زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
سیمین دانشور (زاده ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز) نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه‌ای در زبان فارسی داستان نوشت. مهم‌ترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود. دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود. 
آتش خاموش در کتابناک
×
نویسنده: شهربانو - شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

گلچین گیلانی می گوید:

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره خواه روشن

هست زیبا

هست زیبا

هست زیبا

من اما از خودم می پرسم چه می شود که آدمها یکی پس از دیگری از خیر زیبائیها می گذرند و شتابان می گریزند؟ گویی می گویند : دنیا نگهدار پیاده بشم. تو هم نگه نداری ، خودمو از پنجره ات به بیرون پرتاب می کنم.

آخ که دلم به شدت به درد می آید از شنیدن خبر خودکش ها ، خودسوزی ها و ....

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩

ویکتور خارا
اولین بار که اسم ویکتور خارا را شنیدم ، اوایل انقلاب بود. می گفتند که او از اهالی شیلی است و در شهری کوچک در حومه سانتیاگو به دنیا آمده و نواختن گیتار را از مادرش یاد گرفته است. از کودکی سری پر بلا داشت. پدرش کارگری الکلی بود. وقتی سخن از الکل در خانه به میان می اید شرح نداده وضع زندگی مشخص می شود. در همان حال و هوای انقلاب ، کاستی از او به بازار آمده بود و بین جوانان دست به دست می گشت. او با شجاعتش ، با بازوانش که با ضربات بی رحمانه تبر تکه پاره شده بود ، با قتل فجیع اش مشهور خاص و عام شده بود. او بین جوانان به سمبل مقاومت و رشادت تبدیل شده بود. بعضی از ترانه هایش را با ترجمه فارسی گوش می کردیم. اکنون پس از گذشت سالها این ترانه اش را از یوتیوب پیدا کردم . با ترجمه و زیرنویس : امید دادآر


نمی خوانم ( تنها ) بدان جهت که خواندن را دوست دارم
یا بخواهم با صدایم خودنمایی کنم
بلکه می خوانم برای بیان گفته هایی که به وسیله گیتار صادقم جان می گیرد
گیتاری که قلبش از زمین است
و همچون کبوتران پرواز می کند
ترانه من بسان آب مقدس
شجاعت و مرگ را تبرک می بخشد
پس ترانه ام آنگونه که ویولتا می گفت
هدفش را یافته است
آری گیتار من یک کارگر است
کارگری که رایحه بهار را بو می کشد
گیتارم متعلق به آدمکشان نیست
حریص و آزمند پول و قدرت نیست
بلکه متعلق به مردمی است
که کار و کوشش می کنند
تا آینده به گل نشیند
چرا که زمانی ترانه معنی می دهد
که ضربان قلبش نیرومند بتپد
و از سوی مردمی خوانده شود
که در حال جان باختن نیز با صفا و صداقت
ترانه خودشان را می سرایند
برای چاپلوسی نیست که می خوانم
یا واداشتن بیگانگان به گریه و ناله
من برای بخش کوچک و دوردست
سرزمینم می سرایم
که هرچند باری بیش نیست
اما ژرفایش را پایانی نیست
سرزمینی که رویش آغاز می کنیم
و به پایان می رسیم
ترانه ای سرشار از شجاعت
ترانه ای همیشه زنده تازه و پویا

جسد ویکتور خارا در 16 سپتامبر1973 در خیابان پیدا شد.

*

آگاتا کریستی در 15 سپتامبر1890 به دنیا آمد . او نویسنده معروف کتاب های پلیسی و جنائی بود. اکثر هم سن و سال و همدوره های من موسیو پوآرو و مادام مارپل را می شناسند. از این دو خاطره ها داریم. بیوگرافی و لیست کتاب هایش در ویکی پدیا هست.

*

نویسنده: شهربانو - جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

مهدی اخوان ثالث اسفند ماه سال 1307 در مشهد به دنیا آمد و چهارم شهریور 1369 چشم از جهان فرو بست و در توس کنار آرامگاه فردوسی آرام گرفت. مزارش هر کجا می خواهد باشد. سنگ قبرش هر گونه که می خواهد نوشته شود. سنگ قبر داشته باشد یا نداشته باشد ، چگونه می توانی فراموش کنی ؟ وقتی با « لحظه دیدار نزدیک است » اش هیجان و شوق دیدار را تجربه کرده باشی ، با « زمستان » اش سرما در عمق وجودت بیداد کرده باشد ، با « خوزستان » اش مرثیه خوان خاک به خاک و خون کشیده خوزستان شده باشی ، با « ارغنون » اش نوای عشق و جنون نواخته باشی ، با « تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم » اش مرزهای سیاسی و فلزی و کاغذی را شکافته و هموطنان ات را با دل و جان لمس کرده باشی ، با « هذیان » اش در تب و تاب سوخته باشی ، با « قاصدک » اش در انتظار پیام و خبر خوش سوخته باشی ، با « شکر خدا» یش همراه شوی و شکرگزار.
بگذار هر جا که خوابیده آرام بگیرد که در دل و جانم ، در لحظه لحظه خاطراتم زنده است.
*
تو
تو زشت ترین چهره تاریخ جهانی
هر چند که تاریخ پر از چهره زشت ست
آید ز پی آنکس که قلم دارد و غربال
نیمای من این را به یکی نامه نوشته ست
آینده به تحقیق نبازد به گذشته
دریاست ، بزن هر چه ترا نیمه خشت ست
امید مبادا که به نومید گرائی
دریاب که بافنده دادار چه رشته ست
خرداد 1342

*

مرا دوباره بسازید و پرورش بدهید

از این که اکنون هستم خوشم نمی آید

خدای من تو مرا باز آفرینی کن

پدر بگو که مرا مادرم ز نو زاید

*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩

درست یادم نیست گویا دختر دبیرستانی بودم.شام مهمان داشتیم . مادرم به آشپزخانه رفت که شام بپزد. آبجی بزرگ سماور بزرگ را روشن کرد و به تعداد مهمانها قندان و استکان و نعبلکی آماده کرد. من پتوها را آوردم و دولا کرده دور تا دور اتاق پهن کردم. بالش ها و متکاها را هم دور تا دور دیوار چیدم. بعد مهناز و مهرناز پیدایشان شد. باهم قاشق و بشقاب را آماده کردیم . سفره را به اتاق آوردیم. چند تا از پیاله ها را با مربای گل محمدی و ترشی بادمجان پر کردیم. دو تا پیاز بزرگ هم پوست کنده داخل دوتا نعبلکی کنار پیاله های مربا و ترشی گذاشتیم. مهمانها آمدند. از اول قرار بود که شام را زود بخوریم و همه با هم بنشینیم و سریال جدیدی را که قرار بود از تلویزیون پخش شود ، تماشا کنیم. سفره را پهن کردیم و قاشق و بشقاب و مربا و ترشی و پیاز و نمک و نان را چیدیم. آبجی بزرگ داخل قوری بزرگ چائی دم کرد و سماور را دوباره پر از آب کرد تا برای بعد از شام بجوشد و آماده شود. من و مهناز و مهرناز هم به آشپزخانه رفتیم. زیر زمین خانه مان آشپزخانه مان هم بود. از اتاق ها تا حیاط دوازده پله می خورد و از حیاط تا زیر زمین که آشپزخانه باشد هفت پله دیگر داشتیم. مادر پلو و خورش را می کشید و ما با عجله به بالا می بردیم تا سرد نشود. بعد از شام هم به سرعت قاشق و بشقاب و بقیه ظروف را به زیرزمین بردیم که زود بشوئیم تا شروع شدن سریال جدید کارمان را تمام کنیم. آب روی اجاق داغ شده بود. کمی از آب داغ را داخل قابلمه خالی پلو ریختم دستکشهای پلاستیکی را پوشیدم و آب را گرم و برای شستن مناسب کردم و مقداری پودر رختشوئی داخل آن آب ریختم و اسفنج را روی ظروف کشیدم. کار مهناز آب کشیدن ظروفی بود که من می سابیدم. آخر سر هم مهرناز ظروف شسته و تمیز را با حوله مخصوص خشک کرد. این بار زیاد حرف نمی زدیم . چرا که باید تا شروع سریال کارمان را تمام می کردیم. بالاخره کار شستن و خشک کردن تمام شد. اشپزخانه را یک کمی جمع و جور کردیم و بالا رفتیم. هنوز سریال شروع نشده بود. مهمانها دورتادور اتاق نشسته بودند و بچه ها جلوی مادرشان روی زمین نشسته و به زانوی مادرتکیه داده بودند.آن زمان روزگار با حالا فرق می کرد. بچه ها چه کوچک و چه بزرگ از بزرگترها اطاعت می کردند. وقتی به بچه می گفتند ساکت ، ساکت می شد.
سریال همراه با موسیقی شروع شد. « مرد اول » اسم هنرپیشگان سریال و کارگردان و الی آخر. تا آنجائی که به خاطر دارم. مردی داشت حرف می زد و زنی بسیار زیبا و طناز ایستاده و بهت زده گوش می کرد. گویا مرد می گفت :« که پسر وارث پدر است و تو پشت سر هم دختر می زائی با اجازه ات زنی دیگر اختیار می کنم تا برایم پسر بزاید و .. » و از این قبیل حرفها. سپس از اتاق خارج شد و حال زن زیبا به هم خورد و زنها دوره اش کردند. در آخر اولین قسمت این سریال هم زن جدید آمد و روبروی زن اول و دخترهایش بر زمین نشست.
قسمت اول تمام شد و پدربزرگ در حالی که چشم بر صفحه تلویزیون دوخته بود ، گفت :« ای خاک بر سرت مرد حسابی این زن بیچاره چه گناهی دارد . خدا هر چه مصلحت است آن را می دهد. مگر دختر چه عیبی دارد ؟ خود مرا می بینی هفت دختر داشتم. یکی شان جوان بود که از دست دادم. جگرم سوخت می دانی جگرم سوخت. خدا را خوش نمی آید . ناشکری ، خدا را خوش نمی آید.»
حاجیه خانم از اول سریال آهسته و بی صدا می گریست . کسی چیزی نمی گفت همه از ته دل همدردی می کردند.
من و مهناز و مهرناز احساس خوشی نداشتیم. بعنی دختر وارث پدر نیست ؟ مادربزرگ گفت :« از خدا که نمی توان چیزی را به زور خواست. خدا خودش می داند به چه کسی دختر و به چه کسی پسر بدهد. به زور خواستن شگون ندارد. خیلی ها به زور پسر خواسته اند و تولدش را ندیدند. » آن گاه آهسته ادامه داد :« حالا خیلی ها می گوید دختر یا پسر بودن بچه به مرد مربوط می شود .استغفرالله! استغفرالله. »
در قسمت های بعدی سریال آن را هم درست به خاطر نمی آورم بعد یا قبل از تولد پسر ، مرد درگذشت. سریال را بیشتر به سبب دیدن چهره زیبا و طناز زن اول دنبال می کردم. اما اسمش به یادم نبود. تا این که روزی از روزها او را در سریال آینه دیدم. وای این همان زن اول سریال مرد اول هست. حالا اسمش را یاد گرفتم . مهین شهابی. بعد از آن در بعضی فیلم ها دیدمش . آخرین بار اینجا اسمش را خواندم خبر درگذشت اش را. او نیز به خاطره ها پیوست

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩

به یاد محمد نوری

 

در روح و جان من می مانی ای وطن

به زیر پا فِتَد آن دلی ، که بهر تو نلرزد 

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن 

که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد 

در روح و جان من می مانی ای وطن

به زیر پا فِتَد آن دلی ، که بهر تو نلرزد 

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن 

که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد 

ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران 

ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان 

ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان 

ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان 

سبزی صد چمن ، سرخی خون من ، سپیدی طلوع سحر ، به پرچمت نشسته 

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن 

بمان که تا ابد هستیم ، به هستی تو بسته

ای ایران ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بد گهران 

ای عشق سوزان ، ای شیرین ترین رویای من تو بمان ، در دل و جان 

ای ایران ایران ، گلزار سبزت دور از تاراج خزان ، جور زمان 

ای مهر رخشان ، ای روشنگر دنیای من به جهان ، تو بمان 

در روح و جان من می مانی ای وطن 

به زیر پا فِتَد آن دلی ، که بهر تو نلرزد 

شرح این عاشقی ، ننشیند در سخن

که بهر عشق والای تو ، همه جهان نیرزد

جان مریم چشماتو واکن منو صدا کن  

*

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸

تا آنجائی که به خاطر دارم ، بوردا مجله خیاطی با لباس های شیک و زیبا همراه با الگوهای آماده را دست آبجی بزرگ می دیدم. تابستان که می شد ، آبجی بزرگ هم همراه با دوستان و هم سن و سالانش دست به کار می شد. قدم اولشان خرید بوردای جدید و پارچه و نخ وکاغذ الگو و غیره بود . قدم دومشان جمع شدن در خانه هم و انتخاب مد و قدم سوم پیدا کردن الگو از داخل نقشه های بزرگ خط خطی و رنگارنگ بود. از راهنمای نقشه رنگ و خط چین و نقطه چین و غیره را پیدا می کردند و سپس به جان کاغذ الگو می افتادند و می بریدند و می دوختند . الحق والانصاف هم خوب از آب درمی آمد. یک زمانی ماکسی مد روز شد. عروسی پسرعمو بزرگ ، دخترها بوردا را جلویشان گذاشتند و مدل پیراهن شب ماکسی را انتخاب کرده دوختند. عروسی گذشت و دخترها به فکر عوض کردن مدل لباس افتادند. پسراهن را تا زیر زانو نشان کردند و با خط کش خیاطی علامت زدند و کوتاهش کردند. گفتند حالا پیراهنمان میدی شده است. دیگر از آن کوتاهترش نکردند. چون لباس مینی ژوپ از مد افتاده بود. این چنین بود که آبجی بزرگ و دوستانش در رشته خیاطی خود کفا شدند. اما خاله وسطی کلاس خیاطی رفت و روش درآوردن الگو را یاد گرفت .برای هر لباسی که از مشتری قبول می کرد ، الگو درمی آورد . چقدر کار داشت. به خاطر زحمتی که می کشید ، حیفش می آمد الگو ها را بعد از تمام شدن کار دور بیاندازد. اسم مشتری را می نوشت و کارش را تا و در گوشه ای بایگانی می کرد. گاهی وقتها می گفت : طراحان بوردا عجب زحمتی می کشند . نانشان حلال است به خدا. الحق کی چؤرک داشدان چیخیر / الحق که نان از سنگ بیرون می آید.
هفته قبل که همراه با انار خاتون به کتابخانه رفتم و داشتیم بوردا را نگاه می کردیم ، گفت : بوردا اسم یک زن است. طراح و صاحب کار این مجله زنی آلمانی به اسم بوردا است. به خانه که برگشتم توسط اینترنت به جستجوی بوردا پرداختم . خلاصه ای از سرگذشت بوردا را در اینجا و اینجا و اینجا یافتم.
*
آنه بوردا در 23 یولی سال 1909 در اوفن بورگ آلمان به دنیا آمد. پدر او پدرش کارگر لوکوموتیو رانی و مادرش خانه دار بود. آنه در مدرسه دیر درس خواند. او در سن 22 سالگی با دکتر فرانتس بوردا ازدواج کرد . حاصل این ازدواج سه فرزند پسر بود. در سال 1949 فرانتس بوردا انتشاراتی کوچک و ورشکسته بوردا را به آنه در قبال جبران خیانتی که به او کرده بود بخشید. در این انتشاراتی آنه مجله خیاطی بوردا را منتشر کرد. مجله ای که به خانه و دل دختران و زنان راه یافت.
آنه بوردا 45 سال انتشاراتش را ادامه داد . در سن 85 سالگی بازنشسته شد و در سال 2005 در سن در سن 96 سالگی در زادگاهش درگذشت. اما در حقیقت او در اشتیاق دختران و زنان جوان ، در حرکت چرخ خیاطی ها و در پرنیان لباس عروسان زنده است.

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸

بازگشت قو

از شب که پشت کرکره هاست مگو

از چشمان او بگو

که راه را

بر شب بشسته است

درست در قلب تابستان بود

تب لرزه زمستانی

در شبی که دل شکسته

فرو ریخت

آوار مرگ در مرداد

زلزله زمهریر

تا خواب در کنار کرکره ها

با پرهیب قویی

که گویی

رو به گوشه آوار کرده بود

نه...! از شب پشت کرکره ها هم مگو

مهر!مهر!سپهر!سپهر!

از چشمه زیبا

از چشم هایش بگو

و رقص سر انگشتان فانوسی اش

بر دل ناشکیبا...

آه

ای که کلام مرده ی من

زنده از مسخ دست توست

تو با مژده بازگشت قو

کلیما کلیم

مسیحا مسیح

دیگر اشعار محمد حقوقی در آوای آزاد

توضیح: پیکر شادروان حقوقی ساعت 9 صبح فردا چهارشنبه 10 تیرماه از روبروی بیمارستان خورشید به طرف قطعه نام‌آوران باغ رضوان اصفهان تشییع و در آنجا به خاک سپرده می‌شود.

 

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸

آن یک کمی قدیمها خانم همسایه ای مسن داشتیم که خیلی مومن و اهل خدا و مذهبی بود. او در دوران کودکی و نوجوانی به کلاس درس قرآن رفته و احادیث و دعاها و مفاتنح الجنان را خوب یاد گرفته بود. می توانست مجله و کتاب و هر مطلبی به زبان فارسی و ترکی آذربایجانی را بخواند و بفهمد. اما نمی توانست بنویسد. هر جا که شعر و حدیث مذهبی باب طبعض را می یافت لای کتاب دعایش نگهداری می کرد. در بین اشعار جمع آوری کرده اش دوقطعه شعر را بیشتر از همه دوست داشت و گاهی وقتها ماههای رمضان گاهی وقتها که حال و حوصله داشت برای ما می خواند که به قول خودش گوشواره کنیم واز گوشهایمان بیاویزیم. یکی از اشعارش شرح حال آدمی بعد از مرگ بود. دنیای بعد از مرگ و قبر و عقرب ها و مارهای سمی و رطیل ها و هزار زهرمار دیگر که داخل خاک منتظر میت هستند تا نیش اش بزنند و میت بینوا هم نه جرات داد کشیدن دارد و نه صدایش به گوش کسی می رسد. بعد از رفتن او مادربزرگم می گفت :« استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، مگر خدای نکرده خدای تعالی میرغضب است که آدمی را این چنین شکنجه کند؟ » اما خوب خانم همسایه تعریف می کرد و ما می ترسیدیم. از این شعر او فقط یک مصراع یادم است که بعد از سه مصراع تکرار می شد قبرین اول ساعاتی رحم ائله آللاه بیزه ( ساعت اول ورود به قبر خدایا خودت به ما رحم کن . ) شعر بعدی ماجرای مردی به نام مظاهر بود که فرشته مرگ ( عزرائیل ) به سراغش می آمد و از او می خواست کلمه شهادت اش را بخواند که می خواهد به آن دنیا ببردش و مظاهر بر سر جانش با عزرائیل چانه می زد و آخر سر هم از او شکست می خورد و می میرد. از این قطعه شعر نیز فقط یک بیت را به خاطر دارم
مه یه سن مصطفی به ی اوغلو مظاهر ده ییر سن؟
وقت قورتاردی نفس چکمه یه قادیر ده ییر سن

مگر تو پسر مصطفی بیگ نیستی؟
وقتت تمام است و دیگر قادر به نفس کشیدن نیستی
جمعه که خبر مرگ مایکل جکسون را شنیدم اول باور نکردم . به قول مرحوم مادربزرگم اول سه بار استغفرالله گفتم ، بعد به خودم گفتم صاحب آن همه پول و مقام و مکنت و لقب سلطانی چگونه به این زودی می میرد؟ او که آن قدر قدرت و جسارت داشت که رنگ پوست اش را نپسندیده و به قدرت پول و علم پیشرفته پزشکی رنگ پوست اش را عوض کرده چگونه می تواند به این سادگی تسلیم فرشته مرگ شود و شبانه داخل رختخواب آسوده و بی خیال برود؟ اما دیدم که سلطان مرگ بر سلطان پاپ جهان چیره شد و برد.
درمورد چهره اش با دختر همسایه موافقم. این قیافه اش معقول و پسندیده و طبیعی است. شاید هم اگر این همه خود را به چاقوی جراحی نمی سپرد بیشتر عمر می کرد. این ترانه اش نیز زیباست که نق نقو به فارسی ترجمه اش کرده است. در این وبلاک هم تعدادی از ترانه هایش به فارسی ترجمه شده است.

 در مورد مایکل جکسون در ویکی پدیا

*
چند روز قبل از خبر مایکل جکسون ، خبر درگذشت فارا فاوست را شنیدیم. زنی که موهایش یک وقتی مدل( فارا فاوستی) بود. او و لی میجرز بخشی از خاطرات جوانی ما را تشکیل می دهند. یادش به خیر فیلم مرد شش میلیون دلاری با این جمله شروع می شد « استیو آستین ، فضانورد ، فضانوردی نیمه جان » و ما ادامه می دادیم « می خوره بادمجان ، میگه به به ! چه خوشمزه است ، جان جان »

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧

بختیار وهابزاده در سال 1925 میلادی در شهر شکی در جمهوری آذربایجان به دنیا آمد. او را به سبب اشعار نغز و بسیار دلنشینش می شناختم . خبردار شدم که دیروز در سن 84 سالگی درگذشت. روح اش شاد.
تعدادی از اشعارش را به حال و هوای خودم ترجمه کردم . اما شعر الله اش مرا به عالمی دیگر برد.
**
الله
ایدراکدا یول آچمیش گئجه ده ن گوندوزه الله
گولدورمه سن اؤز کؤنلونو ، گولمه ز اوزه الله
دونیایه شفق لر کیمی تانریم سه په له نمیش
قلبین گؤزو یانمازسا ، گؤرونمه ز گؤزه الله

*
الله بیلیریک جیسم دئییل ، بس نه دیر الله ؟
ان یوکسک اولان حاقدا ، حقیقتده دیر الله
دوندونسه تکامل و گؤزللیک قاباغیندا
درک ائت ، بو تعجب ده بو حئیرت ده دیر الله
*
بیلدیک ، بیلیریک ، گیزلیدیر اینسانداکی قدرت
هرکس اونو فهم ائتمه سه ، عاجیزدیر او البت
اینسانین ازل بورجودور اینسانلیغا حورمت
اینسانلیغا ، حورمتده ، لیاقتده دیر الله
*
گرچک ده بودور گیزلی دیر او ذره ده وحدت
بیر ذره ایکن جمله قووشماق بونو نیت
گؤردوکلریمیز ظاهیری دیر ، بطنه نفوذ ائت
باطنده کی ، جوهر ده کی ، فطرتده دیر الله

*
فطرتده یاتیر ، سؤزده ، سؤزون اؤز یوکو فیکریم
سئچمیش ، سئچه جه ک ، دائما توکدن توکو فیکریم
من بیر آغاجام یارپاغی سؤزلر ، کؤکو فیکریم
سؤزلرده دئییل ، سؤزده کی حکمتده دیر الله

*
اینسان ، تپه ده ن دیرناغا سن آرزو دیله ک سه ن
نفسینده دویومسوز ، فقط عشقینده ملک سه ن
ظولمون اوزونه حاق دئییلن شیلله نی چه کسه ن
شیلله نده ، موهورله نمیش او غئیرتده دیر الله
*
جاهیل ائنر آلچاقلیقا ، اؤز قلبینه یئنمه ز
وجدان دان اگر دؤنسه ده ، خئیریندن او دؤنمه ز
ظولمتده ، جهالتده ، عداوتده ، گؤرونمه ز
ایلقاردا ، صداقتده ، محبتده دیر الله
**
شعر الله را با صدای خود شاعر اینجا بشنوید.

سایت شاعر اینجا

ناغیل حیات

مندن خبرسیز

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧

پنجاه سال و اندی از عمرم می گذرد. گاهی احساس می کنم خیلی پیر شده ام . زمانی به خود می گویم دیگر وقت رفتن است سالهاست که داری نفس می کشی. رها کن این دنیا را و همه چیز را بگذار و بگذر. اما هر وقت حسنی نگو یه دسته گل و دزده و مرغ فلفلی و گربه من ناز نازیه را می خوانم باز کودک می شوم . مثل بچه ها سرشار از شعف و خوشی می شوم و حالا رفتن منوچهر احترامی را باور نمی کنم .

منوچهر احترامی درگذشت.

منوچهر احترامی درگذشت

منوچهر احترامی ورپرید

*

گربه من نازنازیه
گربه من ناز نازیه
همش به فکر بازیه
یه توپ داره قلش میده
می گیره و باز ولش میده
گربه لیلی باهوشه
اما زیاد بازیگوشه
یه توپ داره رنگ ووارنگ
میزنه به شیشه دنگ و دنگ
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
شبها همیشه وقت خواب
میره می خوابه تو رختخواب
گربه پوری شیطونه
هی میره بیرون از خونه
شبها کنار حوض میره
میشینه و ماهی میگیره
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
منظم و مرتبه
مثل خودم مودبه
گربه مصطفی بلاست
بهانه گیر و بد اداست
راه میره و غر می زنه
میخوره و نق می کنه

گربه من نازنازیه

همش به فکر بازیه
ساکت و آروم می شینه
فیلمهای کارتون می بینه
گربه مهدی تنبله
تنبل دست اوله
مشغول خواب و خور خوره
از جا تکون نمی خوره
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
آسه میاد ، آسه می ره
جوجه ها رو نمی گیره
گربه مهری ناقلاست
دشمن مرغ و جوجه هاست
مرغه میگه قدقدقدا
وایسا عقب جلو نیا
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
به چیزی دست نمی زنه
نمیندازه نمیشکنه
گربه اکبر فضوله
به بازیگوشی مشغوله
هر چیزی که هر جا باشه
یا میریزه یا می پاشه
گربه من ناز نازیه
همش به فکر بازیه
اینهمه همبازی داره
دوستهای نازنازی داره
گربه هادی پرخوره
چاق و درشت و قلدره
پنجولاشو وا می کنه
با همه دعوا می کنه
گربه من نازنازیه
همش به فکر بازیه
اینهمه گربه قشنگ
ریز و درشت و رنگارنگ
گربه من قشنگ تره
از همشون زرنگ تره
نه شیطونه ، نه قلدره
نه تنبله ، نه پرخوره
میون همه گربه ها
از همشون خوبتره

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :