زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
میمون است دیگر!! ، باید تنها پشت میله ها بنشیند ، تخته پاره هائی و مکانی برای بازی میمونانه اش دارد . نعمت هم فراوان است . آنجا می نشیند و زل می زند به اشرف مخلوقات که به تماشایش می آیند. خیلی وقتها هم قهر می کند و پشت به بنی آدم می نشیند.
میمون است دیگر!! طفلک
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢

شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود 
مظلوم و آرام نشسته ای و ملتمسانه می نگری. 
گویی با زبان حال می گویی :« دلم برای خانه ام تنگ شده ،  مرا به خانه ام ببرید.» اما کسی صدایت را نمی شنود و یا می شنود و خود را به ناشنوایی می زند. آخر قاتق نانش هستی.  
هر ازگاهی نعره ای می کشی ، نعره ای بی اثر ، کسی از صدایت نمی ترسد. بقیه حیوانها با شنیدن صدایت دست و پایشان را گم نمی کنند. ناسلامتی سلطان جنگلی ! طفلکی !

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢

زیر شیروانی ، بین سقف و شیروانی خانه مان پرنده ها لانه دارند. این پرنده ها کوچکتر از گنجشک هستند. اسم شان را نمی دانم ، اما از چه چه ریز شان خوشم می آید. با آوازشان دلنوازشان می گویند که زندگی با نیک و بدش زیباست. صدایشان عطر زندگی می دهد. گویا از کلاغها می ترسند. صبح که داشتم از خانه بیرون می آمدم ، خانم همسایه را دیدم با تاسف فراوان گفت :« این پرنده کوچولو از لانه اش پایین افتاده و نمی تواند پرواز کند . فکر کنم پرش شکسته است. ببین مادرش از این درخت به آن درخت می پذد و نگران بچه اش است. »

گفتم :« آی طفلکی ! ببرش به خانه تا لقمه چپ گربه گردن کلفت همسایه نشود. »

گفت :« اتفاقا گربه گردن کلفت سراغش آمده بود اگر دیر می رسیدم خدا می داند چه بلائی سرش می آورد. به آتش نشانی زنگ زدم. الان می آیند و کوچولو را داخل لانه اش می گذارند .«

نعجب کردم . باورم نشد . یعنی مامورین آتش نشانی به خاطر یک پرنده کوچولو از جایشان تکان می خورند؟ حواستم حرفی بزنم که خانم همسایه با خوشحالی گفت :« می بینی ؟ دارند می آیند.»

ماشین آتش نشانی سر خیابان نگاه داشت و دو نفر مامور از ماشین پیاده شده و به طرف ما آمدند. پس از سلام و احوالپرسی و دلسوزی به پرنده که بالش آسیب مختصری دیده بود ، باز به طرف ماشین شان رفتند و نردبان را آورده و پرنده را از خانم همسایه گرفته و بالا برده و سر جایش گذاشتند. به خانم همسایه گفتند :« اگر دوباره از آن بالا به زمین بیفتد ممکن است بمیرد اگر نمرد به خانه تان ببرید و مواظبت کنید حالش که خوب شد خبرمان کنید تا به لانه اش برگردانیم.»    

خداحافظی کرده و رفتند و من ماندم اگر وطن خودمان بود و یکی به مامور آتش نشانی زنگ می زد و مامور عزیز چه عکس العملی نشان می داد ؟ آیا برای نجات می آمد یا طرف را مزاحم تلفنی به حساب می آورد؟

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱

صبحی سرد و ابری بود. پنجره را باز کردم و این کوچولو را کنار پنجره دیدم. گوئی از شدت سرما یخ زده و به دیوار چسبیده بود. دو انگشتم را جلو بردم و ساق پایش را گرفتم. به سرعت تکان خورد. فکر کردم از خواب بیدارش کردم. فوری انگشتهایم را از هم باز کردم که بر اثر تکان ساق پایش از جا کنده نشود. داخل اتاق برگشتم و دستمال کاغذی برداشته و پشت پنجره پهن کردم تا او را برداشته و روی دستمال کاغذی بگذارم . شاید گرمای اتاق حالش را جا بیاورد. دوباره که نگاه کردم ندیدمش. یا رفته و یا ضعف کرده و از لبه پنجره پایین افتاده بود. دلم به حالش سوخت.  طفلی زبان نداشت که بگوید از سرما و گرسنگی می لرزد. 

این طفلکی زمانی را به خاطرم آورد که چهار تا بوقلمون داشتیم. برایمان هدیه آورده بودند. توی حیاط کهنه وقدیمی رها شده و هر روز به دنبال دانه ، باغچه را زیر و رو می کردند. قبل از آمدن آنها ، مورچه ها در گوشه ای از حیاط برای خود لانه ساخته بودند. هر روز اول صبح بیدار شده و برای یافتن دانه با نظم  و پشت سر هم حرکت کرده و از درخت گلابی وسط باغچه بالا می رفتند. بالای درخت دنبال چه می گشتند نمی دانم. بوقلمونها مورچه ها را هم ریشه کن کردند. در یک روز سر زمستانی بابای دوست جان آمد و یکی یکی بوقلمونها را سر برید. احساس بسیار بدی داشتم. مادرمرده ها این طرف و آن طرف می دویدند. شاید می دانستند که نوبت به آنها هم می رسد. گفتم :« اگر اینها زبان داشتند چه می گفتند؟» بابای دوست جان گفت :« اینها بی زبان خلق شده اند که انسانها از گوشتشان استفاده کنند. دویدنشان به خاطر ترس از بریده شدن سرشان نیست. خوب عادتشان است برای دفاع از خود می گریزند.» اما من باورم نشد. یعنی درست هم گفته باشد دلم نخواست باور کنم. بماند که پوست کندن و تمیز کردنشان در آن سرمای زمستان روز جمعه ام را خراب کرد.

ای کاش جانوران هم می توانستند حرف بزنند. دردشان را بگویند. آهو التماس کند و بگوید شکارچی تو را به امام رضای غریب دست از سر بچه ام بردار. یا بچه آهو به شکارچی التماس کند که مادرم را نکش . یا همین گاو شیرده بگوید صبر کن شکم بچه ام را سیر کنم بعد بقیه شیرم مال تو.

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠

مرد قد بلند قوی هیکل در حالی که قلاده سگ پشمالو در دستش بود ، سوار اتوبوس شد. سر اولین ایستگاه صدای فریاد سگ بلند شد. واق ... واق ...واق. مرد سرش داد کشید و از او خواست خفه شود. سر ایستگاه دوم صدای واق واق سگ شبیه فریاد بود. مرد گفت :« ساکت ! مگر نگفتم خفه ؟ » اتوبوس دوباره به راه افتاد . سر ایستگاه بعدی صدای فغان و فریاد سگ گوش فلک را کر کرد و مرد باز پرخاش کرد و اتوبوس دوباره به راه افتاد. ایستگاه بعدی احساس کردم که صدای سگ از واق واق به ناله و التماس تبدیل شده است. شاید مرد دلش به حالش سوخت و گفت : « می فهمم . صبر کن حالا پیاده می شویم. » حرصم گرفت . آرزو کردم که این سگ پشمالو زبان آدمیزاد سرش بشود و بگویم ای حیوان بیچاره دربند ، چه کار به پیاده شدن داری ؟ همین جا وسط اتوبوس گیش کن تا مرد قوی هیکل که زبان تو را نمی فهمد جریمه شود. اصلا او که زبان تو را نمی فهمد چه اجازه ای دارد که قلاده بر گردنت بیاندازد و تو را با خود به این سوی و آن سوی بکشاند؟

ایستگاه بعدی پیاده شدند. سگ پشمالو سراسیمه می دوید و مرد را به دنبال خود می کشید و مرد فریاد می زد :« یواش تر مگه نگفتم یواش تر؟» سگ پشمالو با عجله خود را زیر درخت بزرگ بلوط که روی چمن ها سایه افکنده بود رساند. پایش را بلند کرده ، رفع حاجت کرد و مرد از داخل جیب شلوارش نایلون فریزر را درآورد و مثل دستکش به دستش پوشید و تپاله سگ را برداشت و داخل ظرف آشغال انداخت و هر دو راهی شدند.

طفلک سگ پشمالو ، حیوان نجیب یا بی تمیز که در خدمت آدمیزادی ، دوست و همراه آدمیزادی ، نگهبان بی جیره و مواجب آدمیزادی ، سفید برفی پشمالو ، آخر این جاها چه کار داری ؟ پاره کن زنجیر را ، باز کن قلاده ی صاحب مرده را از گردنت ، رها شو از دست این آدمیزاد خودخواه . این جنگل انبوه تا دلت بخواهد گوشت شکاری دارد. جای تو جنگل و طبیعت و دشت و صحراست ، نه پنجه قوی و تنومند آدمیزاد با آن آپارتمان دو متری اش که خودش به زور آن جا ، جا می شود. رها کن آدمیزاد را . غذای کنسرو شده خوشمزه و بیاتش پیشکش خودش .

 

مینت ایله چیلوکاباب یئمک دن – اؤز چؤره ییمین لاپ یاوانی گؤزل دیر

 

نان خالی خودم از چلوکبابی که با منت داده می شود خوشمزه تر است.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :