زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

ای شب

هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دیریست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب ،‌ نه توراست هیچ پایان
چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه ؟
دل می بری و قرار از من
هر لحظه به یک ره و فسانه
بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
سرمایه ی درد و دشمن بخت
این قصه که می کنی تو با من
زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
بشکست دلم ز بی قراری
کوتاه کن این فسانه ،‌ باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
آنجا که بکوفت باد بر در
و آنجا که بریخت آب مواج
تابید بر او مه منور
ای تیره شب دراز دانی
کانجا چه نهفته بد نهانی؟
بودست دلی ز درد خونین
بودست رخی ز غم مکدر
بودست بسی سر پر امید
یاری که گرفته یار در بر
کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
کو ناله ی عاشقان غمخوار؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
کز دیده ی عالمی نهان است؟
عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است؟
در سیر تو طاقتم بفرسود
زین منظره چیست عاقبت سود؟
تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچه ی گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟
تو اینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری؟
یا شدمن جان من شدست؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیردم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
وقتیست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر آیم
کز شومی گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشم ها ببندد

کمتر به من این جهان بخندد

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠

دنیا نگهداشت و دو شاعر ، دست دخترکشان را گرفته ، دست در دست هم پیاده شده رفتند.

غلامرضا بروسان شاعر مجموعه های شعر « احتمال پرنده را گیج می کند» و « یک بسته سیگار در تبعید» و « مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است» و همسرش الهام اسلامی شاعر مجموعه شعر « دنیا چشم از ما برنمی دارد» صبح دوشنبه 14 آذرماه 1390 بر اثر تصادف در کیلومتر 15 جاده قوچان / شیروان درگذشتند. 

روحشان شاد.  

غلامرضا بروسان تولد 1352 مشهد – درگذشت 14 آذر 1390 

الهام اسلامی تولد 1362 آهی محله – درگذشت 14 آذر 1390

*

غریبی – شعری از غلامرضا بروسان

بی تو 

خودم را بیابان غریبی احساس می کنم

که باد را به وحشت می اندازد پجویبار نازکی

که تنها یک پنجم ماه را دیده است   

زیباترین درخت کاج را حتی

زنان غمگینی احساس می کنم

که بر گوری گمنام مویه می کنند

آه

غربت با من همان کار را می کند

که موریانه با سقف

کاه ماه به کتان

که سکته قلبی با ناظم حکمت

گاهی به آخرین پیراهنم فکر می کنم

که مرگ در آن رخ می دهد

پیراهنم بی تو آه

سرم بی تو آه

دستم بی تو آه

دستم در اندیشه دست تو از هوش می رود

ساعت ده است

 و عقربه ها با دو انگشت هفتی را نشان می دهند

که به سمت چپ قلب فرو می افتد

*

شعری از الهام اسلامی – از کتاب دنیا چشم از ما برنمی دارد

سرباز

همسر مرا نکش

او شاعر است ، دنیا را از شعر تهی نکن

سرباز 

کودک مرا نکش

کودکان مرگ را ناگوار می دانند

ما خواستار جنگ نبودیم

ما از سکوت پشیمان بودیم

 

از وبلاک درگذر از لحظه ها
*
اطلاعات و اشعار از لینکهای تادانه در پست : مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است

* 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠

درس تمام شد و من و دوست جان ، سراپا غرور و شادی آماده رفتن به روستا شدیم. حالا دیگر هر کدام برای خودمان کسی بودیم. آبجی دوست جان که دانشجوی پزشکی بود ، با دیدن غرور و شادی ما ریشخندی می زد و می گفت :« خوبه که قره معلم هستید. اگر مثل من دکتر می شدید چه می کردید؟ »       

دوست جان می گفت:« اه .. اه ...  اه ... دکتری دیگر چه شغلی است؟ با هزار مریض و کور و کچل و چلاق سر و کله زدن که نشد شغل . ما به مدرسه می رویم و پشت میز می نشینیم و درس می دهیم و از در و دیوار احترام و عزت بر سرمان می بارد.»

می گفتم :« راست می گویی . تازه وقتی بیمار می میرد. دکتر غصه می خورد از شکستی که خورده. اما معلم شکست نمی خورد. بچه امسال مردود شد سال دیگر در همان کلاس درس می خواند و پایه اش قوی می شود و به کلاس بالاتر می رود.»

آبجی دوست جان در جوابمان می گفت:« دهان گربه به گوشت نمی رسد می گوید پیف پیف بو می دهد. معلم نان و پنیر خور است و دکتر چلو پلو خور. همین طور از سوز دلتان هر چه می خواهد بگوئید. به جای این که سر به سر من بگذارید بروید باشماقچی بازار تا بلکه برای رفتن به روستا گالش پیدا کنید که پاهایتان گلی نشود.»

یادش به خیر چقدر به آبجی دوست جان متلک می گفتیم ، چقدر سربه سرش می گذاشتیم و او می گفت :« من خانم دکتر آینده هستم اما شما چی بیچاره ها . تا دلتان بسوزد.»

تابستان را با هیجان و بی تابی به پایان رساندیم و مهرماه هر کدام روانه روستائی شدیم. روز اول شوکه شدیم. چون از برق و آب آبیاری و حمام و آسفالت خبری نبود. آن وقت بود که قیافه آبجی دوست جان در نظرمان مجسم شد. تازه معنی خنده ها و نیشخندهایش را فهمیدیم. اتاق کاهگلی که تیرهای چوبی سقفش نمایان بود. برای تهیه آب هم باید لب رودخانه می رفتیم. فقط در خانه کدخدا و دو خانه دیگر شیر آب وجود داشت که در هر سه خانه شبانه روز برای بردن آب باز بود.  

روز اول به سختی گذشت. غروب دلتنگ شروع شد. ساعتی نگذشته بود که زن جوان زیبائی در اتاق را با مشت کوبید و وارد شد. او گردسوزی در دست داشت . آن را روشن کرد و روی طاقچه گذاشت. خودش را معرفی کرد. او « خانم زر» عروس بزرگ صاحبخانه بود. زنی که دوستم شد و جای خالی دوست جان را در روستا گرفت. 

یک هفته گذشت و پنج شنبه که به خانه مان برگشتیم ، پدرم ضبط صوت نویی به من هدیه داد. ضبط صوت برقی و باطری بود. عصر دوست جان هم به دیدنم آمد. او هم از ده رسیده بود. گفت :« دختر می دانی راسته کوچه چه خبر است؟ دست فروشها دارند نوار کاست می فروشند. مثل اینکه می ترسند کمیته بگیرد و سرمایه شان محو شود . خیلی ارزان می فروشند. پاشو برویم چند تایی بخریم. »

با هم به اول راسته کوچه رفتیم. دست فروشها سر و صدا راه انداخته و اجناسشان را تبلیغ می کردند. 

گل بئله مالا قویما قالا ، یوبانما ایندی قورتولار. / بیا برای خرید این جنس و نگذار بماند. دیر نکن که تمام می شود.

جلو رفتیم . جوان تا چشمش به مشتری افتاد شروع کرد :« ببین این یعقوب ظروفچی است. چه می خواند محشر است آی اوشاقلار ال اله / آی اوشاقلار ال اله / ال اله وئرین گئدک آرزو گیله / آی بچه دست به دست هم / آی بچه ها دست به دست هم / دست به دست هم بدهید برویم خانه آرزو و اینا  

کاست را برداشتیم . هنوز مشورتمان تمام نشده بود که کاستی دیگر باز کرد و گفت:« ببینید این داریوش است. الهی که قربان صدایش بشوم ببینید چه می گوید بوی گندم مال من / هر چی که دارم مال تو / یه وجب خاک مال من / حال کجاشو شنیدید این طرفش محشره می گه برادر جان نمی دونی چه دلتنگم / برادر جان نمی دونی چه غمگینم/ آی طفلکی الهی مادرش براش بمیره حتما برادرشو از دست داده. ببرید گوش کنید.»

دوست جان گفت:« یک کاست شاد بده این ها دل آدم رو می گیره.»

مرد فوری کاستی را داخل ضبط صوتش گذاشت و گفت:« ببینید چه شاد می خواند پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت/ برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت / حتما تا حالا زیارت رفتید دیگر این ترانه مخصوص زیارت مشهد هست. توی اتوبوس گوش می کردیم. این یکی را هم گوش کنید ببینید مرده چقدر با سوز دل می خونه سپیده دم اومد و وقت رفتن / حرفی نداریم ما برای گفتن »

دلم می خواست هر چهار کاست را بگیرم که باز صدای اعتراض دوست جان بلند شد :« نه خیر نمی خواهم اینها هیچ کدام شاد نیستند. »

طفلک فروشنده تلاش می کرد چیزی بفروشد و دوست جان زیر پایش سنگ می انداخت . بالاخره کاستی برداشت و گفت :« ببینیند این افغانیه چقدر شاد می خونه سکینه مست و من مست سکینه / عرق چین سر لخت سکینه/ به قربان در دروازه می شم / صدایت بشنوم استاده می شم.»

دوست جان با شنیدن این ترانه رضایت داد و فروشنده هشت تا نوار کاست به قیمت مناسب به ما فروخت و به خانه برگشتیم. تعطیل آخر هفته تمام شد و نوارکاستها و ضبط صوت و باتری ها را داخل ساک گذاشته به روستا برگشتیم. شب غمگین از غم غربت بعد از شام مختصری خوابیدیم . عصر روز بعد خانم زر با بشقابی حلوا به اتاقم آمد. چائی دم کردم که با هم بخوریم حین صحبت نوار کاستها را هم امتحان کردم نوار افغانی را باز کردم یک طرف نوار 

سکینه مست و من مست سکینه / عرق چین سر لخت سکینه / خودم مست سکینه / سرم مست سکینه 

یاران و برادران مرا یاد کنید / یا مولا دلتم تنگ آمده / شیشه دلم ای خدا زیر سنگ آمده/ تابوت مرا ز چوب شمشاد کنید/ یا مولا دلم تنگ آمده / 

من آمده ام تو را ببینم بروم / جام می دادم چرا بشکستی یار/ به تو گل دادم چرا نگرفتی یار / تخم گل دادم چرا نکشتی یار / یا که برویم می خوریم / شراب ملک ری خوریم / حالا نخوریم کی خوریم

ترانه به اینجا که رسید خانم زر با لهجه قشنگش گفت : « واخسئی! چه پر رو دختره جامشو شکسته ، گلشو هم نگرفته ، طرف داره می گه بیا برویم می خوریم. مگر زن هم می می خورد؟» 

یادش به خیر چقدر خندیدیم. خواننده می خواند و صدای خنده بی مزه ما بلند بلند می شد. تا لحظه ای که خواند: « وای باران باران/ شیشه ی پنجره را باران شست / از دل من اما »

ساکت شده به ترانه گوش کردیم. چقدر خوشمان آمد بدون این که بدانیم شاعر این ترانه کیست. آن قدر گوش کرده بودیم که ازبرمان شده بود. 

کلمه به کلمه این شعر خاطرات خوش دوستان عزیزی را به یادم می آورد که تنها در آلبوم عکس ها و دفتر یادداشتها و در گوشه ای از دلم جای دارند. مرا به یاد ایامی می اندازد که باران به شیشه اتاقم می خورد و من غرق در عالم رویاها همراه با خواننده شعر را زمزمه می کردم.  به یاد دوست جان می افتادم که سالهای سال نزدیکترین دوستم بود بازی بئش داش ، آرادا ووردو ، آنا منی قوردا وئرمه ، دستمال سالدی ، کش ، آیاق جیزیغی . یادش به خیر. فکر می کردم فراموشم کرده اما اخیرا پیامی برایم فرستاده که دلم برایت تنگ شده به شدت . به خودم قول داده ام هر وقت که بیائی در هر سنی که باشیم یک دور آرادا ووردو بازی کنیم.  خانم زر که در قصه هایم جای خود را دارد و آبجی دوست جان که دکتر شد و دیگر ندیدمش مثل همه دوستان قدیمی .

امروز به یاد دوست جان ، خانم زر و خاطرات خوش و ناخوش زندگی و به یاد حمید مصدق شعر را دوباره می خوانم .  

 

قسمتهائی از قصیده آبی خاکستری سیاه

وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

چه کسی 

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی است

من چه می دانستم 

سبزه می پژمرد از سردی دی 

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها زآهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

*

و چه رویاهائی

که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمت ها

که به آسانی یک رشته گذشت

*

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابیم

که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفائی گلهای امیدم را در رویاها می بینم

و ندایی که به من می گوید

گرچه شب تاریک است

دل قوی دار

اندکی صبر 

سحر نزدیک است

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠

 

دنیای مجازی ، همین وبلاکستان جایی است شبیه به دنیای واقعی. اصلا همزاد دنیای واقعی است. روزی به یکی از خانه های مجازی اسباب کشی می کنی. اول با کلیدها و پله ها و اتاقها و پستوی آن بیگانه ای. همسایه ها را نمی شناسی. اما همسایه ها متوجه توی تازه وارد می شوند. درست مثل دنیای واقعی که با یک استکان چای و لقمه ای نان و پنیر به دیدنت می آیند وخسته نباشید می گویند و چای و نان تعارف می کنند و تو خسته از جابجائی و رفت و روب ، چای را می نوشی. همسایه های مجازی نیز با پیامی ، لینکی ، تبلیغی ورودت را گرامی می دارند. به دوست و آشنا خبر می دهند. شبها که چراغ خانه مجازی ات را روشن می کنی ، متوجه حضور همسایه ها می شوی. خیابانها و کوچه پس کوچه های دور و برت روشن و پر جنب و جوش است. زنگ خانه ات را برای گپ و گفت و گو به صدا درمی آورند. غربت خانه ی حقیقی ات در هیاهوی خانه ی مجازی ات گم می شود و خود را در میان مردم ، نه تنها اهل محل و کوچه و ولایت و شهر که سراتاسر وطن می بینی. اینجا همه جمعند. از هر دین و مذهب و فکر و عقیده و اخلاق و روحیات متفاوت .

اولی اقیانوس شعر و ادب و هنر است.

دومی اهل گل و بلبل است .

سومی ضمن اینکه سیاسی است زبان طنز تلخ و تندی دارد.

چهارمی نویسنده است. از همانهایی که قصه هایش را می خواندی .

پنجمی در گوشه ای از این کوچه ی طویل و باریک خانه ای ساخته و گهواره ای گذاشته برای کوچولوی دلبندش و تو را با شیرین کاریهای بامزه و بی مزه طفلکش سرگرم می کند. حرکات کودکش را زیر نظر دارد و خانه اش مرکز اطلاعاتی است برای آنکه می خواهد در مورد رفتار و رشد گام به گام کودکان مطالعه کند. تو خواهی دید که سالها بعد چه دایره المعارفی می شود این گهواره های شیرین کودکان.

ششمی تو را نیز در غم از دست رفتن طبیعت زیبای وطن شریک می کند.

آن دیگری در کوچه پس کوچه های ولایتش گم شده است. گرچه برای خود مردی است. اما هنوز همچون طفلک معصومی است که در جستجوی رد پای مادربزرگش محله را قدم به قدم ، خانه به خانه ، مدرسه به مدرسه ، مسجد به مسجد ، زیر پا می گذارد. بلکه دوباره نشانی از آغوش گرم این پیر روزگار بیابد. گویی که غذاهای رنگارنگ این مملکت غریب ، جای خالی شوربای مادربزرگ را برایش پر نمی کند. زیرا که شوربای مادربزرگ پیر طعمی دیگر دارد. مزه ای از جنس محبت ، گرما ، شفقت و یک دنیا عشق.

اهالی این ولایت مجازی نیز سرنوشت ها و مشکلات و بیماری های گوناگون دارند. یکی دچار افسردگی می شود. آن یکی سکته می کند.آن دیگری قلبش را عمل می کند. یکی هم تصادف می کند همراه دخترکش قربانی تصادف می شود. چراغ خلوتکده ی دلش خاموش می شود. این قربانی  دنیزجون است. گویا در اثر تصادف اتومبیل درگذشته است. وقتی خبر را دریافت کردم برایش پیامی گذاشتم. ایمیل ارسال کردم و متاسفانه جوابی دریافت نکردم.

چه تلخ است رفتن و برنگشتن. هر رفتنی پدر را ، برادر را به خاطرم می آورد. مراسم خاکسپاری شان را ، مجلس عزایشان را ، چهلمشان را به چشم خود ندیدم. به خود می گویم هر وقت به وطن رفتم ، زنگ خانه را که زدم ، برادر از طبقه ی سوم و از پشت پنجره نگاه کرده و می گوید :« یک زن خارجه ایه پشت در است.» و پدر در حالی که با عجله پله ها را یکی دو تا می کند خواهد گفت :« دخترم همین الان می آیم صبر کن ... حالا پله اخرم ... دارم به در نزدیک می شوم ... اهه این حیاط چقدر بزرگ است» و مادر را که بالای پله ها ایستاده و دست به کمر زده و با خنده می گوید :« آی ... دختر ... تو راستی راستی آمدی؟»

*

پ . ن . دنیز عزیز هنوز باور ندارم که رفته ای. اگر این پست را می خوانی ، برایم پیامی بگذار که به دوستان خبر سلامتی ات را بدهم. ن

نویسندگان وبلا کهای خلوتکده ی دل  و دختر بابا . مادر و دختر روحتان شاد.

×

 http://denizly1386.blogfa.com/ 

http://www.dokhtarebabash.blogfa.com/

×

*

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠

یکی از روزهای سرد پاییزی بود. من و مهناز و مهرناز و پریناز دور هم نشسته و از این در و آن در صحبت می کردیم. مهرناز کاستی را که تازه خریده بود نشانمان داد و باز کرد و گفت :« ببینید چه محشری به پا کرده اند.» پرسیدیم :« چه کسانی ؟» گفت :« مشیری و شجریان. گوش کنید.» موزیک شروع شد و بعد از لحظاتی شجریان لب به آواز گشود.

 

پر کن پیاله را

 

کاین آب آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد

این جامها

که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد

*

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا

تا شهر یادها

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

*

هان ای عقاب عشق

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

*

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد

*

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با این که ناله می کشم از دل که آب ... آب

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

*

پر کن پیاله را

*

ترانه تمام شد. دو باره ، سه باره گوش کردیم. مهرناز گفت :« بعد از کوچه ، این زیباترین شعر مشیری است.» پریناز گفت :« بعد از شعر کوچه ، انسان باشیم ، بسیار زیباست.» و مهناز سکوت اش را بیشتر می پسندید. نوبت به من که رسید ، در انتخابش واماندم. بعد از شعر کوچه ، از کدامین اثرش به عنوان بهترین نام ببرم؟ آزادی؟ گرگ ؟ نمی خواهم بمیرم؟ چرا از مرگ می ترسید ؟ خوش به حال غنچه های نیمه باز ؟و ... و ... و ... یا اشک زهره که در ماتم ماه سروده است؟ اگر بخواهم آثار برگزیده اش را نام ببرم ، باید تمام آثارش را بنویسم.

س . ح . الهامی سردبیر مجله روشنفکر در توصیف او می نویسد :« فریدون شاعر کلمات مهربان ، کلمات پاک و نازنین است. در تمام عمرش از فریادهای ( عربده های ؟ ) متشاعرانه به دور بوده . او حتی وقتی دردی جهانی را در شعرش مطرح می کند ، فریاد نمی کشد با همان کلمات نازنین خود گلایه می کند. چون او نه از جنگ افروزان آتش ریز است ، نه فریاد او درمان دردی است.»

محمدرضا شفیعی کدکنی می گوید :« شعر او به یکبار خواندن تمام زیبائی ها و رازهای خود را به خواننده می بخشد.»

اکنون در سالگشت مشیری عزیز یکی دیگر از زیباترین شعرش را برای چندین بار می خوانم.

 

اشک زهره

 

پس از دست یابی بشر به ماه

 

با مرگ ماه ، روشنی از آفتاب رفت

چشم و چراغ عالم هستی به خواب رفت

الهام مرد و کاخ بلند خیال ریخت

نور از حیات گم شد و شور از شراب رفت

این تابناک تاج خدایان عشق بود

در تند باد حادثه همچون حباب رفت

این قوی نازپرور دریای شعر بود

در موج خیز علم ، به اعماق آب رفت

این مه که چون منیژه لب چاه می نشست

گریان به تازیانه ی افراسیاب رفت

بگذار عمر دهر سرآید که عمر ما

چون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفت

ای دل ، بیا ، سیاهی شب را نگاه کن

در اشک گرم زهره ببین ، یاد ماه کن

*

روحش شاد ، نور ایچینده یاتسین

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :