زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸

ساعت هشت و نیم صبح بود. کار صبح تمام شد و سرپرستار صدایمان کرد و گفت :« گرسنه ام دیگر. بیائید. همگی به دفتر رفتیم. قهوه داغ حاضر بود و سرگرم خوردن صبحانه شدیم. نیم ساعت فرصت خوبی برای خوردن و نوشیدن و کمی آرام گرفتن بود. روز قبل پیرمردی را آورده بودند که بسیار ناراحت و پریشان بود. از اینکه بچه هایش او را به خانه سالمندان سپرده اند بسیار ناراحت و خشمگین شده بود.می گفت :« یعنی چه ؟ عمری زحمت بکشم کار کنم و برای ورثه میراث جمع کنم . به زندگیشان سر و سامانی بدهم آن وقت مرا به این مکان بیاورند که مرگم را به تدریج تجربه کنم؟ » سر صحبتمان باز شد. ماریا روبروی مادرش نشسته و آرام قهوه می نوشید.مادر و دختر سالهاست که در خانه سالمندان کار می کنند. داشتیم در مورد پیری مان بحث می کردیم. سر پرستار گفت :« اگر پیر شوم و نیاز به نگهداری داشته باشم از دخترها و پسرم خواهم خواست که مرا به خانه سالمندان بسپارند. آنها هم می خواهند زندگی کنند . نباید که مزاحمشان شوم.» ماریا گفت : « مادرم که از کار افتاده و پیر شد همین جا می ماند و به خانه اش برنمی گردد.» حرفش موجب تعجب همه ما شد. روبروی مادر و جلو چشم همه چنین حرفی را زدن ، به نظر چندش آور بود. سر پرستار خوشش نیامد و گفت :« معلوم است که خرده ریزه حساب با مادر فراوان داری . اما در توصیف بدترین مادر باید گفت که مادر است وهمین کافی است.» گفت :« کودکی و نوجوانی ام در لهستان گذشت. زندگی ارام و راحتی داشتیم . خانه ای زیبا با باغچه ای بزرگ داشتیم. این مادر که آلمانی تبار است ، سر پدرمان را خورد که خانه و وطن اصلی ما آلمان است اینجا چه می کنیم؟ آخرش هم بیچاره پدر هست و نیست را فروخت و به آلمان کوچ کرد. از گرد راه نرسیده شدیم پرستار خانه سالمندان و یک عالمه کار روی سرمان ریخت . نه شنبه داریم نه یکشنبه و نه تعطیل درست و حسابی.حالا می خواهید مادر که به دوران کودکی اش برگشت من تر و خشکش کنم؟ » گفتم : « این دیگر شد بی انصافی. اول اینکه هر ماه شش روز تعطیلی داریم. دوم اینکه بچه که بودی و مادر تر و خشکت می کرد و گله ای نداشت. سوم اینکه پدر و مادرت آلمانی تبار هستند و خانه و کاشانه اصلی شان اینجاست . دلشان خواسته به وطن برگردند.»

وقت صبحانه تمام شد و از دفتر بیرون آمدیم. صدای ماریا گوشم را آزار می داد. سر پرستار گفت:« حق با ماریاست. آن قدیمها که چند خانواده در یک خانه زندگی می کردند پرستاری از سالخوردگان کار مشکلی نبود. در هر خانه دو سه مرد جوان بود و شست و شوی پدران و مادران بیمار راحت بود. حالا فرض کنیم که من بپیر و بیمار شدم دخترها و پسرم کار می کنند. یا باید خانه بمانند و از من نگهداری کنند ، یا سر کار بروند. اگرخانه بمانند و از من نگهداری کنند آنوقت نان خانه شان چه می شود؟ آنها مجبورند مرا به خانه سالمندان بسپارند. » اورزولا گفت:« ماریا می توانست مثل یک بچه آدم این موضوع را غیرمستقیم توضیح دهد ، نه اینکه مثل گاو جلو چشم مادر حرفهای گنده بزند.»همین طور صحبت کنان سر پست مان می رفتیم هر کسی حرفی می زد اما من با ریتا موافق بودم که جان کلام راگفت:« بالاخره پیری و افتادگی است. من به بچه هایم سپرده ام اجازه ندهند با شلنگ و سرم و این جور چیزها زنده نگاهم دارند. اگر چنین دیدند بگذارند راحت بمیرم.» اورزولا زیر لب زمزمه کرد:« من هم همین وصیت را می کنم اما کو گوش شنوا.چه می دانم شاید جان شیرین و عزیز است و آدمی تا لحظه آخر هم دلش مردن نخواهد.»

بعد از ظهر داشتم به خانه برمی گشتم . برف می بارید و دانه های سفیدش بر موهایم می نشست و پیری را در دلم زنده می کرد. پیری و موی سفید و سرانجام مرگ ،دیر یا زود سراغ همه می آید و گریزی نیست. به قول مادربزرگم فقط می توان از خدا یک چیز خواست آز آغری آساند اؤلوم / درد کم و مرگ راحت

*

من موی را نه از آن می کنم سیاه

تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه

چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند

من موی در مصیبت پیری کنم سیاه

رودکی

*

 نمی دانم این بیت از کدام شاعر است؟

موی سفید خندد بر آن کسی که گوید

بالاتر از سیاهی رنگی دگر نباشد

     

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

بین همکاران مردی از سری لانکا بود. سری لانکائی گیاهخوار بود. گوشت و لبنیات و تخم مرغ نمی خورد . دلش به حال مرغ و خروس و حیواناتی که پخته و خورده می شد می سوخت. می گفت : « تخم مرغ طفل معصومی است که دلش می خواهد جوجه شود و زندگی کند بچه شما را بگیرند و بخورند خوشتان می آید ؟ شیرتان را بدوشند و ازش پنیر و ماست درست کنند خوشتان می آید ؟» سرپرستار جواب می داد : « خدا در کتابهای مقدس و آسمانی اش به ما اجازه داده که از گوشت و شیر بعضی حیوانات استفاده کنیم .خدا مرغ و خروس و خوک و غیره را برای سیر شدن شکم ما آفریده است .» اما سری لانکائی عقیده دیگری داشت. به نظر او خدا به اندازه کافی گیاه برای سیر شدن انسانها رویانیده است. جائی که هندوانه خوشمزه و انواع اقسام توت و کشمش و انگور شیرین هست ، چرا خانه زنبور عسل را خراب می کنی خانه خراب ؟ نمی دانم چه دینی داشت اما مذهب اش استفاده از حیوانات را حرام کرده بود. او هرروز پس از سه وعده وقت غذا همراه با سطل هائی که به آن سطل خوک می گفتند وارد آشپزخانه می شد . سطل های پر را می برد و سطل های خالی را برای وعده بعدی تحویل می داد. او اوقات صبحانه و ناهار و شام ، واگن غذا را از آشپزخانه اصلی به بخش می آورد.بعد از اینکه سالخوردگان غذایشان را می خوردند ، پس مانده غذا را داخل سطل های خالی ریخته می شد. گاهی سری لانکائی سرش را تکان می داد و می گفت : « حداقل غذای داخل واگن را که دست نخورده است داخل سطل نریزید.» سر پرستار جواب می داد : « ما باید واگن را بشوئیم و تمیز تحویل بدهیم . » او منظور سری لانکائی را نمی فهمید شاید هم می فهمید و اعتنا نمی کرد. هدف سری لانکائی این بود که این غذاهای دست نخورده را می توان به افراد بی خانمان و گرسنه داد که شکمشان را سیر کنند. اما دستورکار این چنین بود. آن روز هم مثل همیشه آمد و سطل ها را برداشت که برود ، نگاهی به داخل سطل انداخت و گفت : « خوک گیاهخوار است . شماها گوشت خوک را هم داخل این سطل ها ریخته اید. زبان بسته گوشت خودش را می خورد و شما ها هم زبان بسته را می خورید . آن وقت هم مبتلا به هزار و هفتصد مرض می شوید. بعد می گوئید این بیماریهای عجیب و غریب از کجا پیدایشان شد.» همینطور داشت غر می زد و حیرصی باغیرساغین کسیردی ( حرص و جوش می خورد.) که سرپرستار متوجه شد و جلو آمد و او با عجله سطل ها را برداشت و رفت .
*
راستی ما تا چه اندازه متوجه صرفه جوئی یا ریخت و پاش خودمان هستیم ؟ آیا هنوز هم وقتی مهمانی می رویم سعی می کنیم نصف غذا در بشقابمان بماند تا یک دفعه صاحب خانه با خود نگوید که چه مهمان شکموئی ! کم مانده بود بشقاب را هم بخورد؟ آخر آن قدیمها طفل تازه عروس و تازه دامادها وقتی برای پاگشا می رفتند نزدیکانشان سفارش می کردند که : « همه غذای داخل بشقاب را نخور ، شکم سیر نخور ، کم بخور یک دفعه فامیل جدیدمان فکر نکند که خیلی شکموئی. »

*
این ویدیوی صادق اهری دیدن دارد.

*

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧

اول صبحی با سر پرستار وارد سالن بزرگ خانه سالمندان شدیم . قرار بود یکی یکی در اتاقها را بزنیم سپس در را باز کنیم و بلافاصله چراغ را روشن کرده به ساکن اتاق سلام و صبح به خیر بگوئیم . دلم به حالشان سوخت . فکرش را بکنید در خواب نازید و یکی یک دفعه در را می زند و وارد می شود و چراغ را هم روشن می کند چه حالی می شوید ؟ حتمن لحاف را زود روی سرتان می کشید که نور ناگهانی چراغ چشمتان را اذیت نکند . گفتم : چرا صبح به این زودی بیدارشان کنیم ؟ بیچاره ها کاری ندارند بگذارید تا لنگه ظهر بخوابند . خندید و گفت : اینها کار ندارند ، ما کار داریم . تا ساعت هشت صبح فقط دو ساعت وقت داریم باید همه شان را بیدار کنیم و کمک کنیم لباس بپوشند و دست و روی بشویند و آماده صبحانه شوند . تا ساعت نه صبح باید میز صبحانه جمع و جور شود . می بینی وقت زیادی نداریم . به اتاق 176 که رسیدیم ، چراغش روشن بود و پیرزنی روی صندلی چرخدار نشسته بود و عروسکی پارچه ای را محکم بغل کرده بود . سرپرستار با پیرزن دست داد و گفت : صبح به خیر خانم رایزیان . سپس بلافاصله دست عروسک پارچه ای را گرفت و گفت : صبح به خیر وارطان . پیرزن با لبخند رضایت بر لب جواب صبح به خیر سرپرستار را داد . من نیز به تقلید از سرپرستار به خانم رایزیان و عروسکش سلام و صبح به خیر گفتم . پیرزن اول چپ نگاهم کرد و پرسید : کیستی ؟ سرپرستار جواب داد : همکار جدیدمان است . دوباره پرسید : اهل کجائی ؟ گفتم : ایران . پرسید : دشمن مائی ؟ ؟؟؟ فکر نکنم . از سوالش تعجب کردم . قبل از اینکه جوابش را بدهم سرپرستار گفت : نه اینجا هیچ کسی دشمن شما نیست . بعد گفت : خانم رایزیان حالا می خواهید صبحانه بخورید یا بعد ؟ در حالی که به من خیره شده بود گفت : حالا اشتها ندارم . هر دو از اتاق خارج شدیم . سرپرستار گفت : خانم رایزیان هر روز حدود پنج صبح از خواب بیدار می شود اول عروسکش را بغل می کند و یک کمی گریه می کند و بعد خودش با هزار زحمتی لباس می پوشد و زنگ می زند و او را روی صندلی چرخدارش می نشانیم . زحمت زیادی ندارد . سعی می کند کارهایش را خودش انجام دهد اما خوب بیمار است و احتیاج به مواظبت دارد . هر وقت وارد اتاقش شدی حال عروسکش را بپرس و لبخند بزن . فراموش نکن که عروسک را همیشه وارطان صدا کنی . او از سوال و جواب بدش می آید . چیزی نپرس و حرفی نزن .

 

سوال زیادی نپرسیدم . حدس زدم یا مشکل روانی دارد یا احساس تنهائی زیاد موجب شده که برای خودش عروسکی بدوزد و سرگرم شود . اما عروسک پارچه ای او پسر بود و برایش پیراهن و شلواری پوشانده بود و شلوارش کمربند کشی داشت .

 

روزی از روزها که وارد اتاقش شدم ، پرسید : از من بدت می آید ؟ با تعجب جواب دادم : نه ، چرا باید از شما بدم بیاید ؟ گفت : من ارمنی هستم . گفتم : ارمنی بودن یا صاحب هر دین و عقیده ای بودن یک مسئله خصوصی و شخصی هست . به من چه ربطی دارد که شما چه مذهب و دینی دارید ؟ باز پرسید : با رضایت وارد اتاق من می شوی و کمکم می کنی یا مجبوری ؟ منظورم اینه که منو دوست داری یا از سرپرستار می ترسی ؟ گفتم : هم شما رو دوست دارم ، هم وارطان را و هم همه مردم را . با گذشت مدت کوتاهی با او تا حدودی دوست شدم . دیگر صبح که وارد اتاقش می شدم چپ نگاهم نمی کرد . وقتی حال وارطان را می پرسیدم با شعفی که مادران از توجه دیگران به دلبندشان دارند جوابم را می داد . یکی از روزها اول صبحی که وارد اتاقش شدم طبق معمول روی صندلی چرخدارش نشسته بود ، در حالی که گریه می کرد عروسکش را بغل کرده و برایش بایاتی می خواند . زبانش را نمی فهمیدم اما از لحن اشعارش ، از صدای غمگینش فهمیدم که دارد مرثیه سرائی می کند . دلم گرفت . کنارش ایستادم و از روی میز کوچکش دستمال کاغذی برداشتم و اشکش را پاک کردم دستمال را از دستم گرفت و گفت : نیمه های شب بود همه مان در خواب بودیم یک دفعه حمله کردند با سنگ وچماق و هر زهرمار دیگر شیشه های پنجره مان را شکستند و بعد هم دسته جمعی به در خانه مان هجوم آوردند و در را شکستند و وارد خانه شدند . با عجله وارطان را بغل گرفتم و همراه شوهر و دخترم سعی کردیم از پشت بام خانه فرار کنیم . یک چیزی پرتاب کردند و به سر وارطان خورد . بچه ام بغلم جان داد . نتوانستم جسدش را با خودم حمل کنم . شوهرم را هم وسط پله ها کشتند . من و دخترم زخمی و آش و لاش خودمان را به خانه برادرم رساندیم وضع آنها هم بدتر از ما بود نمی دانی با چه وضع و حالی به اروپا رسیدیم . هم بچه ام هم شوهرم ، هم برادرشوهرم با خانواده اش کشته شدند . آخر ما که کاری به کار کسی نداشتیم . حالا فهمیدی چرا به این عروسک پناه آورده ام ؟ هر روز همین وقتها دلم می گیرد مثل این است که آن مصیبت دارد تکرار می شود . هر روز همین وقت ، خاطره مرگ شوهرم و بچه ام دلم را می خراشد. او گریه می کرد و من نیز به همراهش اشک از چشمانم سرازیر بود در حالی که سعی می کردم دلداریش دهم ، گفتم : وارطان تو و همه وارطانها کبوتر سفید شده اند و پشت دروازه های بهشت منتظر مادرشان هستند .

 

در همین لحظه بود که سر پرستارصدایم کرد . مجبور بودم سر کارم باشم . تنهایش گذاشتم تا به مرثیه خوانیش ادامه دهد . بعدها تعریف کرد که دخترش چند سال پیش درگذشته و نوه هایش نیز گرفتار کار و مشغله خودشان هستند و گاهی به دیدنش می آیند و با هم سر مزار دخترش می روند . می گفت : کاش وارطان نیز مزاری داشت . او حکایتهای شیرینی تعریف می کرد . گاهی وقتها مرا زیادی به حرف می گرفت و وقتی سرپرستار صدایم می کرد دستش را جلوی دهانش می گرفت و ریز ریز می خندید و می گفت : اگر دعوات بکنه بگو رایزیان داشت خفه می شد نجاتش دادم .

 

بعد از ده ماه کار ، به مرخصی رفتم . برگشتم واتاقش را خالی دیدم . سرپرستار گفت : بیمار شد و دلش خواست که برود و رفت .  اما دلش می خواست می بودی و ازت خداحافظی می کرد .

 

..

 

گولوستانین گولو سولدو/ گل گستان پژمرد

 

گولو هم بولبولو سولدو / هم گل هم بلبل پژمرد

 

بیر ولوله دوشدو ائله / ولوله ای در ایل به پا شد و

 قوجاغیمدا بالام سولدو / فرزندم بغلم پژمرد  ..

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦

ساکن اتاق 151 پیرمردی رنجور و بیمار بود . او زن و فرزندانی داشت . زن مثل او پیر و از کار افتاده بود اما می توانست راه برود و خودش کارهایش را انجام دهد . اما مرد نیاز به پرستار داشت و زن از نگهداری او عاجز بود . بچه هایش کار می کردند و هزینه خانه سالمندان پدر را شراکتی می پرداختند . آنها هیچ کدام فرصت مواظبت از پیرمرد را نداشتند . اول صبح روی یک تکه نان تست کره و سپس مربای توت فرنگی مالیدم و داخل یک لیوان پلاستیکی دردار قهوه ریختم و یک حبه قند و یک قاشق شیرقهوه به آن اضافه کرده به اتاق 151 بردم . پیر مرد آرام روی تختش دراز کشیده بود و مثل همیشه حوصله خوردن نداشت . اما مجبور بود بخورد . در غیر این صورت ضعیف تر شده و محتاج بیمارستان و سرم می شد . 

 

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦

 

پنج ماه کلاس تمام شد و مسئولمان برای هر کسی کاری پیشنهاد کرد . به من که رسید گفت : برای شما دوجا در نظر داریم یکی را خودتان به اختیار انتخاب کنید . یکی رستورانی نزدیک به مرکز شهر است واز لحاظ رفت و آمد برای شما راحتتر و دیگری خانه سالمندان در فلان جا است . فوری گفتم : رستوران . مسئول گفت : اما شما در خانه سالمندان تجربه دارید و هر دو رئیس هم در مورد شما گزارش خیلی خوبی به اداره کار نوشته اند . من دوباره گفتم : میروم رستوران کار کنم . صاحب رستوران ترک است و می توانم آنجا هم کار کنم و هم دستور پخت چی کوفته ، لاه معجون ، مانتی ، ایسبناح بؤرکی و ... را یاد بگیرم . بهتر از این نمی شود . با این خیال و حال و هوا به رستوران رفتم 

متن کامل

وبلاک مخصوص هموطنان ساکن ایران 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :