زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٥

 

( قصه ناتمام ، گلین بانو ) مرا به دوران کودکی برد . حدود دوازده ، سال داشتم . من و مهناز و دو دختر دائیم با هم دوست بودیم . دختر بچه ای به نام سنبل هم دوست دیگر ما بود . سنبل تقریبن هم سن و سال ما بود . خانواده خاله ام او را از ده آورده بودند تا کمک خاله و مادرشوهرش باشد و به علت سن کمش وظیفه اش فقط نگهداری بچه کوچولو بود تا خاله و مادرشوهرش با خیال راحت به کارهایشان برسند . سنبل از خانواده فقیری بود و در قبال خوراک و پوشاک و دستمزد اندکی که پدرش هر ماه از خانواده خاله ام می گرفت ، کار می کرد . هر گاه خانواده ها دور هم جمع می شدند ، اومن و مهناز و دو دختر دائیم را دور خودش جمع می کرد و در گوشه ای برایمان قصه می گفت . از همان قصه های مادربزرگم . او در قصه گوئی مهارت خاصی داشت . صدا و ادای هر یک از قهرمانان قصه را به خوبی در می آورد  . اگر امکان تحصیل برایش فراهم می شد یقینن هنرمندی معروف می شد .

روزی از روزها دختردائی بزرگم از من پرسید : بکارت چیست ؟ گفتم : نمیدانم . این حرف را از کجا درآورده ای ؟ گفت : از مجله جوانان . مامانم داشت مجله جوانان میخواند ، من هم آنجا دیدم . پرسیدم : خوردنی است ؟ گفت : نه پسری داشت پاره اش می کرد و خودش هم مثل اینکه پرده بود . مامانم به اتاق برگشت و نتوانستم بقیه اش را بخوانم . بعد از مامانم پرسیدم جواب داد که زیاد حرف نزن . چقدر پررو شده ای تو. دخترها این حرفها را نمی زنند ( ای عجب آنچه که می بایست دخترها همه چیز را درموردش بدانند ) می خواستیم از مادرمان بپرسیم که دختر دائی کوچکم گفت : کار خطرناکی است نگوئید تا تنبیه نشویم . خلاصه در این کلمه بکارت که خودش هم پاره شدنی و انگار پرده بود مانده بودیم . روزی فرارسید که باز خانواده ها دور هم جمع شدند و ما دختربچه ها جلسه کودکانه مان را تشکیل دادیم . باز سنبل رشته سخن را به دست گرفت و این چنین گفت : در روستای ما به بکارت ( قیزلیق ) می گویند . این قیزلیق چیز بسیار مهمی است که هر دختری که به خانه شوهر می رود با خودش همراه می برد و اگر دختری قیزلیق را با خودش به خانه شوهر نبرد شب عروسی خانواده داماد او را سوار الاغ می کنند و روی سرش گونی یا چوال می اندازند اول توی کوچه ها می گردانند و بعد به خانه پدرش می فرستند . پرسیدم : بعد از آن چه می شود ؟ گفت : مادر بزرگم تعریف می کرد که قدیمها چنین دختری را پدر یا برادرش می کشت . حالا که ژاندارمها همه جا هستند و نمی توانند بکشند ، تا آخرعمرش درخانه می ماند و بیرون نمی آیدو آنها همیشه دعای مرگ این دختر را دارند  . ( حبس ابد با اعمال شاقه در خانه ) پرسیدم : خوب می توانستند اجازه بدهند برود و از خانه پدرش بیاورد حتما یادش رفته و نیاورده . مهناز پرسید : جنس ای قیزلیق از چی بود ؟ گویا سنبل در این مورد بیشتر می دانست تازه می خواست درموردش توضیح دهد که صدای خنده و مسخره بلند زن دائی کوچکم که متاسفانه معلم نیز بود توجه همه را به خود جلب کرد . او که متوجه کنجکاوی ما شده و بعضی از کلمات ما را شنیده بود با سرو صدایش مادران ما را با خبر کرد که دختران شما ، ( یومورتادان چیخمامیش جوک جوک ائدیرلر) هنوز از تخم در نیامده جیک جیک سرداده اند .  به جای قصه گقتن حرفهائی از شوهر و ...می زنند . چشمتان روز بد نبیند که ما هر چهار دخترجلو چشم زن دائی فضول و اطرافیان هم تنبیه شدیم و هم اجازه حرف زدن و دوستی از ما سلب شد ، چون در نظر مادرانمان بچه های بی تربیتی بودیم و باید این گونه ادب می شدیم . سنبل بیچاره کتک نخورد اما سرزنش شنید و اخطار داده شد که اگر بار دیگر دور و بر دخترها بپلکد به پدرش تحویل داده خواهد شد و او که در سایه این خانواده شکمی سیر و لباسی گرم داشت و به پدرش نیز کمک می شد دیگر نزد ما نیامد و قصه های ناتمامش را مادربزرگم برایم ادامه داد .

حدود یکی دو ماه از این ماجرا گذشت روزی که باز فامیل دورهم جمع شده بودند مهناز به من نزدیک شد و گفت : بالاخره راز بکارت را کشف کردم . به دختر دائی ها هم اشاره کردیم که خبر مهمی داریم . مادر مهناز که توجهش کاملا به ما بود یک دفعه گفت : با در گوشی حرف زدنتان مغز ما را نخورید بروید آن یکی اتاق سر و صدایتان ناراحتم می کند . این لغو تحریم آشکار ما بود . با خوشحالی به اتاقی خلوت رفتیم و مهناز گفت : سه روز پیش یواشکی از معلمم پرسیدم و او از من خواست سر جایم بنشینم ، بعد خودش با صدای بلند در مورد بکارت حرف زد و همه چیز را گفت .آن روز مهناز درسی را که از معلمش یاد گرفته بود به ما نیز توضیح داد .

بعدها متوجه شدیم که همین معلم با مادر مهناز تماس گرفته وبه وسیله او به مادرانمان پیام فرستاده بود که :

وظیفه ای را که برعهده داشتید به انجام نرساندید ، حداقل مزاحم آموزش غیرمستقیم من نباشید .

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :