زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢

در سوگ پدر و برادر و عزیزان دوست داشتنی.

مرگتان را باور نمی کنم. هنوز هم فکر می کنم ، وقتی وارد خانه تان شدم صدای خنده و شوخی و موسیقی دلنوازتان را خواهم شنید. موسیقی که بودنتان را بشارت می دهد.

برای دستان معصوم و سفید پنبه رنگت.

برای دل معصوم و پاک و بهشتی ات.

برای اشکهای مادرت و موهای سفید شده ی پدرت.

و برای موسیقی دلنوازت که آخرین بار به صدا درآمد.

آرزوی آرامش ابدی برایت بسی بیهوده است ، زیرا که آرام و ابدی خوابیدی.

*

آی دوغوب باتابیلر

گون دوغوب باتابیلر

عزیز اوغلو اؤلنلر

گؤز یوموب یاتابیلر؟

*

یاییلدی گون داغلارا

شئح دوشدو یارپاقلارا

حئییف سنین بو جانین

قاریشدی تورپاقلارا

*

عزیزیم اتاغیندا

بلبلم بوداغیندا

قارداشین سون چاغیدی 

جان وئریر اتاغیندا

*

عزیزیم یانا – یانا

اود دوشوب شیرین جانا

عزیزلر گئتدی غم دن

اولدوم دلی – دیوانا

*

 

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢

ماه آپریل را دوست ندارم. گوئی هر روزش سیزده است و باید خبری بشنوی از جنس مرگ . یکی پس از دیگری. یک سال برادر ، سالی دیگر پدر ، سالی دیگر عزیزی دیگر . دست ندارم این آپریل بد خبر را .

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

شعر اندک اندک خاطرات هشت سال جنگ ایران و عراق ، اضطراب و ترس ، آژیر حمله ، پناه بردن به زیر زمین خاکی و پناهگاههای این طرف و آن طرف کوچه و خیابان  و سرانجام خبر بازگشت و آزادی اسرای هشت سال جنگ تحمیلی را به یادم می آورد. روزی که نامزد پروانه ، پس از سالها اسارت به خانه بازگشت. واقعا جای شادی بود آن ایام دیدارمجدد خانواده ها و این شعر و ترانه ی زیبا که نقش آزادی و وصال را در دلها ثبت کرد.  برادر کوچکه که با این ترانه سرمست می شد. مگر می شود که با شنیدن دوباره اش چهره ی خندانش را فراموش کنم. مگر داغ رفتنش فراموش می شود. گوئی که هست و صدایش در گوشم نجوا می کند. چه مهربان بودی برادرکم و چه شتابان رفتی و بعد از تو حالی نیست برای شب یلدائی که برای تکمیل سفره اش وسواس داشتی. هنوز نتوانستم بگویم روحت شاد. نبودم که در خاک سیاه خفتنت را به چشم ببینم . اما روزی همدیگر ار ملاقات خواهیم کرد بی هیچ مرزی و گذرنامه ای و فلانیی که بخواهد اجازه نامه ای برای  گذر صادر کند. آن روز قانونگذارسرافکنده خواهد شد از این همه حق کشی. و من و تو با هم زمزمه خواهیم کرد این بشکنم آن بشکنم تا روسیاهی به ذغال بماند.

*

اندک اندک جمع مستان می رسند

اندک اندک می پرستان می رسند

دلنوازان نازنازان در رهند

گلعذاران از گلستان می رسند

اندک اندک زین جهان هست و نیست

نیستان رفتند و هستان می رسند  

سر خمش کردم که آمد خالق ، ای

تک بتان با آب دستان می رسند

جمله دامن های پر زر همچو کان

از برای تنگدستان می رسند

لاغران خسته از مرعای عشق

فربهان و تندرستان می رسند

جان پاکان چون شعاع آفتاب

از چنان بالا به پستان می رسند

خرم آن باغی که بهر مریمان

میوه های نو ز مستان می رسند

اصلشان لطف است و هم واگشت لطف

هم ز بستان سوی بستان می رسند  

*

این بشکنم ، آن بشکنم

باز آمدم ، باز آمدم ، تاقفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را ، چنگال و دندان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل ، از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند، من چرخ گردان بشکنم

خوان کرم گسترده ای ، مهمان خویشم خوانده ای

گوشم چرا ، مالی اگر ، من گوشه ی نان بشکنم

چون من خراب و مست را ، در خانه ی خود ره دهی

پس می ندانی این قدر ، این بشکنم ، آن بشکنم

گر پاسبتان گوید که هی ، دردم بریزم خون وی

دربان اگر دستم کشد ، من دست دربان بشکنم

نه نه ، منم سرخوان تو ، سرخیل مهمانان تو

جامی دو پر می می کنم ، تا شرم مهمان بشکنم

ای آنکه اندر جان من ، تلقین شعرم می کنی

گر تن زنم خامش کنم ، ترسم که فرمان بشکنم

گر شمس تبریزی مرا ، گوید که هی آهسته شو

گویم که من دیوانه ام ، این بشکنم ، آن بشکنم

*

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸

مرحوم مادربزرگم زنی مومن بود و به احادیث و روایات اهمیت زیادی می داد. او در باب گناه بودن موسیقی احادیث و روایات زیاد نقل می کرد. گاهی می گفت :« کسی که دایره می زند گوئی که بر گوش مقدسین ما سیلی می کوبد.» یا « کسی که موسیقی گوش می کند ، روز قیامت سیخ های داغ داخل گوشش فرو می کنند چنان که از این گوشش فرو می کنند و از گوش دیگرش خارج می شود. حالا ببین که آدمی چه گوش دردی می گیرد.تازه داخل قبر هم که بگذارند عقرب ها و مارها داخل گوشش لانه می سازند و ...» ای خدا که آدمی با شنیدن این روایات بزرگترها چه حالی می شد. اما خودش از صدای ویلن مرحوم پرویز یاحقی نمی گذشت. گویا آن قدیمها بعد از اخبار ساعت 14 گلهای رنگارنگ پخش می شد و او نیز همراه مادر و پدر با علاقه فراوان گوش می کرد. حالا وقتی روایاتی را که هزاران بار در گوش ما خوانده تحویلش می دادی ، جواب می داد که : « این که از آن موسیقی ها نیست. خوب گوش کن صدای ویلن دارد با تو حرف می زند. خوب گوش کن دارد صدایت می کند . دارد ناله می کند . دارد ضجه می زند. دارد لبخند می زند. دارد شور و حال عاشقانه اش را منتقل می کند. این غنا نیست که این انتقال احساس لطیف درون است.»
شاید آن موقع آنچه که او می گفت برای ما بچه ها و نوجوانها قابل حس و درک نبود. اما امروزه با حرف دل بیشتر ترانه ها را حتی وقتی معنی شعر را هم نمی دانی حس می کنی. ساز و تار با تو حرف می زند . درد دل می کند و همراه با تو مرثیه خوانی می کند.
ترانه اویان قربان اولوم عاشق زلفیه ، ترانه بسیار غمگین و در سوگ برادر خوانده شده
است. نفیسه نازنین آشنا به زبان ترکی آذربایجانی نیست. این ترانه را به حال و هوای خودم برای دوستان عزیز که برادرشان را از دست داده اند نفیسه نازنینم ، افسانه عزیزم ، عمه خانم مهربانم که داغ برادر دیده اند و امیریه غربت نشین که در سوگ خواهر جوانش داغدار شد و دیگر دوستان و هموطنان عزیز داغدار ترجمه می کنم و آرزو می کنم هیچ کسی داغ عزیزش را نبیند.
نفیسه جان به نظرم این ترانه تعزیه ای جانگداز است. در این شعر و موسیقی ، صدای مادران و خواهرانی را می شنوم که بر سر مزار برادر مویه می کنند و ضجه می زنند.
بیدار شو برادرم
با رنج و درد فراوان سر مزارت آمده ایم
بیدار شو برادرم
الهی که خواهر به قربانت
اینچنین بی موقع کوچ نکن
الهی که درد و بلایت به جانم
چه می شود انصاف کن
لحظه ای درنگ کن برادرم
بیدار شو برادرم
الهی که قربانت شوم بیدار شو
خواهرانت را سیاه پوش کردی
دل برادرانت را سوزاندی
کوه و دشت بر حالمان گریست
ای که جگرمان را سوزاندی
ای که داغ بر دلمان کشیدی
بیدار شو برادرم
الهی که قربانت شوم بیدار شو
قد پدر و مادر از غم دوتا شد
رنگ و روی سوگلی جوانت پژمرد
از وقتی که رفتی چشمانش پر اشک شد
آخه بچه هاتو یتیم گذاشتی
آیا کسی دردم را می فهمد؟
صدایم را می شنوی برادرم؟
بیدار شو برادرم
الهی که قربانت شوم بیدار شو
فلک عجب بازی تلخی را شروع کرد
از دیدن قد و قامت فرزندت سیر نشدی
هنوز جوانی ات را پشت سر نگذاشته بودی
ای که بی موقع از دنیا سیر شدی
بیدار شو برادرم
الهی خواهر به فدایت بیدار شو برادرم
انصاف داشته باش لحظه ای درنگ کن

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸

عصری می خواستم کیک بپزم. آرد و شکر و تخم مرغ و کره و ... همه را روی میز چیده و دست به کار شدم. داشتم شکر را داخل ظرف می ریختم که انار خاتون زنگ زد. صدای متاثرش خبر از اتفاقی ناگوار می داد. برادر جوان سی ساله یکی از دوستان که دو سه روز پیش سکته کرده و در کما بسر می برد درگذشته بود. چند سال پیش نیز یک برادرجوان دیگرش درگذشته بود. فوری به دوستم زنگ زدم. صدای گریه اش ، ناله های آشنایش دلم را به درد آورد. داغ برادر را در دلم زنده کرده . شریک غم هم شدیم و هر دو در سوگ برادر به تلخی گریستیم.
بعد از خداحافظی ، انار خاتون دوباره زنگ زد . گویا می دانست که بر من و دل من چه می گذرد. در ایام درد و سوگ چه چیزی بهتر از همدردی و هم صحبتی دوستی مهربان.
دیگر حوصله ای برای پختن کیک نداشتم. اما خواستم سرگرم شوم. باز دست به کار شدم. آرد و شکر و تخم مرغ و کره و ... دیگر یادم نیست . شاید آب ، شیر یا ماست ، یا چه می دانم چه اضافه کردم. حالا فرض کنم این کیک خوب هم از آب در بیاید . چه کسی حوصله خوردنش را دارد؟ دلم شیرینی نمی خواهست زیرا که کامم تلخ شده بود. همین طوری روی صندلی نشستم و به دسته گل داخل گلدان خیره شدم. به گلهای پائیزی که از باغچه کوچک جلوی خانه ام چیده ام نگاه کردم . باغچه بزرگ خانه پدری مان پر از گل جعفری و میمونی و همیشه بهار و اطلسی و داوودی بود. برادر کوچک خیلی کم سن و سالتر از من بود . گاهی وقتها دعوایمان می شد و قهر می کردم. او اهل قهر نبود. برای آتشی با من تنها کاری که می کرد ، از باغچه حیاط چند شاخه کوچک گل جعفری و اطلسی می چید و دسته می کرد و با نخ قرقره محکم می بست و سر وقتم می آمد . اول دسته گل را قایم می کرد و بعد رو به صورتم خم می شد و با صدای کودکانه اش می گفت :« ادی » با سرسختی می گفتم :« یالوارما یاخارما آلما کیمین قیزارما ، هئیوا کیمین سارالما/ خواهش و التماس نکن مثل سیب سرخ نشو مثل به زرد نشو» لبهایش غنچه می شد و می لرزید و دسته گلها را به طرفم دراز می کرد و آهسته می گفت :« حالا با من آشتی می کنی ؟» دلم می سوخت راستش می ترسیدم اگر نه بگویم ، گوشه ای بنشیند و بی سر و صدا گریه کند . دسته گل را از دستش می گرفتم ومی گفتم :« دفعه آخرت باشه ها، این دفعه قهر کنم دیگه آشتی نمی کنم.» می خندید و می گفت :« باشه .» داخل استکان آب می ریختم و دسته گل اش را توی آب می گذاشتم . چقدر لذت می برد. مادرم با دیدن دسته گل داخل استکان می خندید و می گفت :« حیاط پر از گلهای رنگارنگ است و یک استکان گل توی تاقچه گذاشته ای ؟» مادربزرگم متوجه ما بود می گفت :« داخل این استکان کوچک یک دنیا صفا و عهد و پیمان و مهر و لطافت نهفته است. تمرین و تجربه محبت به نزدیکان نهفته است.»
قطرات اشک چشمانم را تیره و تار کرد. خاطرات کودکی مثل پرده سینما یکی پس از دیگری همراه با مرثیه ای غم انگیز از ذهنم گذشت. یک لحظه بوی کیک مرا به خودم آورد. عجب کیکی ! به هرچه که فکر کنی شبیه بود بجز کیک . شاید شله زرد یا حلیم شکر و آرد. هر وقت اعصابم داغون است، هر وقت که مضطربم دست پختم زیادی عجیب و غریب از آب درمی آید. کنارش گذاشتم . خواستم با گوش کردن به موسیقی ، تلخی سوگ را از ذهنم پراکنده کنم . نه دیگر، گویا امشب شب حزن بود. داریوش می خواند:
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
*
دلم خوش نیست غمگینم برادر جان
*
و سرانجام آشیق زولفیه با من ناله سر داد
اویان قربان اولوم اویان قارداشیم
*
برای همه عزیزان و هموطنانم که داغ خواهر و برادر و عزیزان دیده اند صبر آرزو می کنم. روح درگذشتگان همه تان شد. خدا به پدران و مادران داغ دیده صبر عطا فرماید.

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧

گویا دیروز روز مادر بود و من طبق معمول فراموش کرده بودم . طفلکی برادر تا ظهر صبر می کرد و تا می دید صدائی از من درنیامد ، می فهمید که باز تاریخ قمری و شمسی را قاطی کرده ام . زنگ می زد و یادم می انداخت . اما دیروز هاپوتی یادم انداخت و من تا پاسی از شب نشستم و چشم به تلفن دوختم . گوئی منتظر معجزه ای بودم . دعا می کردم که رفتنش خواب و رویا باشد . اما افسوس که انتظارم بیهوده بود و دعا بی اثر. خواستم به مادرم زنگ بزنم که شب از نیمه گذشته بود وبه خود گفتم شاید توانسته به کمک قرص خواب آور یا از خستگی گریه روزانه  بخوابد .

نمی دانم اگر زنگ می زدم چه جمله ای مناسب حالش می یافتم که بگویم .

    

نویسنده: شهربانو - جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧

 

برادرم رفت و من پس از چهل و پنج روز خبردار شدم . گقتند تحمل داغ عزیزان ، در غربت طاقت فرساست. اما تا به کی می توانستند از من پنهان کنند ؟ نمی دانم کارشان درست بود یا نه . اما من نظرشخصی ام را می گویم کاش از آغاز بیماری تا لحظه رفتنش ، خبرم می کردند تا من نیزهمراه با آنها دراین دیارغربت برای بهبودیش دعا می کردم و در غم از دست دادنش به عزا می نشستم . عده ای از دوستان غربت نشین نیز می گویند که چند ماه بعد از درگذشت عزیزانشان ، خبردار شده اند .

می گویند یک هفته قبل از مرگش بیمار شد و دکتربرایش معرفی نامه به فلان بیمارستان داد که اگر حالش بدتر شد به آنجا مراجعه کرده ، بستری شود. نیاز به انجام آزمایشاتی داشت که فلان آزمایشگاه اول حق ویزیت را دریافت کرده و سپس به او برای هفته بعد ، آن هم با پافشاری که بیمارم و احتیاج فوری به نتیجه آزمایش دارم ، وقت داده است . حتمن خانم شماره نویس عصبانی هم شده که آقاجان اینجا همه بیمار اورژانسی هستند حوصله داشته باشید و نوبت را رعایت کنید . او که در آخرین روزهای زندگی اش گفت حوصله ادامه دادن ندارم می خواهم بروم و رفت . روز آخر زندگیش در دفتر یادداشت اش این تک بیتی را یافتند که بر سنگ قبرش نیز نوشتند

 

بو دونیادا دینجه له بیلمه دیم من / در این دنیا آرامش نیافتم

 

گئدیرم مزاریمدا دینجه له م من / می روم در مزارم آرام بگیرم

 

از او برایم سه جلد دفتر شعر حمیده رئیس زاده ( سحر خانیم ) به یادگار مانده است .

 

دوستان مرا می بخشید که روحیه ام داغون است . حال و حوصله نوشتن ندارم . تا قلم به دست می گیرم اشک سد راه چشمانم می شود . احمد سیف می گوید : بهترین دوای روحیه خراب کار است و باز هم کار و وقتی که خسته می شوی باز هم کار . یک بار امتحان کن ، مشتری می شوی . من نیز توصیه این استاد عزیزم را گوش می کنم و از امروز کارهایم را از سر می گیرم .

 

از دوستان عزیز که با کامنت و ایمیل با من همدردی کردند و در غربت تنهایم نگذاشتند تشکر می کنم .

 

احمد سیف ، پروین محمدیان ، لاله ، شاهین دلنشین ، خاتونک ، مریم ، پریا ، حسین ، محمد افراسیابی ، امیر ، نازخاتون ، روشنائی صبح ، حمید میداف ، هاپوتی ، محمد قربانزاده ، سپیده قصه گو ، صدف ، اورمو قیزی ، ارگون ، آرمین ، علی ، همیلا ، اهری ،عسل خاتون ،  قارداشخان ، مریم ، ماوی ، باران سبز ، سارا ، تقویم صبورا ، ندا ، رها ، فروغ ، منیژه ، الناز ح ، غریب ، آیدا، کریم و میترا ، سیما ، ندا ، بیتا ، سارا ، نق نقو ( پرویز فرقانی ) ، رضا ، عادلخانی ، امین روزنامه نگار ، نسرین ، اسماعیل جمیلی ، بولوت ، ماحمیت ،نرگس 

 

 

سما شورائی که از اولین لحظه همراهم بود .

 

نفیسه که شرمنده ام کرد. روح برادرت شاد. 

 

دختر همسایه که با برگ برگ و گلبرگ گلهای سفیدش همراه و همنوای دل دردمندمان بود .

  

مینو صابری عزیز که محبت و مهرش فراموش شدنی نیست .

 

..

 

دوستان عزیز ،  با تمام وجودم به شما و عزیزانتان عمر طولانی همراه با سلامتی و دلخوشی و موفقیت آرزو می کنم . قربان دل مهربانتان .

 

 

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧

 

قارداش گل آی قارداش گل

 

 

قارلی داغلاری آش گل

 

 

غربت ائلده کیمسه م یوخ

 

 

تؤکر گؤزوم قان یاش گل

 

 

..

 

 

قارداش قارداش قوش قارداش

 

 

خنجری گوموش قارداش

 

 

گئتمه یین واختی دئییل

 

 

آتین ساخلا دوش قارداش

 

..

دسمالین آق ساخلارام

یووارام آق ساخلارام

بیرداها بیزه گلسن

سنی قوناق ساخلارام

..

چالدی سازینی قارداش 

پوزدو یازینی قارداش

دئییرم بیرداها گل

چکیم نازینی قارداش

..

عزیزیم دئییر آغلار

آع چکیب دئییر آغلار

قارداشی اؤلن باجی

وای قارداش دئییر آغلار 

..

آغلارام اغلار کیمی

دردیم وار داغلار کیمی

خزان اولوب تؤکوییم

ویرانه باغلار کیمی

..

بولود ائندی داغلارا

خزان گلدی باغلارا

فلکین گردیشیندن

گلدیم آمانا زارا

..

لای لای قارداشیم لای لای

ای وای قارداشیم لای لای

*

 بو بایاتی نی دا محمد حنیفه نژاد یازیب 

باجی گرک دوزه سن   / درد ایچنده اوزه سن
آللاه وردیگین آلیب  / چوخ گتیرمه ئوزه سن  

http://mohammad-hanif.blogfa.com/

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :