زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸

ماه ، ماه خرداد است و زمان ، زمان امتحانات و اضطراب قبولی و تجدیدی و تقلب. دانش آموزان در تلاش و تکاپو هستند و این آقا معلم ضمن این که خاطره یک بار تقلب خود را می نویسد ، با زبانی آمیخته به پند و تهدید از دانش آموزانش می خواهد که تقلب نکنند و درسهایشان را خوب بخوانند. متن اش مرا یاد کلاس هشتم و کلثوم می اندازد. کلثوم همکلاسی ما ازخانواده مذهبی بود. او یکی یک دانه و عزیز دردانه پدر و مادرش بود. می گویند یئددی لر اوسته تاپیبلار / پس از هفت سال پیدایش کرده اند.یعنی که هفت سال بچه شان نشد و دوا و درمان کردند و بالاخره این بچه به دنیا آمد. پدر و مادرش با او شرط بسته بودند که اگر تجدید شود و یا نمره انضباطش کمتر از 19 باشد ، دیگر باید ترک تحصیل کند. بیچاره با آن همه شلوغی و بازیگوشی اش چقدر مواظب بود. دبیر ریاضی مان خیلی کوشا و در عین حال خیلی سخت گیر بود. موقع امتحان بعد از نوشتن سوالات روی تخته سیاه می گفت : « کیشی قیزی آختاریرام تقلب ائیله سین.» یعنی که مردزاده یا دختر مرد می خواهم که تقلب کند. کلثوم که برای قبول شدن به هر ترفندی دست می زد و ریاضی اش نیز ضعیف بود ، تصمیم گرفت امتحان خرداد ماه آن سال به هر ترتیبی که شده تقلب کند و نمره بیاورد . این تنها شانس او بود. او برای قبول شدن در درس ریاضی به نمره سیزده و نیم احتیاج شد . چون یک و نیم نمره از ثلث دوم کم آورده بود. بنابراین روز امتحان فرمولهائی را که نتوانسته بود یاد بگیرد روی پاهایش نوشته و حاضر کرده بود. قرار هم بود که در ردیف آخر بنشیند تا آقای دبیر ریاضی متوجه تقلب او نشود. تازه اگر هم ببیند نمی تواند از او تقلب بگیرد. قدش بلند بود و نیازی نداشت جلو بنشیند. زنگ خورد و همه به صف ایستاده و وارد سالن بزرگ مدرسه که روزهای آخر سال صندلی و نیمکت چیده و برای امتحان آماده می شد ، شدیم. هر کدام روی صندلی نشستیم . مبصر به کلثوم پیشنهاد کرد که آخر یا اول سالن ننشیند چون مراقب ها بیشتر وقتها در این دو نکته می نشینند.او آن قدر این دست و آن دست کرد که مراقب ها آمدند و جای ایستادنشان که معلوم شد ، او جایش را با شاگرد ممتاز عوض کرد. جایش خوب بود. گوشه ای که چشم کمتر متوجه او می شد. آقای دبیرمان آمد و سوالها را بین ما پخش کرد و روی سوال را خواند و برای ما آرزوی موفقیت کرد و خواست شروع کنیم . خودش هم صندلی ای برداشت و کنار صندلی کلثوم گذاشت وهمانجا نشست و از جایش جنب نخورد. بیچاره کلثوم چگونه جواب سوالها را نوشت نمی دانم . اما توی دلمان برایش دعا کردیم که بتواند ورقه اش را در حد نمره قبولی بنویسد. یکی یکی ورقه هایمان را دادیم و به حیاط مدرسه رفتیم و در مورد جواب سوالها از همدیگر سوال کردیم و نمره مان را حدس زدیم و منتظر کلثوم شدیم. کلثوم بیچاره که بیرون آمد شبیه فشفشه ای در حال منفجر شدن بود. گفت : « آقا دبیر می دانست تقلب را کجا نوشته ام . چون وقتی ورقه را می دادم لبخندی زد و گفت نگفتم کیشی قیزی آختاریرام تقلب ائیله سین ؟ حالا بروید و تقلب ها را خوب پاک کنید . فردا خانم کاشف ببیند براتون بد می شود. کدام لعنتی لوام داده بود؟ » طفلک مبصر فوری گفت : « به روح مادرم کار من نبود . شما که مرا می شناسید. » درست می گفت کار او نبود. چون او همیشه قبل از شروع امتحان کلاسی روی تخته سیاه ( البته به شوخی ) می نوشت
هر کس نکند تقلب امروز
او جانور است نه دانش آموز
کار زهرا بود که همه جا سرک می کشید و هر چی از بچه ها می شنید می رفت و کف دست دبیر مربوطه می گذاشت.اما از آنجائی که گفته اند : قیش چیخار اوزو قارالیق کؤموره قالار ( زمستان می گذرد و روسیاهی به زغال می ماند ) نمره ریاضی کلثوم سیزده و هفتاد و پنج صدم شده بود. خودش می گفت : واللاه بالله این نمره حق من نبود یا معجزه شده و خدا به من رحم کرده و خودش جواب چند تا سوال رو درست نوشته ، یا آقا دبیر رحم کرده و دلش نخواسته به خاطر یک دونه تجدید ناقابل من خانه نشین شوم. حالا شما حرفهای مرا باور نکنید . اما از خدا هم غافل نشوید . خدا خودش دلش بخواهد کوه را روی کوه بند می کند. نوشتن یک سوال درست ناقابل با خط من ، که برایش مثل آب خوردن می ماند.
برای دانش آموازن عزیز آرزوی موفقیت می کنم.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :