازگشت دوباره امیدوار بودم اما گوئی قدمهای سنگین و آهسته ام که میلی به رفتن نداشت حرفی دیگر می زد . سالهای اول دوری از ایل و تبار و یار و دیار چه سخت گذشت . هر سال روز اول مهر ماه چشمانم را می بستم و همراه با دانش آموزان و معلمین در کوچه پس کوچه های شهر به راه می افتادم و وارد مدرسه ای می شدم . وقتی چشم باز می کردم و می دیدم آنچه که از جلو چشمم گذشت رویائی بیش نبود چقدر رنج می کشیدم . ترک دیار و بعد از آن بازنشستگی زودرس داغونم کرد . زندگی را پایان یافته می پنداشتم و هر روز صبح که بیدار می شدم چشم به شب داشتم . اما سرانجام توانستم گرد سالهای یاس را از دل و جانم بزدایم و دوباره از صفر شروع کنم و تا حدودی توانستم .

 

در سال تحصیلی جدید برای دانش آموزان و معلمین آرزوی موفقیت می کنم .

 

 

 

http://gayagizi.blogspot.com/

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥

روزی که از مدرسه گریختم

 

می خواستم حکایت جدید بنویسم که یاد سخنان سید عظیم الشان جنت مکان نبوی افتادم که می گوید  ما مشتی  بچه لوس و ننر وبلاکی هستیم . مگر بخیلیم اوقه ده ر دئسین او قه ده ردن ده چوخ ( آنقدر بگویدد بیشتر از آنقدر ) .  ما ضرب المثلی داریم که دانیشماق باشارمییانا دئدیلر دانیش ، دئیدی گامیش ( به کسی که حرف زدن بلد نبود گفتند حرف بزن گفت گاو ) . راستش را بخواهید در این دنیای مجازی دوستان زیادی پیدا کرده ام و این نعمت بزرگیست . از دخترخانم 9 ساله و آقا پسر 12 ساله عزیز و محترم تا اساتید و بزرگواران عزیز و محترم . دختر خانمها و آقا پسرهای نوجوان و جوان که مرا به کلبه زیبای مجازیشان دعوت کرده وازمن با اشعار و نامه های عاشقانه که به محبوبشان نوشته اند ، پذیرائی می کنند . درد دلهایشان را می خوانم و احساس و حرف دلشان را می فهمم و با زبان خودشان با اشعار زیبا جواب محبتشان را می نویسم . به قول مینو خانم صابری شاید آنها برای اظهار درد عشق و نگرانیهای دیگرشان محرم دلی جز این دنیای زیبای ما نیافته و اینجا لب به سخن می گشایند .شاید  مادربزرگ و مادر و برادر آنها نیز مثل اقوام نزدیک من دختر را با پیراهن سفید می سنجند . چه بسا اگر در دوران جوانی من نیز این دنیای قشنگ وجود داشت من نیز می نوشتم و در بخش نظرها جواب می گرفتم . شاید چشم و گوشم باز می شد و مطالب مفید زیادی می آموختم  . گاهی ترانه قشنگ مرحوم ویگن را با تمام وجود زیر لب زمزمه می کنم و آرزو می کنم که میخوام بیست ساله باشم ،  میخوام سی ساله باشم ، میخوام وقتی بهاره ، گل امساله باشم . دوستان من نیز پتیشن ها را با نام مستعار یا نام اصلی خودم امضا کردم وقتی دستم به جائی بند نیست و کاری از دستم بر نمی آید امضا کردن پتیشن در جای خود قدم بزرگی است . البته این نظر شخصی خودم در مورد خودم است حداقل دلم آرام می گیرد که من نیز فریاد زدم که این خلیج ، همیشه فارس است . و .... برای همین هم تامل نکردم و خواستم خاطره ای را برایتان تعریف کنم .بگذارید سید اعظم نبوی فکر کند ذرت پرتاب می کنم .   یک روز تلخ از هشت سالگیم را برایتان می نویسم . روزی که شاید خانم معلم و خانم ناظم من مدتهاست که وجدانشان با به یادآوریش می سوزد و می لرزد . در آن دوران که هیچ کودکی جرات اظهار وجود در مقابل آنها را نداشت دستهای کوچکم به روی خانم معلم بلند شد و آنها دو نفری به جان دختربچه ای افتادند که هیچ چاره ای بجز تحمل شکنجه نداشت و ناگاه زیر ضربات خط کش و سیلی آنها فریادش بلند شد . پیشیگی دارا قیسناسان قاییدیب اوزووی جیرماقلار ( اگر به گربه زیاد فشار بیاری برمی گردد و رویت را چنگ می زند ) و اما حکایت روزی که از مدرسه گریختم را بخوانید .

 

کلاس دوم ابتدائی بودم . این بار خانه مان در دیکباشی و نزدیک مسگر بازاری بود . باز خانه دو طبقه ای اجاره کرده بودیم که طبقه اول مال ما و طبقه دوم متعلق به میر اسماعیل عمو بود . خانواده ما شامل  پدر و مادر و مادربزرگ و خواهر و برادرهایم و پسرعموی بزرگم میر یوسف که او را به تقلید از فرزندان دیگرعمو ، داداش صدا می کردم . داداش مهربان و آرام و صمیمی بود . هیچوقت دست روی ما کوچکترها بلند نمی کرد . او در خانه ما درس می خواند . گاهی به من دیکته می گفت و در مقابل غلطی که داشتم خودش با خط خوانا می نوشت و به من یاد می داد تا درست بنویسم . مدرسه ام دبستان فرهنگ بود . این مدرسه خانه کهنه و قدیمی در یکی از کوچه پس کوچه های راسته کوچه بود . کلاسها اتاقهای تو در تو بودند . آن موقع تنبیه با خط کش مد روز معلمها بود و جمله اتی سنین سومویو منیم ( گوشتش مال تو و اسخنوانش مال من ) بیعت مدرن مادران با خانم معلمها بود . در واقع می توان اجازه نامه شکنجه نیز نامید . بیشتر معلمها هم باورشان می شد که گوشت ما متعلق به آنهاست . اولش را نوشتم تا آخرش بدانید که چگونه درس می خواندیم .

 

روزی از روزها  طبق معمول هر روز دفتر مشقم را باز کردم و دستهایم را مثل بقیه بچه ها روی زانویم گذاشتم و نشستم . نگو که در این مشقم غلط زیادی دارم و دوست فضولم هم چشم بر دفترم دوخته است . معلم عادت داشت برای هر غلط یک خط کش به دستمان بزند. وقتی به من رسید دوست بغل دستی انگشت بالا برد که خانم معلم اجازه شهربانو غلط زیاد دارد و موجب شد توجه معلم به مشقم جلب شود و او که به سرعت مشقها را قلم می کشید مشقم را به دقت اصلاح کرد . مرا جلو تخته سیاه کشانید و گفت : بچه ها می دانید با کسی که مشق را غلط بنویسد چه می کنم ؟ نفسها در سینه حبس شد و آنگاه خط کش را از روی میزش برداشت و گفت : دستهایت را باز کن . دستهایم را باز کردم  دو ضربه اولی قابل تحمل بود . اما ضربات بعدی آتش به جگرم زد  کف دستهایم سرخ شد و عقب کشیدم . اما دل خانم معلم خنک نشده بود فریاد کشید که دستهایت را باز کن و من دوباره کف دستهایم را باز کردم و در عالم کودکیم نتوانستم تحمل کنم و با گریه فریاد کشیدم : خانم معلم بسه دیگه . وای خدای من ، خانم معلم دیوانه شد که به جای معذرت خواهی و غلط کردم گفتن می گوئی بسه ؟ و بر شدت ضرباتش افزود و من که دستهایم را زیر بغلم پنهان کرده بودم ضربات خط کش بر سر و صورتم فرود آمد . اما نمیدانم چه شد وقتی به خودم آمدم که دارم با دستهای کوچکم بر سینه خانم معلم مشت می کوبم و گریه کنان می گویم : بسه دیگه ، بسه دیگه . لحظاتی هم نگذشت که سرو کله خانم ناظم ، آن هم  از کجا پیدا شد نمیدانم . در حالی که با یک دستش مچ دستم را گرفته بود و با دست دیگرش بر صورتم سیلی می کوبید و مرا کشان کشان به دفتر می برد . دفتری که انبار کوچکی داشت و می گفتند بچه شلوغ را آنجا می اندازند تا عقربها و رتیلها نیشش بزنند . قورخودان آز قالدی آغیزیم اییلسین ( کم مادنده بود از ترس دهانم کج شود ) گویا دست خانم ناظم را گاز گرفته و از چنگش خودم را رها کرده بودم و داشتم در خیابان به طرف خانه می دویدم . خود را جلو در خانه رساندم و ایستادم . حالا چه کنم اگر به خانه بروم مادرم تنبیه ام می کند و اگر به مدرسه برگردم عقربها و رتیلها در انتظارم هستند . همانجا ایستادم . دور و بر خانه مان مغازه بود . بقال پرسید : دختر جان چرا به این زودی به خانه برگشتی ؟ دستت که به در خانه می رسد در را بزن و برو خانه تان  . جواب ندادم . شاید او هم میدانست چرا آنجا ایستاده ام . طولی نکشید که مبصر کلاس با ننه مدرسه از دور نمایان شدند . وحشت سراپای وجودم را پر کرد . در خانه را به صدا درآوردم و تا مادرم در را باز کرد ، فریاد کنان که خانم معلم می خواهد مرا بکشد من دیگر به مدرسه نمی روم  ، داخل اتاق دویدم . ننه مدرسه و مبصر هم سر رسیدند و ماجرای مشق مرا به مادرم تعریف کردند . مادرم به من حمله ور شد تا بزند مادربزرگم  به فریادم رسید و مرا نجات داد . داداش هم خانه بود . گویا بیمار بود و از دبیرستان اجازه گرفته بود . به عبارت دیگر خدا او را به خانه فرستاده بود تا به داد من برسد . فوری لباسهایش را پوشید و گفت : بیا با هم به مدرسه برویم . گفتم : داداش نرو اونجا خانم معلم تو را هم می زند . گفت : نه مرا نمی زند ببین قد من از قد خانم معلمتان بلند تر است زورش به من نمی رسد . در حالی که دست داداش را محکم گرفته بودم به مدرسه رفتیم . خانم معلم از من شکایت کرد و گفت : مشقهایش را غلط نوشته و هنوز تنبیه اش نکرده پا به فرار گذاشت . داداش جواب داد : سیزین آندیزی اینانیم یا تویوغون له له یین ؟ ( قسم شما را باور کنم یا پر مرغه را ؟ ) جای انگشتتان هنوز بر صورتش باقیست . کف دستهایش به رنگ لبوست . معلم متوجه شد که توسکو به رکدیر ( دود غلیظ است ، منظور داداش خشمگین است ) نگفت که بچه روی من دست بلند کرد و یک باره ورق برگشت و مدیر مدرسه که زری خانم نام داشت گفت : تو دختر خوبی هستی درسهایت را خوب بخوان . ببین ما اینجا انبار وحشتناکی برای تنبیه بچه های بد داریم . اما تو بچه خوبی هستی . اگر روزی خدای نکرده خوب درس نخوانی ترا هم به انبار می فرستند . .... داداش نیز پیش خانم معلم و زری خانم از من قول گرفت که مشقهایم را درست  بنویسم و درسم را خوب بخوانم و خانم معلم را ناراحت نکنم و به من قول داد که وقتی به خانه برگشتم به مادرم اجازه ندهد تا مرا تنبیه کند . سپس رو به حضار در دفتر ( خانم ناظم و خانم مدیر و زری خانم ) کرد و گفت : شهربانوی ما قول می دهد خوب درس بخواند و مشقهایش را با دقت بنویسد و من کیشی قیزی آختاریرام بواوشاغین اوستونه ال قاوزییا ( و من مردزاده  می خواهم که روی این بچه دست بلند کند . ) از امروز هم گوشت و هم استخوان این بچه متعلق به من است هرگاه خطائی دیدید به من بنویسید . خودم پیگیری و مجازاتش می کنم . من آن روز معنی جملات داداشم را نفهمیدم . داشت می رفت که گریه کنان دستش را گرفتم و به دبنالش راه افتادم . اما او دلداریم داد که کسی کتکم نخواهد زد .  بعد از رفتن داداش از مدرسه توی دفتر کمی نصیحتم کردند و بعد خانم معلم مرا با خودش به کلاس برد . اما نه جرات کردم به داداش و نه به مادر و نه کسی دیگر تعریف کنم که آن روز چگونه شکنجه شدم چون خیال می کردم این حق مسلم خانم معلم و خانم ناظم ماست که ما را چنین تنبیه  کنند .

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :