زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٢

این روزها خیلی خوش بینم ، خوش بین تر از خوش بین. ته دلم یکی نجوا می کند که کارهای دنیا به خوبی و خوشی پیش خواهد رفت. می گوید که همه مشکلات دنیا حل خواهد شد. می گوید زندگی زیباست. از همه ی لحظات باقی مانده عمر باید به اندازه کافی لذت برد. می توان با یک استکان چای داغ با یک لقمه نان و پنیری که عزیزانت برایت آماده کرده اند زندگی را زیبا دید. می توان با هدیه ای کوچک از دلی بزرگ سرمست شد. می توان تلخی ها را با شربت دوستیها و مهربانیها نوش جان کرد. حافظ خراباتی نیز با او هم صدا می شود وبه روح و جان آدمی جلا می دهد :

در خرابات مغان نور خدا می بینم 

ای عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

کیست دردی کش این میکده یارب که در او

قبله حاجت و محراب دعا می بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه می بینی و من خانه خدا می بینم

خواهم از لطف بتان خانه گشائی کردن

فکر دور است همانا که خطا می بینم

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب

این همه از نظر لطف خدا می بینم

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال

با که گویم که در این پرده چه ها می بینم

کس ندیده ست ز مشک ختن و نافه چین

آن چه من هر سحر از باد صبا می بینم

منصب عاشقی و رندی و شاهد بازی

همه از تربیت لطف شما می بینم

نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش

که من این مسئله بی چون و چرا می بینم

دوستان عیب نظربازی حافظ نکنید              

که من او را ز محبان خدا می بینم

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :