زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢


بعد از سریال پر بیننده محتشم یوز ایل یا سده باشکوه و یا همان حریم سلطان ، نوبت به سلطان محمد فاتح رسید. این سریال تاریخی نیز با  رمان و رویا و افراط و تفریط  آمیخته است. در قسمت دوم این فیلم ،  محمد فاتح تصمیمی گرفت و آن را به ثبت رساند. با این عنوان که « بعد از مرگش هر کدام از پسرانش که بر تخت می نشیند ، می تواند برادران دیگر را از دم تیغ بگذراند. » بنا به اظهار خودش این تصمیم را برای بقای دولت عثمانی و اسلام گرفت.

در این سریال سلطان محمد فاتح سه زن دارد. گل بهار خاتون مادر شاهزاده بایزید ، گلشاه خاتون مادر مصطفی  و چیچک خاتون ، مادر جم . با این تصمیم شاه ، وحشت و اضطرابی شدید بر دل چیچک خاتون می افتد ، زیرا پسرش کوچکترین پسر شاه است و به احتمال قوی بعد از پدر توسط برادر به قتل خواهد رسید. او به دست و پای سلطان محمد می افتد و پس از ناامید شدن از سلطان به سراغ شاهزاده مصطفی می رود تا  از او قول بگیردکه بعد از نشستن بر تخت سلطنت به فرزند او رحم کند. او به خوبی می داند که اگر بایزید به جکومت برسد رحمی به برادران نخواهد کرد. گل بهار خاتون مادر بایزید ، زنی است از جنس خرم سلطان . گلشاه خاتون اعتماد به نفس بیشتری دارد زیرا که پسرش محبوب یئنی چری هاست.  اما نمی داند که گل بهار خاتون در پی دسیسه است تا مصطفی را از چشم یئنی چئری ها بیاندازد و پسر خود را جانشین او کند. 

 دو سریال تاریخی مختشم یوز ایل و فاتح را که می بینم ، فاتحه ای بر روح مرحوم دبیر تاریخمان می خوانم که می گفت : «  از پدری که بر پسر رحم نکند چگونه می توان انتظار ترحم داشت؟ »و الی آخر

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱

و روز دیگر را  که صحرا از عکس خورشید طشتی نمود پر از خون ، دروازه بگشادندو بر در نفار و مکاوحت بربستد و ائمه ومعارف شهر بخرا به نزدیک چنگیزخان رفتند و مقصوره بایستاد و پسر او تولی پیاده شد و بر بالای منبر برآمد......

چنگیز خطبه سخن بعد از تقریرخلاف و غدر سلطان چنانکه مشبع ذکری است ، در آن آغاز نهاد که شما گناههای بزرگ کرده اید و این گناههای بزرگ ، بزرگان شما کرده اند. از من بپرسید که این سخن به چه دلیل می گویم ، سبب آنک من عذاب خدایم اگر شما گناههای بزرگ نکردتی ، خدای چون من عذاب را بر شما نفرستادی. و چون از این نمط فارغ شد ... ..

یکی از بخارا پس از واقعه گریخته بود و به خراسان آمده . حال بخارا از او پرسیدند گفت : « آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.» و جماعت زیرکان که این تقریر شنیدند اتفاق کردند که در پارسی موجزتر از این سخن نتواند بود و هر چه در این جزو مسطور گشت خلاصه و ذنابه این دو سه کلمه است که این شخص تقریر کرده است.

منبع : تاریخ جهانگشا اثر عطاملک جوینی که در حدود سال های 650 تا 658 هجری قمری تالیف شده است.

*

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱

دبیر تاریخ ما می گفت : «  نوجوان که بودم عاشق شاه و شاهان بودم.  با خود می گفتم که ای کاش  من هم پسر یکی از سلسله های شاهی مثل نادر شاه ، آقا محمد جان قاجار ، شاه عباس بزرگ ، کوروش کبیر و غیره بودم .  همین عشق وعلاقه هم موجب شد که دبیر تاریخ شدم. مطالعه مرا از راه بدر کرد و عشق و علاقه ام را نسبت به شاهان از بین برد.  متوجه شدم که در کاخ شاهان ستم بیداد می کرده . شاه به زیردستانش ستم می کند و زیردستان به کنیزان و بردگان. نادرشاه پسرش را کور می کند. آقامحمد خان پسر ندارد و کرمان را به نابینائی می کشد. روزی عدالت کوروش بزرگ را زیر سوال بردم و همکاران به جای جواب  قانع کننده فحش بارانم کردند که گویا وطن فروشم.  باور کنید حرفی نگفتم فقط سوال کردم که آیا کوروش بزرگ  در جنگها بین سربازان به جای نیزه و خنجر ، حلوا پخش می کرد؟ »

فیلم  « محتشم یوز ایل »  یا « حریم سلطان » یا همان صد سال باشکوه را که تماشا می کنم. یاد سخنان مرحوم دبیر تاریخمان می افتم. سلطان سلیمان قداره و توپ و تفنگ و سلاحهای پیشرفته در اختیار ، به هوای جهان پادشاه شدن حمله می کند و از دم تیغ می گذراند. زن اولش ماهی دوران را کنار گذاشته و دل به الکساندرا می بندد و بعد گل نهال و سپس پرنسس ایزابلا فورتونا ( که به نظرم فانتزی و رمان است چون تا جائی که من اطلاع دارم در زمان سلطنت سلطان سلیمان یا زنده نبود و یا کهنسال بود .) فیروزه و الی آخر.

در فیلم حریم سلطان ایزابلا فورتونا ربوده شده و به همراه ندیمه اش توسط ابراهیم پاشا خریداری و به عنوان اسیر نگهداری می شود. او که زن زیبا و جوانی است و نامزد جوانی دارد ابتدا از سلطان سلیمان بدش می آید و از او متنفر است و سپس عاشق او شده و به حرم سلطان منتقل می شود . پرنسس زیبا روی ، قاطی زنان حرم شده و مورد حسد شدید خرم سلطان واقع می شود و به دستور او ، ایزابلا را داخل گونی نهاده و زنده زنده داخل دریا می اندازند و طعمه ماهی های بزرگ دریا می شود و آب از آب تکان نمی خورد.

ماهی دوران  خرم خاتون را مسموم می کند. خرم خاتون گونه گل نهال را می سوزاند. به جان پرنسس و فیروزه می افتد. ابراهیم پاشا  با زهر دل و جگر لئو را بیرون می کشد.  

اما خرم سلطان نگو ، کارخانه دار زهر بگو. آنچه که دم دست او و به مقدار فراوان و مثل آب خوردن است زهر است و زیر سایه همین زهر قتل های بی رحمانه. آخر ماجرا قتل شاهزاده مصطفی به  امر پدر و قتل ابراهیم پاشا به فرمان همان سلطان پسر کش و ... ستم اندر ستم اندر ستم    

روح و یاد دبیر تاریخ مان زنده و شاد

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠

امان از بچه ها

پندها و توصیه ها و نصایح مرحوم دبیر تاریخمان موجب شده که سخنانش در دلمان هک شود. قیافه اش در نظرم مثل فیلم سیاه و سفید رنگ و رو رفته ای می ماند که روز به روز کم رنگ تر می شود. اما سخنانش را تا به خاطر می اورم یادداشت می کنم. روزی از روزها می گفت : « بچه ها را دست کم نگیرید. این فسقلی ها خیلی می فهمند. هرگز پیش آنها به پدر یا مادرشان فحش ندهید. ممکن است فعلا بچه باشند و زورشان به شما نرسد، اما بزرگ که شدند حداقلش این است که ازشما بدشان خواهند آمد.فراموش نکنید بچه ای که به تشویق پدر ، مادرش را مسخره کند یا دست روی او بلند کند ، در آینده پدر را مثل حب قورت می دهد و بالعکس.»

باور نمی کردیم. مگر پدر دیوانه شده که بچه اش را به این کارهای ناپسند تشویق کند؟ اما با گذشت زمان و شنیدن درد دل زنان و مردان ، این پند دبیر تاریخمان نیز باورمان شد. داشتم خاطرات « روحیه خانم » را می نوشتم. زنی که سرش هزار بلا کشید . اما سر خم نکرد. همه مشکلات یک طرف و آزار مادرشوهر و خواهر شوهر یک طرف. نمی فهمم مادرشوهرها و خواهرشوهر ها مگر خودشان مادرو خواهر شوهر نداشتند؟ گویا روزی مادر و خواهرشوهر روحیه خانم بلاکش در غیاب این زن فحش های رکیکی نثار او و زنی که او را زائیده و جد و آباد و هفت پشتش می دادند. پسربچه های او نیز می شنیدند و می ترسیدند جواب او را بدهند. اما در دل کوچکشان آتش انتقام زبانه می کشید. از قضای روزگار فصل ، فصل تابستان بود و مادرشوهر یک گلدان بزرگ فلفل قرمز- از آنهائی که می سوزاند و پیرزن هم همیشه سفارش می کرد که کسی به آنها دست نزند – پشت پنجره اتاقش گذاشته بود. پسر بچه ها دو سه تایی از آن فلفل ها را که خوب رسیده و آماده سوزاندن بود، می چینند و داخل آفتابه مادرشوهر می ریزند. اما این آفتابه فلفلی، قسمت عمه جانشان می شود. خواهرشوهر به خیال خود آفتابه پر از آب آماده را برداشته به مستراح می رود و بعد از دقایقی فریاد زنان که ای وای سوختم ، از مستراح بیرون می پرد. اهل خانه تعجب می کنند که توی مستراح نه آتش است ، نه فانوس و نه اجاق ، این زن چگونه و کجایش سوخته ؟ بالاخره می فهمند که چه بلایی سر زن آمده است و کار کار این دو بچه بوده و بی احتیاطی کرده و با فلفل بازی کرده اند. اما هیچ کسی به خاطرش نمی رسد که اگر کار این بچه ها واقعا بی احتیاطی بوده ، چرا دست خودشان نسوخته است؟ از کجا فهمیده اند که بعد از ریختن فلفل داخل آفتابه ، باید دستهایشان را بشویند؟

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩

زندگی جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو
نیست هنگام تامل بی درنگ آماده شود
نمی دانم سراینده این بیت کیست . اما بیت فوق را برای اولین و آخرین بار از مرحوم دبیر تاریخ مان شنیدم. می گفت :« زندگی خود یک جنگ سرد و خطرناک واقعی است با این تفاوت که اسباب جنگ جنگجویان میدان ، کلاه خود و زره و شمشیر است وهنگام شکست ، بوی خون و خاک و مرگ را که جنگجوبا چشم می بیند وحشت در دل و جانش خانه کرده ، جان سالم هم بدر برد چندی نگذشته زهره چاک می شود و به بهانه های مختلف به سوی مرگ می رود غافل از این که جنگ سرد زندگی وحشتناک تر ازآن است که بتوان فکر کرد. شکست در جنگ زندگی آدمی ذره ذره آب و قطره قطره رنج کش می کند. با این حال آدمیزاد شکرگزاراست که می توانست بدتر از این هم باشد.

کلاه خود و زره و تیر و کمان و شمشیر برنده ما در جنگ سرد زندگی ما ، اعمال ماست و شمشیر برنده تر از تیغ بران ، زبان پدرسوخته مان است که هر چی می کشیم از دست همین زبان می کشیم که گاهی بی موقع می چرخد و ما را داخل چاهی می اندازد که صد عاقل بالغ نمی تواند رهایمان کند. در میدان جنگ زندگی چه بسا زبانی که می چرخد و می چرخد و می چرخد و بی وقفه می گوید و از گفتن باز نمی ایستد ، غافل از این که شنونده پی به یاوه گوئی اش می برد و نقشه های تنظیم شده از قبل اش را نقش بر آب می کند و بر خلاف او زبانی که سکوت اختیار کرده و فقط گوش می کند ، گوئی که از خود دفاع می کند آن هم دفاعی جانانه با نگاهی نافذ و گویا. آری زندگی جنگ است و در این راه ایستادن جایز نیست که ایستادن و ناامید شدن خود شکست است. با کسی که می گوید چاره ای نیست با زمانه بساز موافق نیستم. چرا باید به محض شکست همه گناهان را به گردن زمانه بیاندازیم و با تلخی ها کنار بیاییم و بسوزیم و بسازیم ؟
حدیث بی خردان است با زمانه بساز
زمانه با تو نسازد تو با زمانه ستیز»
نام شاعر این بیت را نیز نمی دانم. کسی می داند؟ آن زمان ها که او سخن می گفت به چشم دبیری به حرفهایش گوش می کردیم که یک ساعت و اندی فرصت سخن رانی دارد . بگذار سخن بگوید و خدای نکرده درس نپرسد که خیط می شویم. یا درس تازه ندهد که تکلیفمان زیاد می شود. در اصل درس می داد. درس های فراموش نشدنی. روح اش شاد
*

عایشه چهره یک زن افغان

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩

تازه دور هم جمع شده بودیم که ایونا آمد و با بی حوصلگی سلام کرد و روی صندلی روبروی مان نشست . مربی هنوز نیامده بود. او با دوست روس اش صحبت و درد دل می کرد. چند روز پیش با من درد دل کرده بود. درد کمر و دیسک کمر و عمل جراحی ناموفق و زندگی پر از گرفتاری و مشکلات ، پیرش کرده است . سن اش بیشتر از آنچه که دیده می شود نشان می دهد. داشت همراه با درد دل گریه می کرد. بریژیت که بغل دستم نشسته بود گفت : « چی شده ماما ؟ چرا گریه می کنی؟»
ایونا عصبی تر شد . برای این که جوابی بدهد و او را ساکت کند، گفت :« کمردرد دارم دیسک کمر از پایم انداخته.»
بریژیت ساکت نشد برای سلامتی اش هم دعا نکرد بلکه چنین ادامه داد که :« هفته ای سه بار برو استخر.»
ایونا با بی حوصلگی جواب داد :« رفتم .»
بریژیت گفت :« اوه مامان ! یعنی استخر خوبت نکرد ؟ توی داروخانه فلان پلاستا هست . برو بگیر و به کمرت بچسبان .»
ایونا این بار با عصبانیت جواب داد :« خریدم.»
بریژیت گفت :« اوه مامان ! برو فلان جا و فلان دارو را بگیر و با فلان گیاه بجوشان و .. چنین کن ... بعد چنان کن .. »
ایونا دیگر جواب نداد. حوصله ام از این تجویزهای بریژیت سر رفت گفتم :« عزیز من مگر شما پزشکی که همین طور پشت سر هم دارو تجویز می کنی ؟ ولش کن .»
گفت :« نه مامان ، اما اینها رو از مادربزرگم یاد گرفتم خیلی موثر هست هر وقت من کمر درد دارم استفاده می کنم یک ساعت طول نمی کشد که خوب می شوم.»
گفتم :« این توصیه ها رو تو دفتر خودت بنویس که یادت نرود . یک موقع لازمت می شود. مگر نمی بینی اعصابش داغون است ولش کن.دیگر هم مامان صدایش نکن. او جوان است و چهره اش سالخورده نشان می دهد.»
گفت :« اوه مامان ! ما به خانمهائی که حتی یکی دو سال از ما بزرگتر باشند به احترام مامان می گوئیم . من خواستم احترامش بکنم. مسلمانا یاخجی لیق یوخدو / برای مسلمان خوبی نیامده . »
برای افریقائی ها ، مامان صدا کردن به قول خودشان نوعی احترام است اما ایونا دوست ندارد او را مامان صدا کنند . چند بار هم گفته ایم اما این طفلکی عادت کرده و ترک عادت به موجب مرض است.
اشکهای سرازیر شده ایونا ناراحتم می کرد. گوئی که هر جا بروی آسمان همین رنگ است. یاد مرحوم دبیر تاریخمان افتادم که در مورد یکی از دبیرانمان که بسیارگرفتار بود می گفت :« آقا طلاقت نمی دهد ، خاک توی سرت چرا گریه می کنی ؟ تو طلاقش بده . حالا هر چند سال می خواهد طول بکشد مهم نیست. حالا اگر روی صفحه کاغذ نوشته نشود چه می شود؟ همین که دلت طلاقش را داد ، همین که دلت از خانه اش بیرونش کرده برایش کافی است. چرا دیگر گریه می کنی؟ شاید فکر می کنی که گریه یک نوع تسلی است. شاید گریه در لحظات ناامیدی و ناتوانی تنها کاری باشد که از دست آدمی برمی آید اما ترک کردنش موجب می شود که آدمی در تلخ ترین لحظات نیز فکرش را به کار بیاندازد و درست ترین تصمیم را بگیرد. باور نمی کنم گریه بر هر درد بی درمان دوا باشد .»

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸

خاصیت میز و صندلی و نیمکت و کلاس و مدرسه ، شلوغی و بازیگوشی و بر سر و روی همدیگر پریدن است. بوی گچ و مداد تازه تراشیده شده ، محصل را رئشه می کند که از هر موضوعی لطیفه و شعر بسازد ، هنگام سخن گفتن معلم به هر جمله جزئی بخندد ، پودر گچ رنگی را روی صندلی معلم بپاشد و سلیقه و پاکیزگی او را به هم بزند. گاهی که به حرفهای مرحوم دبیر تاریخمان می خندیدیم ، می گفت :« امروز بخندید زیرا خصوصیت آشکار محصل خندیدن است. بخندید تا دنیا با شما بخندد. اما فردای روزگار که یاد سخنان من می افتید البته که بر روح صبور و آموزگار من فاتحه خواهید خواند. روزی داشت درمورد فرانسه و گیوتین صحبت می کرد. در مورد روش کار این وسیله مخوف سخن می گفت وما وحشت زده گوش می کردیم. آنان دیگر چه حیواناتی بودند ؟ مگر می شود با خیال راحت بنی آدم را گرفت و سرش را زیر تیغ گذاشت و با آن ضربه هولناک از تن اش جدا کرد؟ دبیر تاریخمان می گفت :« هر کار وحشتناک اولش ترس و غم و گریه و تاسف دارد . اما وقتی تکرار شد عادی می شود و به تدریج موجب هیجان و شادی نیز می شود. مثل همین گیوتین. اعدام با گیوتین اول موجب وحشت و ناراحتی تماشاگران شد. بعد به تدریج مردم برای تماشای جان دادن معدوم دور گیوتین جمع شدند و سرانجام تماشای جان دادن محکومین برای تماشاگران تبدیل به نوعی تفریح و هیجان شد. »
دبیر تارخمان می گفت :« از تاریخ یک جمله خوب آموخته ام در عفو لذتی است که در انتقام نیست. شما هم یاد بگیرید. دونیانین قویروغو اوزوندو ( دم دنیا دراز است) و ممکن است روزی به دردتان بخورد.»
امروز با خواندن مطالبی در مورد دکتر گیوتین و اعدام و گذشت نکردن ، برای چندین و چند بار به روح دبیر تاریخمان قاتحه خواندم.

سخنان وکیل این نوجوان اعدام شده

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸

خوابها گاهی وقتها چنان شیرین و رویائی هستند که آدم دلش نمی خواهد بیدار شود و معلوم است که اگر زنگ ساعت یا تلفن یا در و .. مزاحم نشود آدمی خیال بیدار شدن ندارد. حتی بیدار هم که می شود زود چشمش را می بندد که ادامه خواب را ببیند. اما خوب بیدار که شد ، بخوابد هم ادامه آن خواب را نمی بیند. اما وقتی خواب وحشتناک می بیند پریدن از خواب ، حتی اگر دلت بخواهد نیز یک کمی دیر به نظر می رسد. مگر اینکه همراهت بیدارت کند که فلانی توی خواب داشتی داد می کشیدی یا گریه می کردی. گاهی وقتها کسی را که دلت نمی خواهد یک لحظه هم ببینی اش در خواب می بینی راه گریزی هم نیست. آن وقت قبل از خواب دست دعا به سوی خدا بلند می کنی که خدایا تو را به جان فلان و بهمان قسم که چنین خوابی قسمتم نکن. گاهی وقتها می بینی که داری فرار می کنی اما پاهایت قدرت حرکت ندارد و نمی توانی بدوی و هرقدر هم می دوی پاهایت آنقدر آهسته حرکت می کند که جانی یا غول یا هیولا و هر چه که دنبالت کرده دارد به تو می رسد و می خواهی فریاد بکشی و فریاد هم می کشی اما صدایت از گلویت فراتر نمی رود و جز خودت کسی صدایت را نمی شنود. خدا به داد کسانی برسد که در بیداری و به حقیقت فریاد می کشند و صدایشان فراتر از محبس نمی رسد . حتی طنین صدایشان را خودشان نیز نمی شنوند.
دیشب داشتم خواب می دیدم. خواب عجیبی بود. زمان برگشته بود سال را نمی دانم ، شاید سال 350 یا 355 پیش از میلاد و زمان پادشاهی داریوش سوم بود. من هم شاگرد دبیرستانی بودم و همراه همکلاسی ها ومرحوم دبیر تاریخمان دم در کلاسمان ایستاده بودیم و لشکر عظیم اسکندر مقدونی را می دیدیم که دارند تخت جمشید را به آتش می کشند. اسکندر مقدونی می گفت :« اینجا همان جائی است که سربازان را تربیت می کنند تا خواب راحت را بر ما حرام کنند. نباید یک نفر زنده بماند.» ترسیده بودیم . خیلی ترسیده بودیم . از مرحوم دبیرتاریخمان خواهش کردیم که ما را به زمان حال برگرداند.
گفت :« چه زمان حال و گذشته و آینده ای ؟ زمان همین است که هست . فقط لباسها وقیافه ها تغییر کرده اند و گرنه تاریخ همین امروز است که دارد تکرار می شود.اسکندرها ، داریوش ها ، بابک ها ، افشین ها ، مصدق ها ، کودتا . همه و همه در لباسها و رنگ و روی تازه دارند تکرار می شوند. مثل فیلم سینمائی.»
رو به همکلاسی ام مهری کردم و گفتم :« ببین این دارد چی می گوید؟ »
گفت :« بابا ولش کن مثل همیشه می نخورده مست شده. مرحوم زنده هم بود همین بود حرفهائی می زد که آدم شاخ در می آورد.»
گویا دبیرمان حرفهایمان را شنید اما با بی اعتنائی گفت :« حال وقت چرت و پرت گفتن به من نیست . شما باید از همین تاریخ درس یاد بگیرید. می دانید اسکندر مقدونی پس از تصرف سرزمین پهناور ایران برای اداره اش چه کرد؟ » نمی دانستیم. یادمان نبود. خودش ادامه داد که گویا اول با مشاورانش مشورت کرد که آنها هم پیشنهاد کردند که کتابهایشان را بسوزان و بزرگانشان را بکش و دستور بده به ناموسهایشان تجاوز کنند. شاید این پیشنهاد مشاورانش با عقلش جور درنیامده و نامه ای به معلمش ارسطو نوشت و از او در مورد اداره این سرزمین راهنمائی خواست و او در یک جمله پاسخش را داد مردان کوچک را به کارهای بزرگ بگمار . آن وقت مردان بزرگش خود به خود سرخورده و خسته و دربه در می شوند. در اسلام ناموس مسئله بسیار مهمی است و مسلمان به ناموس مردم دست درازی نمی کند حتی اگر دشمنش باشد. در سریال امام علی علیه السلام ندیدید که چگونه عورتین عمرو عاص نجاتش داد؟ چگونه امام علی از جان او درگذشت و برگشت؟ شما چرا نباید این مطالب مهم تاریخی را ندانید. نمی فهمم این همه که حساسیت نشان می دهند خودشان نیز در حفظ آبروی دیگران می کوشند ؟ »
گفتم :« این دو موضوع که اشاره کردید ، شب قبل از خواب در وبلاک فرید صلواتی و آشپزباشی خواندم . خبری تازه بگو. »
گفت :« جان من ، من این سر دنیا ، شما آن سر دنیا ، خبر تازه از کجا بیاورم ؟ بروید پست زیتون و مسیح علی نژاد خبرنگار خبره را بخوانید. بروید ببینید نامه مهدی کروبی به کجا رسید. حالا اگر بتوانند این بی ناموسی را ثابت کنند، ببینید همانطوری که زنان را تا شکم چال می کنند وآنقدر بر سر و رویش سنگ ریز و درشت پرتاب می کنند تا بمیرد ، اشخاصی را که به دستگیرشدگان تجاوز کرده اند نیز چنین مجازات می کنند .»
مهری با حالتی معترض گفت :« یعنی شما حکمی ظالمانه مثل سنگسار را تائید می کنید ؟ »
گفت :« نه خیر تائید نمی کنم بلکه می خواهم بگویم اؤزووه بیر اینه باتیر اؤزگویه بیر چووالدیز ( به خودت سوزنی فرو کن به دیگران چوالدوز ) یا چه می دانم من وورسام خوش دو سن وورسان تورش ؟ ( اگر من تو را بزنم خوش است و تو مرا بزنی تلخ؟ »
همین لحظه صدائی مثل صدای گلوله بیدارم کرد. هنوز در حال و هوای خواب بودم. اسکندر که توپ و گلوله نداشت ؟ این چه صدائی بود؟ آهان صدای به هم خوردن پنجره ها بود که فراموش کرده بودم ببندم. آدمی چه خوابهائی می بیند؟ گوئی آدمهای آن طرف دنیا نیز نگران این طرفی ها هستند.

*

نام نوید مجاهد در وبلاکستان جاودانه شد

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

معصومه تعریف می کرد که دبیر تاریخ مان چند سال پیش بعد از بازنشستگی بیمار شد و چند وقتی بیمارستان ماند و درگذشت. چقدر متاسف شدم.خدا رحمتش کند. می گفت : معلم جماعت در طول خدمت آنقدر نان و پنیر می خورد که دندانهایش مثل پنیر نرم و آخر سر هم پوسیده و از بین می رود. بعد با قرض و وام و بدهی خانه ای می خرد و با خون دل اقساط را پرداخت می کند. یکی دو سال بعد از بازنشستگی اقساط خانه تمام می شود . تازه می خواهد نفسی بکشد که عزرائیل سر می رسد و می گوید بار و بندیلت را جمع کن که آمده ام ببرمت. هر چه خواهش و التماس می کنی که عزرائیل جان قربان شکل ماهت ، ای به فدای قد و قامت رعنایت، آخر من تازه دارم مزه گوشت را می چشم ، تازه دارم استراحت می کنم . گوشش بدهکار نیست که نیست . تازه در مقابل اعتراض و خواهش و تمنایت هم می گوید خوب استراحت می خواهی ؟ می برمت جائی که تا صور اسرافیل بخوابی . کسی هم کاری به کارت ندارد. آن وقت است که به خاطر این همه قناعت و حساب و کتاب و غیره دلت حسابی می سوزد. بعضی وقتها آنقدر عجله می کند که نمی توانی اشهدت را کامل بخوانی . یادش به خیر آخرین باری که دیدمش دو سال بعد از کوچ به غربتستان بود. داشتم از عطاری به خانه آقام برمی گشتم . چقدر پیر شده بود. جلو رفتم و سلامش کردم . مرا نشناخت خودم را معرفی کردم . شناخت و دقایقی صحبت کردیم . بازنشست شده بود. گفتم : « حالا فرصت کافی دارید تا کتابهای تاریخ را با وقت و حوصله بیشتری بخوانید.»
خنده ای کرد و گفت : « نه ! دیگر حوصله خواندن کتاب آن هم تاریخ را ندارم. خسته شده ام . دنبال کار و پیشه ای دیگر می گردم . برای خانه نشین شدن هنوز جوان و سالم هستم. »
گفتم : « آخرشما تاریخ را خیلی دوست داشتید با علاقه درس می دادید. حرفهایتان به دل می نشست.»
گفت : « این روزها دیگر تاریخ و حرفهای من به دل هیچ کس نمی نشیند . حتی خودم هم از حرفهایم خوشم نمی آید. نمی دانم حق با قاتل است یا مقتول ؟ حالا دیگر خودم هم فراموش کرده ام چه کسی نفت را ملی کرد ؟ »
با تعجب پرسیدم : « یعنی چه ؟ سر در نمی آورم! »
خندید و گفت :« شما مثل همیشه از حرفهایم سر در نمی آورید. من خودم هم سر در نمی آورم. خودم هم به این نتیجه رسیده ام که درس تاریخ باید حذف شود. حیف آن همه زحمتی که کشیدم و درس خواندم و درس دادم .پس از آن همه تلاش ، به این نتیجه رسیده ام که تاریخ مثل رمان و قصه و حماسه است هر کسی هر گونه که دوست دارد می نویسد و من خوشم نمی آید. کاش حذفش کنند. تاریخ واقعی را آدم می تواند از پدربزرگ و مادربزرگش بشنود. آنچه که سینه به سینه نقل می شود واقعی تر از نوشته میرزای کاتب است. بهتر است به جای این درس ، ساعات درس جغرافیا را اضافه کنند. جغرافیا فواید زیادی دارد. دانش آموزان به وسیله درس جغرافیا با کشورهای مختلف و آداب و رسوم مختلف و مناطق کشاورزی و محصولاتی که نمی شناخته اند آشنا می شوند . ذهنشان باز می شود. هیچ چیز هم نباشد این جغرافیا وسیله ای برای ایجاد روابط جدید بین آدمها است. وقتی دو یا چند نفر می خواهند سر صحبت را باز کنند و با هم حرف بزنند و موضوعی پیدا نمی کنند ، اولین جمله شان این است که هوا خیلی گرم شده ، هوا خیلی سرد شده و الی آخر سر صحبت و دوستی باز می شود. تازه کسی نمی تواند مطالب جغرافیا را تغییر بدهد.»
روحش شاد.
ببینید تاریخ و جغرافیا چه نوشته است.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

 

دبیر تاریخ ما آدم عجیبی بود . گاهی فکر می کردیم دیوانه است و پرت وپلا می گوید ، بعضی اوقات او را کینه توز و زمانی لامذهب و گاهی بی سواد می پنداشتیم . می گفت بهشت را می توانم باور کنم اما جهنم را هرگز . آخر مگر خدا کباب پز است که منقل و تنور بار کند و آدمها را توی آن بسوزاند و به صدای ناله شان کیف کند؟ این حرفش را می توانستم باور کنم.  چون همان سال بود که مادرم در شعله های آتش موتور حمام سوخت و دائی بزرگ بالای سرش پزشک آورد و خودش پانسمان و دوا و درمانش را به عهده گرفت . وقتی او از درد می نالید ، من و داداش کوچک گوشه ای نشسته و آرام اشک می ریختیم . نه از ناله اش ، بلکه می ترسیدیم که از شدت درد بمیرد . باور داشتم که خدا از آن بالاها دارد نگاهش می کند . شاید از دستش عصبانی است که چرا بی احتیاطی کرده ؟ اما نمی توانستم صدای قاه قاه خنده اش را بشنوم . شب باران پراکنده ای بارید . داداش کوچک به آسمان نگاه کرد و گفت : خدا هم دلش برای مادر سوخته و دارد گریه می کند. پدرم سعی می کرد پلک نزند تا اشکهایش بر گونه اش جاری نشود. آبجی بزرگ ضمن انجام کارهای خانه ، ما را نیز دلداری می داد. مواظبت و تلاش بی وقفه دائی بزرگ موجب شد که مادرم زودتر از موعد خوب شود و آثار سوختگی در صورت و دستهایش کم رنگ شود . او می گفت که سوختگی سطحی بود و من فقط تلاش کردم آثارش تا حدی از بین برود .

همین دبیرمان روزی داشت از آدمیان نخستین و آغاز تمدن و غیره چنین سخن می گفت : خدا انسان را آزاد و مستقل آفرید و در این کره خاکی رها کرد. آدمیان نخستین اول خود تلاش کردند و کاشتند و شکار کردند و زندگی گذراندند. بعد داد و ستد آموختند . قلی به علی گندم داد و از او گوشت آهو گرفت . حلیمه خاتون به حبیبه خاتون سیاه چادر داد و از او حصیر گرفت .  سپس آنها برای حفظ جانشان از خطر حمله حیوانات وحشی به فکر چاره افتادند و چه درد سرتان دهم که این جمعیت از آزاد زندگی کردن خسته شدند و این بار به فکر آقابالاسر افتادند و سرانجام این زمین پاک خدا ، بین پسران فریدون تقسیم شد و همان دم کینه و حسادت متولد شد وبه زاد و ولدش ادامه داد.  هنوز هم که هنوز است اولاد خلف این سه تن ، سر این آب و خاک و خانه ، مشغول بزن بزن هستند  که نه خیر این ملک مال پدربزرگ پدر بزرگم بود و الی آخر.

زنگ که تمام شد و آقا دبیر که به دفتر رفت . مهری پرسید : درس را فهمیدی ؟ گفتم : نه . خانه که می روم از روی کتاب ازبر می کنم . ربابه گفت : هیچ یک از حرفهای آقا دبیر داخل کتاب نوشته نشده است . دلبر گفت : حتمن دیشب زیادی خورده و مستی از سرش نپریده . اعظم گفت : آخ که راحت شدیم فردا از هیچ کس درس نمی پرسد.

حالا پس از سالها فکر می کنم حق با آقا دبیر مان بود . دوستی دارم که از بوسنی است. دلش می خواهد به وطن اش برگردد . می گوید نمی فهمم به چه گناهی از خانه ام بیرون انداخته شدم و حالا اگر بخواهم برگردم  مگر جائی آنجا دارم ؟ دلم تنگ شد برای او  و برای همه آنهائی که بی خانمان شدند .

 

...

این بازی وبلاک برتر و فلان مرا یاد انتخاب معلم نمونه و فلان می اندازد .

...

به میمنت و مبارکی

بلاک نیوز چهار ساله شد. رادیو زمانه دو ساله شد. انشالله که هزار ساله و سال به سال پربارتر شوند.

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧

گویا کلاس هفتم یا هشتم بودم . روزی دبیر تاریخ مان گفت : امکان ندارد پادشاهی عادل باشد . همانگونه که اکنون کسی جرات ندارد در مورد نقاط ضعف و ستم ... حرفی بزند یا مقاله ای بنویسد ، در زمانهای قدیم هم کاتب و نویسنده و غیره تحت فرمان پادشاه بودند . کسی جرات نداشت بدگوئی و غیبت از شاه بکند .این ترس در خانه ها هم نفوذ کرده بود . مادربزرگ هنگام تعریف قصه به نوه هایش تعریف و توصیف دختر ترشیده شاه را که قسمت کچلک شد می کرد .اگر به راستی دختر چنان زیبا بود که مادربزرگ توصیف می کرد که گویا گؤرن دئییردی یئمییم ایشمییم بو قیزا باخیم ( بیننده  می گفت نخورم و نخوابم زیبائی این دختر را تماشا کنم .) پس شاهزاده ها و امیران کجا مرده بودند که دخترآبله روی سلطان قسمت کچلک شود ؟ شک ندارم شازده خانم ، کچل و چپ چشم و بی ریخت وچه بسا که کچلک تودل برو تر از او بود .

او با این سخنانش قدم به کاخ طلائی شهر قصه ام می گذاشت و با صدای پایش آرامش شاهزاده زیباروی قصه هایم را بر هم می زد . گوئی پاک کن تخته سیاه در دست ، قد رعنا و چشمهای درشت و موهای بلند و سیاه شازده خانم را پاک می کرد و من نمی دانستم چگونه چهره ای برایش ترسیم کنم .دلم نمی خواست شازده خانم قصه هایم آبله رو باشد . آخر من عمری او را سفید برفی و زیبا و طناز دیده ام .

روزی داشت در مورد شاه عباس صحبت می کرد و از ستم و نامردی اش می گفت . مهری دست بلند کرد و گفت : آقا اجازه ، مادربزرگم می گوید که شاه عباس خیلی هم عادل بود . او هر روز با لباس مبدل از قصر خارج می شد تا به چشم خود شاهد اوضاع شهر و مردم باشد . بینوایان را شناسائی می کرد و از آنها دلجوئی می کرد .

گفت : از کجا می دانید که مخالفانش را شناسائی و سرکوب نمی کرد ؟ اینکه می گویند کریم خان زند وکیل الرعایا بود ، تا چه حد باور می کنید ؟ هیچ در مورد پادشاهی که معروف به کشورگشائی و پیروز در حملات جنگی با همسایگان شده  فکر کرده اید ؟ فکر می کنید این پادشاه کشورگشا وقتی شهر و ده و قصبه ای را فتح می کرد و داخل شهر می شد بین مردم مغلوب حلوا پخش می کرد ؟ به این شاه و آن شاه کنیز وغلام می بخشید . کسی هم جرات نداشت بگوید آخر فلان فلان شده عوضی و بئشمکان ، مگر این کنیز و غلام گاو و گوسفند جنابعالی هستند که می بخشی ؟ قدرت به دست گرفته ای و خدایت را هم نمی شناسی ؟

همه ساکت گوش می کردیم . زنگ این آقا دبیر نمی توانستیم پچ و پچ کنیم . برای همین هم تکه کاغذی زیر کتاب قایم می کردیم تا در مواقع لزوم یواشکی حرفمان را روی تکه کاغذ بنویسیم و به هم نشان دهیم . مهری تکه کاغذش را از زیر کتاب بیرون کشید و نوشت ، ای بابا ! حالا اگر ولش کنی پشت سر رستم دستان و ملک محمد هم یک چیزهائی می گوید . داشت یواشکی نشانمان می داد که آقای دبیر متوجه شد و جلو آمد و کاغذ را از او خواست . مهری که داشت آیه و قسم می خورد که هیچ چیز نیست . آهسته گفتم : کاغذ رو بده ، حالا فکر می کنه چی نوشتی . کاغذ را به دبیرمان داد و ایشان به محض خواندن این جمله عصبانی شد و گفت : یعنی شما تعصب دو تا آدم افسانه ای را که معلوم نیست بودند یا نه نگه می دارید ؟ بروید همان افسانه ها را دوباره مرور کنید تا ببینید این دو چه قدر ظالم بودند . همین ملک محمد 

فوری دست بلند کردم و حرفش را قطع کردم و گفتم : آقا اجازه سؤزوز بالنان شکرنه ن ( سخنتان را با عسل و شکر قطع می کنم .) دیگرپشت سر ملک محمد از این حرفها نزنید .

لحظه ای سکوت کرد و خیره نگاهم کرد . من و مهری هر دو ترس برمان داشت . آخر آن زمانها دانش آموز که جرات نداشت روی حرف دبیر و ناظم و مدیر حرفی بزند . حالا اگر ما را همراه مبصر به دفتر بفرستد و از دستمان گله کند ، خانم ناظم نمره انضباطمان را کم کند ، خبر به خانه مان برسد ،  تنبیه بشویم که دختر ونمره انضباط کم !!!! هارانین داشینی باشیما سالیم کی آللاهین دا خوشونا گئتسین ؟  ( چه خاکی باید به سرمان بریزیم که خدا را خوش بیاید ؟ ) . او سکوت را شکست و گفت : اگر هر دوی شما را همراه با مبصر به دفتر بفرستم و نمره انضباطتان کم شود و حالتان جا بیاید ، این رستم دستان یا ملک محمد صدایتان را خواهد شنید یا زمرد قوشویش ؟

نفس در سینه مان حبس شد و او ادامه داد نمی فرستم چون شما نمی دانید . خیلی چیزها را نمی دانید بزرگ که شدید به روحم فاتحه خواهید خواند که مطالب کتاب را طوطی وار با راست و دروغش به شما یاد نداده ام و به حقایق پشت پرده اش نیز اشاره کرده ام . شاه نمی تواند عادل باشد . با هر اسمی که بر تخت نشیند .

..

حافظ این دوست قدیمی و محبوب من ، شاید پیشگو بود .

این چه شور است که در دور قمر می بینم

همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

هر کسی روز بهی می طلبد از ایام

علت آنست که هر روز بتر می بینم

ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است

قوت دانا همه از خون جگر می بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان

طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

دختران را همه جنگست و جدل با مادر

پسران را همه بدخواه پدر می بینم

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد

هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم

پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کن

که من این پند به از در و گهر می بینم

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :