زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸

بچه که بودیم سحرها و سحری خوردن را دوست داشتیم. همراه بزرگترها بیدار می سدیم و سحری می خوردیم. داداش ها و پسرخاله ها اگر چه بزرگتر از ما بودند ، اما هنوز به سن شرعی روزه گرفتن نرسیده بودند. همیشه سفره سحری پر از ناز و نعمت بود. کلوچه روغنی جور وار جور، شیربرنج و فرنی ، کته پخته شده با برنج رشتی که عطرش مست کننده و طعمش مطبوع و دلپذیر بود. آخر سر هم یک استکان کوچک کانادا درای همان نوشابه زرد رنگ را می نوشیدیم تا به هضم غذایمان در آن نیمه شب کمک کند . هر کس به سلیقه خود چیزی می نوشید. اکثر بزرگترها چای لیوانی با آب لیمو یا لیمو خشک می نوشیدند. مادرم یک لیوان شیر خنک می نوشید. چون او در طول روز تشنه می شد و همسایه اهری مان گفته بود نوشیدن یک لیوان شیر خنک برای رفع تشنگی روزانه خیلی مفید است.کلوچه های روغنی از افطار می ماند. آخر آن زمانها این همه گرانی و خستگی نبود. خانواده ها در ماههای رمضان برای افطار مهمانی داشتند و رسم مهمانی ، بردن نان و کلوچه و زولبیا و از این حرفها به خانه میزبان بود. عجب عالمی داشت. داداش ها و پسرخاله ها با آن قد و قامت و هیکل گنده هنوز بچه بودند و روزه کامل برایشان ضروری نبود. برای همین هم روزه کله گنجشکی می گرفتند . من هم کلاس دوم که بودم هنوز روزه برایم واجب نشده بود و من هم روزه کله گنجشکی و بعضی وقتها کامل می گرفتم . این روزه های کله گنجشکی و بعضی وقتها کامل را به پدربزرگ و مادربزرگ و یا پدر و مادر می فروختیم تا به رفتگانشان هدیه کنند. با این پولها ، خریدن و خوردن لواشک ترش و تمبرهندی و بورقی و شیرینی مدادی عجب لذتی داشت. پسرخاله بزرگه می گفت : « به این می گویند نان حلال »
یادش به خیر با شروع شدن دعای سحری از ما می خواستند دست از خوردن بکشیم و وضو بگیریم و دندانهایمان را مسواک کنیم. من ازدعای سحر و دعای افطار خیلی خوشم می آمد. یاد آن روزها به خیر که زندگی لذتی داشت . دل و کام شیرین بود . سفره های فقیرانه صفائی داشتند.
داشتم با دختر ناز کوچولو حرف می زدم. می گفت :« روز اول روزه گرفتم . وسط ظهر دیدم که از گرسنگی و تشنگی دارم می میرم . روزه ام را خوردم و کله گنجشکی شد و برای بابام فرستادم. توی خواب بابام رو دیدم که با لباس سفید آمده و سر سفره افطار نشسته. داشت به من لبخند می زد. بعد به صدای اذان بیدار شدم. می دانی من افطار که می شود دعا می کنم . »
گفتم :« هنگام دعا چه می گوئی.»
گفت :« برای همه دعا می کنم . از خدا می خواهم که هیچ فرزندی قبل از پدر و مادرش نمیرد تا والدین داغ فرزند نبینند. از خدا می خواهم هیچ پدری نمیرد تا دخترناز کوچولویش دلش برای باباش تنگ نشود. از خدا می خواهم که حالا دیگر مامان و بقیه عزیزانم را از من نگیرد. »
او دعا می خواند و من زیر لب آمین می گویم.
به حرفهایش ادامه می دهد و می گوید : می دانی یک بار که غمگین بودم خانم معلممان می گفت: باید خوشحال باشی و خدا را شکر کنی . چون تو دختر ناز کوچولوی خوشبختی هستی . کنار بابابزرگ و مامانی و مامانت زندگی می کند . لیلی هم دختر ناز کوچولوست بابا و مامانش دارند از هم جدا می شوند. باباش می گوید لیلی را بابت مهریه بردار دوست ندارم بچه مزاحم آینده ام شود . مامانش می گوید نه خیر کور خوندی هم مهریه ام را می گیرم ، هم لیلی را تو برمی داری.  گئده رم اللی سینه سندن قارا تئللی سینه ( با یکی صد مرتبه بهتر از تو ازدواج خواهم کرد.) طفلک مانده این وسط بین کینه پدر و مادر حالا کارش به کجا خواهد کشید خدا می داند. خدا کند یکی از این دو از خر شیطان پایین بیاید.

می پرسم : دوست داری کدام یک از اینها از خر شیطان پایین بیایند؟

می گوید : هر دو . انشالله.

می گویم : آمین.
*
ساققالیما دن دوشوب / برریشم دانه های سفید پیدا شده
بیلیرم نه دن دوشوب / می دانم چگونه سفید شده
ایگیدیم الدن گئدیب / جوانم از دستم رفته
اوره گیمه غم دوشوب / دلم پر از غم شده
*
بولود یئندی داغلارا / ابر روی کوهها آمد
خزان گلدی باغلارا / خزان به باغها آمد
فلکین گردیشیندن / از گردش این فلک
عؤمور گون گئچیر قارا / عمر و روزگار تیره می گذرد

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :