زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠

اسد علی محمدی بازی وبلاکی به راه انداخته ، بازی شیرین و پرهیاهوی وبلاکی که مدتی بود به دست فراموشی سپرده شده بود. نه تنها بازی ، که خود وبلاکستان داشت کم کم به تاریخ می پیوست. چراغهای خانه های مجازی یکی یکی خاموش می شدند. آنها که هنوز اشتیاق نوشتن داشتند ، فیلترخانه به سراغشان می آمد و در خانه شان را مهر و موم می کرد و صاحب خانه نیز مجبور می شد ، با دور فیلترینگ و چه و چه وارد خانه اش شود تا بتواند چند جمله ای بنویسد. دردسر هزینه و وقت و کم شدن مخاطب موجب دلسردی نویسنده شده و در پست آخرش خداحافظی کرده و به مخاطبین باقی مانده خبر می داد که دیگر نمی نویسد. فی لترخانه هنوز هم فعال است و با جان و دل سرگرم خانه نشین کردن و شکستن مداد صاحب خانه.

از فیل ترخانه که بگذریم می رسیم به عده ای از هموطنان عزیز که هنر نزد آنهاست و بس. آنها که کار و پیشه خاصی نداشته و ندارند بجز سرک کشیدن به وبلاکها و خوانده یا نخوانده فحش دادن. عده ای هم که دوست نداشته و ندارند مطالب خلاف میل خود را بشنوند و بخوانند شروع می کردند به پرخاش و دادن فحش هایی از نوع خواهر و مادر. یاد مادربزرگ مرحومم به خیر که می گفت :« شما خودتونو ناراحت نکنید ، کسی که فحش می دهد دهان خودش مردار می شود و باید آب بکشد. » حالا باید بگوید کسی که فحش می نویسد قلم و مداد خودش مردار می شود. این تعداد از عزیزان هنوز هم عادت خود را ترک نکرده اند و ساده ترین راه این است که بخش کنترل نظرات به کار بیفتد تا بیایند و دل خوش کنند که از طرف نویسنده وبلاک خوانده شده اند.

دوستی که سال گذشته وبلاکش را پاک کرد می گفت :« هم هزینه و وقت صرف کنم. زحمت بکشم و بنویسم و فحش بشنوم؟ مگر دیوانه ام؟ دفاتر دویست برگی ام کجا مرده اند که در اینترنت بنویسم و داداش بزرگه و داداش وسطی و داداش کوچکه فحش ها را ببینند و پرخاش کنند که زن جماعت را چه به نوشتن در اینترنت و خوانده شدن و ناسزا شنیدن؟»

آن یکی ، زن جوانی که وبلاکش را ساکت و بی صدا رها کرد و دیگر نمی نویسد. او از دغدغه هایش ، از غمی که بر دل داشت می نوشت. کاری به کار کسی نداشت. برای دل خودش می نوشت و برای خواننده گانی که می خواندند و تسلی اش می دادند. اسمی که برای وبلاک و نویسنده اش انتخاب کرده بود ، موجب شد که مرد رد یابی اش کند. شناختش و کار را به جایی کشاند که به آدرس ایمیل مخاطبین او چنین و چنان نوشت و خسته اش کرد. او که هنوز هم دلبسته وبلاکش است ، ساکت و خاموش نگاهش داشته است. خوب نخواستی و نخواستم . شما را به خیر و ما را به سلامت . این که دعوا ندارد. اما چه می شود کرد که آدمهای دنیای مجازی همانند که در دنیای واقعی زندگی می کنند. همه جور آدم پیدا می شود. اردبیل بیر شهر دیر هره سی بیر تهر دیر / اردبیل شهری است و آدمهایش هرکدام به گونه ای متفاوت هستند.

من اما از کودکی عادت به نوشتن دارم که ترک عادت به موجب مرض است. یادم می آید روزی از روزها، همکلاسی مان لیلا از خانم ناظم چند خط کش پی در پی نوش جان کرد، چنانکه که بعد از رفتن خانم ناظم ، خانم معلم مان دلش به حال لیلا سوخت و با حالتی عاجزانه گفت:« دخترم مواظب باش دیگر ! کاری نکن که عصبانی بشه. » زنگ تفریح یک صفحه از دفترش را پاره کرد و روی صفحه پشت سر هم نوشت خاک بر سر خانم ناظم خاک بر سر خانم ناظم .. و آخر سر وقتی صفحه پر شد ، با خنده نگاهی به صفحه ی کاغذ انداخت و گفت :« آخی دلم خنک شد. چهار تا خط کش زده بود چهل تا ناسزا بارش کردم و جرات نکرد جوابم را بدهد.» بعد هم صفحه را پاره کرد و داخل سطل آشغال انداخت. کلی خندیدیم و از او آموختیم که نوشتن بر هر دردی دواست. راستی که در آن دوران کودکی خانم ناظم و خط کش اش و آن چشمان درشت و غضب آلودش درد بی درمان مان بود. این خانم ناظم از همانهائی بود که تعارف مادرانمان را مبنی بر( اتی سنین سومویو منیم / گوشتش مال تو و استخوانش مال من ) باور داشت. این چنین بود که شروع به نوشتن کردم. دوران کودکی و نوجوانی ام کسی کاری به دفاتر و ورقه های قصه و شعر من نداشت. مادرم سر سطر را که نگاه می کرد ، نخوانده به خودم برمی گرداند. فقط موقع درس اجازه نوشتن و خواندن شعر و قصه نداشتیم. شاید به فکرش هم نمی رسید که نویسنده این قصه های غلط و عجیب و غریب خودم هستم. بعدها که زندگی حال و هوای خود را از دست داد ، نوشته هایم را مدتها در پستوی خانه که نه ، آنجا مکانی آشکار است. ( دو سه باری لو رفته و به دردسرم انداخته بود ، قصه ای که نوشته بودم و یابنده فکر کرده بود درباره ی او نوشته ام و کلی توی دردسر افتادم ) زیر سنگهای انبار شده در زیر زمین ، زیر کمد سنگین تلویزیون ، زیر گونی بزرگ برنج و خلاصه هر جایی که عقل انس و جن به آنجا نمی رسد ، ینهان می کردم. روزی از روزها میهمانی به قصد کمک وارد آشپزخانه شد و تا من بجنبم قابلمه بزرگ را جلو کشید و اسرار نگوی من برایش فاش شد. نگاهی به چهره ام انداخت و البته که بچه نبود و زود فهمید که این دفاتر نمی توانند دفاتر آشپزی و قلاب بافی و بافتنی ام باشند . فوری در قابلمه را بست و همراه من سرگرم پاک کردن لوبیا شد و رازم را فاش نکرد. خانه که خلوت شد دفاترم را از داخل قابلمه بیرون آوردم و نشانش دادم و دو سه تا از اشعارم را برایش خواندم . خوشش آمد و گفت که این نوشته ها نباید داخل دیگ و قابلمه پنهان شوند. اینها باید خوانده شوند. از او قول گرفتم که هیچ جا حرفی نزند. اما از قدیم گفته اند ( سؤزووی دئمه باجیوا ، باجیوین دا باجیسی وار / حرفت را به خواهرت نگو که خواهرت نیز خواهری دارد.) مدتی کوتاه از رفتنش گذشت و ناگهان متوجه شدم که یکی دارد داخل قابلمه و دیگ را می گردد تا دفاتر شعر و قصه ام را پیدا کند. زبانم به لکنت افتاد. اما جایشان را قبلا عوض کرده بودم. چه دنیای عجیبی است نه ؟ یکی از همان کودکی نویسنده و شاعر می شود. عضو انجمن نویسندگان می شود. هیجده ساله نشده کتاب چاپ می کند وآن دیگری در خزان زندگی تازه گرد و خاک از دفاترش می زداید. قسمتهای پوسیده از نم دست نوشته هایش را مرمت می کند. تازه می خواهد غلط های املایی و دستوری اش را نیز تصحیح کند ، البته اگر عمری باقی بماند. .

من نوشتن در این خانه مجازی را دوست دارم. به دلایل مختلف . یکی این که از پنهان کردن و پنهان شدن خسته شده ام. در کوچه پس کوچه های این دنیای مجازی که می چرخم ، فکر و ایده ی جدیدی برای نوشتن پیدا می کنم که موجب می شود بنویسم و بعد از اتمام کار می بینم که خیلی زیاد نوشته ام و از حوصله وبلاک خارج است. بایگانی اش می کنم برای وقتی مناسب و این نوشتن های پی در پی تمرین نوشتن هستند. به قول نق نقو من مرض نوشتن مزمن دارم. هر از گاهی می آیم و می نویسم و می روم. فقط یک بار بهار سال گذشته شیطان جنی به سرم زد که وبلاکهایم را از سیر تا پیاز حذف کنم. اما منصرف شدم .

البته دلایل اصلی رکود وبلاکستان را اسد علی محمدی - نق نقو – عمو اروند – سرزمین آفتاب – دختر همسایه – ف م سخن – نوشته و جان کلام را ادا کرده اند . من با زبان ساده و عامیانه نوشتم و به جزئیات ساده پرداختم..

خوشحالم که بلاک نیوز دوباره فعال شده است و امیدوارم فعال بماند.

*

پ . ن - به نوجوانها حسودی نمی کنم بلکه به آنها غبطه می خورم . برایشان آرزوی موفقیت می کنم. در مورد خودم راضی ام که از قدیم گفته اند ( ضررین یاریسیندان قئییتمک ده منفعت دیر / برگشتن از نصف ضرر هم خودش نعمتی است. )

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸

به دعوت غربت نشین کوچه های امیریه می نویسم که از در و دیوارخانه مجازی اش غم دلتنگی وطن می بارد. کسی که با خاطرات امیریه اش ، به یاد مادربزرگ مهربانش و با عشق به وطنش زندگی می کند.

قرار است در مورد ده چیزی که دوست داریم و ده تای دیگر که نمی خواهیم و دوست نداریم بنویسیم.
دوست دارم مرزها از میان بروند و دنیا ، دنیائی لبریز از مهر و صفا و شادی شود.

سپیده دم را دوست دارم. وقتی چشم باز می کنم احساس می کنم روزم دارد صاف و ساده و زلال شروع می شود.
در یک روز گرم و آفتابی تابستان ، همراه با انارخاتون و گل صنم خاتون و هاله و بقیه دوستانم ، پیاده روی لب رودخانه شهرمان را دوست دارم.
شبها تماشای فیلم سینمائی از تلویزیون را دوست دارم . در حالی که همراه با نوشیدن یک فنجان چای داغ ، بافتنی در دست سرگرم تماشای فیلم باشم. بعد از تمام شدن فیلم میزان هیجان انگیز بودن فیلم را از مقدار بافتنی بافته شده ام می سنجم.
کامپیوتر و اینترنت را دوست دارم.
از تماشای گلها و گیاهان زیبایم لذت می برم و دلم می خواهد زمینی چند هکتاری داشته باشم و تبدیل به کلکسیون گیاهان جهان بکنم.
در میان ماهی های سرخ و زردم « زمرد قوشو » را که از همه بزرگتر است ، بیشتر دوست دارم. با آن جثه بزرگ و باله های قرمز و خوش رنگش چقدرزیبا دیده می شود .از جست و خیز خسته نمی شود. گوئی مرا می شناسد . تا به ظرف نزدیک می شوم جلو می آید و درست نکته ای که برایشان غذا می ریزم می ایستد و با اشتها می خورد. گاهی وقتها ماهی های دیگر را دنبال می کند و بازی شروع می شود. جست و خیزشان در آن لحظات تماشائی است.
هرگاه دلم می گیرد و نگرانم دلم می خواهد یکی از شعرهای حافظ را به فال نیک بگیرم و بخوانم.
شبها قبل از خواب کتاب« رمان » می خوانم. گاهی هم قهرمانان رمان را در خواب می بینم. مثل فیلم سینمائی.
اما چه چیزهائی را نمی خواهم؟
از سیگار بدم می آید.بدم می آید و بدم می آید.
ناامیدی و بلاتکلیفی را دوست ندارم.
از تعارفات مانند : قربانت شوم . دور سرت بگردم. درد و بلات بجانم. قربان مردمک چشمت بروم . هیچ خوشم نمی آید. دوست داشتن یکی که با این جملات ثابت نمی شود.
فرض کنید جائی مهمان دعوت شده اید. میزبان زحمت کشیده و سفره ای تدارک دیده است. آن وقت سر سفره شروع می کند به تعارف کردن که تو رو خدا بفرما . من بمیرم از این بخور ، جان فلانی بخور. آخر سر هم بشقابت را برمی دارد و یک پرس دیگر غذا می ریزد که بخورید. خوشم نمی آید.
هیچ دوست ندارم با کسی سر ساعت قرار بگذارم . سر وقت حاضر شوم و یک ربع بعد دوست عزیز بیاید و بگوید می بخشی خواب مانده بودم . یا هیچ یادم نبود که قرار داشتم.
شنیدن خبر قطع درختان دلم را می آزارد.
فیلمهای ترسناک و قتل و کشت و کشتار را دوست ندارم.
دور هم نشستن به هدف تکرار و تقلید حرکات شخص غایب و خندیدن به نقص عضو یا لکنت زبان و گویش و هر حرکت دیگر اذیتم می کند.
از جنگ و ترور بیزارم.
سرانجام در عفو لذتی است که در انتقام نیست. چشم در مقابل چشم دوست داشتنی نیست. کاش نه قتلی اتقاق بیفتد و نه یکی دیگر به جرم ارتکاب به قتل قصاص شود.
به رسم بازی من هم دختر همسایه و خانومچه و قلم یاز و افرا و پاییز و همدم روح و شیرین ناز وآشپزباشی و بقیه دوستان عزیز را دعوت به بازی می کنم.
*

راستی بین دوستان چه کسی روش پرورش و نگهداری از قناری را می داند؟

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸

 

اهری عزیز مرا به یک بازی دعوت کرده است. داشتم با خودم فکر می کردم که رسانه ملی چیست و وظایفش چه می تواند باشد ؟ یاد یک کمی قدیم افتادم. دانش آموزی به اسم نوبار داشتم. پدر نوبار هر روز صبح دخترش را سوار تاکسی بارش می کرد و به مدرسه می آورد . هنگام تاخیرشان ، پدر همراه دخترش در کلاس را می زد و عذرخواهی می کرد و می رفت. روزی از روزها دیدم که گونه نوبار کبود شده است. علت را پرسیدم . گفت : آقاجانمان ناخن گیر را به طرفم پرتاب کرد و ناخن گیر به صورتمان خورد و کبود شد. آخردیشب که آقاجانمان رادیو اسرائیل و عراق را گوش می کرد ، ما هم با داداش کوچکمان بازی می کردیم . می خواست ساکتمان کند که زد و صورتمان را کبود کرد. روز بعد از پدرش علت کتک خوردن نوبار را پرسیدم. مرد همان جوابی را داد که دخترش داده بود. اظهار کرد که داشت اخبار مهمی را در مورد ایران از رادیو اسرائیل گوش می کرد و هر چه از این دو بچه خواست که ساکت باشند گوششان بدهکار نشد که نشد. آخرش او هم ناخن گیر را که دم دستش بود به طرف بچه پرتاب کرد . حالا خدا را شکر که به چشم بچه نخورد. اگر به چشمش می خورد و خدای نکرده کور می شد و ... الی آخر. گفتم :« حداقل خودتان می دانید مرتکب چه خطائی شدید . آن هم به خاطر گوش کردن به اخبار مغرضانه رادیو اسرائیل که هنگام پخش هر خبری یک من پیاز داغ و نعناع داغ روش می ریزد و تحویل شنونده می دهد. یا اخبار عراق که در حال جنگ هستیم و دشمن ماست و معلوم است چه اخباری تحویلمان می دهد.» دشمن دشمنه باشیوا دولانیم دئمز کی / دشمن که به دشمنش فدایت شوم نمی گوید که .
گفت :« صحیح می فرمائید . آن که رادیو عراق است بعضی وقتها بین اخبار اسرای جنگی ایران را جلوی میکروفن می آورد و آنها اسم و نام فامیلشان و شماره تلفن خانه شان را می گویند و من هم یادداشت می کنم و به شماره ها زنگ می زنم و خبر می دهم که بچه تان زنده است . نمی دانید چقدر خوشحال می شوند. البته بعضی ها باورشان نمی شود اما من مطمئن هستم ایرانیان دیگری نیز هستند که به اینها زنگ می زنند . کار ثوابتر از این سراغ دارید؟ البته بعضی از اسرا به این و آن فحش می دهند . خوب عذرشان موجه است . حضرت علی علیه السلام خودش فرموده وقتی دیدی فحش دادن به من جانت را نجات می دهد هزار دفعه فحش بده. آن هم که اسرائیل است خوب چه کار کنیم. رادیو و تلویزیون دولتی که خیلی از خبرها را نمی گوید حالا اسرائیل بیشتر وقتها خبرها را درست می گوید . چه کنیم دیگر ما پیاز و نعناع داغش را دور می ریزیم و به مابقی مخلفات توجه می کنیم. »
رسانه ملی رسانه ای است که اخبار مملکت را چه مخالف چه موافق صحیح به گوش مردم برساند تا آنها مجبور به گوش کردن رسانه های مغرض نشوند. رسانه ملی رسانه ای است که اعتماد ملت اش را از هر قوم و نژاد و قبیله جلب کند. رسانه ملی رسانه ای است که رضایت شجریان را برای پخش صدایش جلب کند تا مردم ماه رمضان مجبور به گوش کردن ربنا از یوتیوب نشوند.
من نیز به رسم بازی نازخاتون و هاله و دخترهمسایه و امیریه و فروغ وزیتون و احمد سیف و مینو صابری و دیگر اهالی وبلاک شهر را دعوت به نوشتن در این مقوله می نمایم.

*
اهالی وبلاک شهر خیلی بهتر از این بنده حقیر در مورد رسانه ملی روایت کرده اند .

صادق اهری - آینه ایرانی - سیبستان - عمو اروند - نق نقو - تار نوشت - بلاک نوشت - نیک اهنگ - بیلی و من - پارسا نوشت

سوی بیدار واژگان - فانوس آزاد -

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸

به دعوت نق نقوی عزیز می نویسم.
در طول نیم قرن زندگی ام ، اولین تیشه مهیب تغییر که بر هست و نیستم فرود آمد و همه چیز را برهم زد و زیر و رو یم کرد و در خود گم و گور شدم نیست شدم ، را در یکی از پست های اینده مفصل خواهم نوشت.
دومین تغییرکه تیشه بر ریشه ام زد ، دل کندن از آب و خاک و دیار آبا و اجدادی و کوچ و غربت نشینی بود. همراه با اقوام مختلفی چون روس و اسپانیائی و فرانسوی و چینی و افغانی و عراقی که آنان نیز به دلایلی ترک دیار کرده بودند ، سر کلاس شدم ، در خود درس نشستم و خود را محصلی دیدم که برای حرف زدن با شهروندان ، تازه مجبور است الفبا بیاموزد و خیلی چیزهای دیگر یاد بگیرد.
سومین که تیشه نبود بلکه تغییر اساسی و شاید معجزه بود ، جدائی و تنهائی و رسیدن به زندگی آرام و بی دغدغه بود. روزهای اول با خود گفتم حالا چه کنم؟ چگونه سر پا بایستم؟ اگر پایم لیز بخورد و زمین بخورم چه ؟ در عالم خواب و بیداری صدای درونم را شنیدم که می گفت : این که غمی ندارد زمین بخوری دوباره سر پا می ایستی . بهتر از این است که همیشه علیل و ذلیل حسابت کنند و باور کنی و دم نزنی. آنگاه با تکیه بر قانونی که از من زن حمایت کرد و حق داد که بتوانم زندگی کنم ، سر پا ایستادم. مشکلات پشت سر هم حل شدند. از گذشته درس آموختم و به آینده امیدوار شدم .
چهارمین تغییر آغاز به وبلاک نویسی بود. این دنیای مجازی جالب که به من جرات داد که آشکارا بنویسم و بنویسم و بنویسم.
ما مثلی داریم که می گوئیم آللاه او گونلری عمرومه یازماسین ( خدا آن روزها را جز عمرم حساب نکند.) یعنی در زندگی روزها یا سالها و دورانی هستند که به قدری تلخ و گزنده اند که آدم از خدا می خواهد که آن ایام را دیگر بازنگرداند و جز عمری که گذرانده نیز حساب نکند.
من نیز به رسم بازی نازخاتون و عمو اروند و دختر همسایه و اهری و اقاقیا و همه دوستان عزیز را دعوت می کنم .

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :