زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٥ دی ۱۳٩۳

یولما ساچلاینی یولما بیرداها
قاییدان دئییلم چکیل یولومدان
بولود تک بوشالیب دولما بیرداها
قاییدان دئییلم چکیل یولومدان

*
ادامه و ترجمه شعر در سایت شیندخت
http://www.shindokht.com/poem/turkish/2014/12/post_105.html
*
آدرس جدید من :  سایت قایاقیزی ( زن متولد ماکو ) 
/http://gayagizi.com
*

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

روزی روزگاری از این تلفن ها سر کوچه ها بود و یک دو ریالی می انداختی و صحبت می کردی. زیاد حرف نمی زدی . کوتاه و مفید پیامت را می دادی و می گذشتی . برای خودش دستگاه مفید و مهمی بود.

اما حالا جایش را اسباب بازی نیم وجبی گرفته که گویا موبایل نام دارد. داخل جیب و کیف دستی هر کسی پیدایش می شود. دکمه هایش تالاب و تولوب تکان می خورد و می نویسد. آن قدیمها حرمت و ادب و احترام مهم بود. کسی نزد بزرگترها با دیگری حرف نمی زد . اما اکنون این اسباب بازی هست وبا هر پیام لبخندی نخودی بر لب.

 *

همراه با یک فقره عکس تلفن عمومی که پرشین بلاک عکس را آپلود نکرد.
*
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢
نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢

آن قدیمها که بچه مدرسه ای بودیم ، بهار که می رسید ، اورقیه آنایمان قوطی مخصوص تخم گل هایش را از یخدانش بیرون می آورد و تخم گل ها را با سلیقه و حوصله دورتادور باغچه حیاطمان با نظم و ترتیب می کاشت. تخم سیاه تپلی و کوزه مانند لاله عباسی و تخم سوزنی شکل نیم سانتی شویودو برای اورقیه آنایمان معرفتی از معرفتهای بی کران پروردگار بود. دیری نمی گذشت و جوانه ها به گل می نشستند و دور به من و دوست جان می رسید. گل های لاله عباسی را می چیدیم و لب ها و گونه هایمان را با آنها بزک می کردیم. چادرهای گلی گلی مان را هم به تقلید از فیلم های هندی ، دور کمر و سر می پیچیدیم . این گل را هم که ما به آنها « شویودو » می گفتیم چیده و گلبرگهایش را آهسته روی ناخن هایمان قرار می دادیم و صبر می کردیم که یک کمی خودشان را بگیرند. آن گاه برای خودمان خانمهای شیک و خوشگل می شدیم و خاله بازی هایمان جان می گرفت. البته دستهایمان بسیار آهسته تکان می دادیم تا گلبرگها نریزد. چند دقیقه ای خانم خوشگل شدن هم برای خودش عالمی داشت. یادش به خیر.

اکنون دیگر عطیه خانم ما شویودو را دوست ندارد و می گوید گل قدیمی است و مخصوص گورستان است. اما در گورستانها  گل های مختلف کاشته می شود و هیچکدام را نمی توان  مخصوص گورستان دانست. بخصوص شویودوی ما را که برگ برگش خاطره ای است از دوست جان و خاله بازی و دستهای گرم مادربزرگ. اما غافل از چشم عطیه خانم که این گل ها در گوشه ای از باغچه به حال و هوای خودشان روئیده اند و منتظرم تخمهای سوزنی شکل نیم سانتی شان آماده شود و برای بهار آینده نگاهشان بدارم.

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
میمون است دیگر!! ، باید تنها پشت میله ها بنشیند ، تخته پاره هائی و مکانی برای بازی میمونانه اش دارد . نعمت هم فراوان است . آنجا می نشیند و زل می زند به اشرف مخلوقات که به تماشایش می آیند. خیلی وقتها هم قهر می کند و پشت به بنی آدم می نشیند.
میمون است دیگر!! طفلک
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢

شیر هم شیر بود گرچه به زنجیر بود 
مظلوم و آرام نشسته ای و ملتمسانه می نگری. 
گویی با زبان حال می گویی :« دلم برای خانه ام تنگ شده ،  مرا به خانه ام ببرید.» اما کسی صدایت را نمی شنود و یا می شنود و خود را به ناشنوایی می زند. آخر قاتق نانش هستی.  
هر ازگاهی نعره ای می کشی ، نعره ای بی اثر ، کسی از صدایت نمی ترسد. بقیه حیوانها با شنیدن صدایت دست و پایشان را گم نمی کنند. ناسلامتی سلطان جنگلی ! طفلکی !

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢

در هوای سرد و بارانی گوشه ای کز کرده و پرهایش را جمع کرده و بی حرکت مانده بود. اول فکر کردم که مرده است. پر جفت شده اشش را با دو انگشت گرفته و خواستم داخل ظرف زباله بیاندازم که تکانی خورد و انگشتهایم را به سرعت از هم باز کردم تا پرهایش کنده نشود. روی کاشی نشست و بال و پر باز کرد. فوری عکسی گرفتم و تا پنجره را باز کردم شتابان بیرون پرید و روی گلبرگ شمعدانی سفید نشست. اما فرصت عکس گرقتن دوباره نداد همراه با باد سرد صبحگاهی رفت و دور شد.
اتاق گرم راحت را رها کرد تا در آسمان بی کران ، از باقی مانده عمر کوتاهش لذت ببرد. به قول زنده یاد فریدون مشیری :لیک آزادی گرامی تر عزیز

 

*

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢

نمی دانم اسمش چیست. برگهای بزرگی دارد. میوه و گلش استوانه ای شکل و درازی اش حدود بیست سانتی متر یا بیشتر و کمتر است. میوه اش خوشه ای و مثل دانه های ریز تمشک است. اما نمی دانم قابل خوردن است یا تزئینی است. همین طوری خوشم آمد و عکس گرفتم

.

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱
اسم این گیاه مونالیزا است. مونالیزا یک نوع آشار داشار به زبان خودمان است. این گیاه گلهای قرمز خوش رنگ دارد . داخل اتاق محل پرنور را دوست دارد اما از تابش مستقیم خورشید خوشش نمی آید.  مرتب آبیاری اش می کنیم . اما در زمستان احتیاج به آبیاری کم دارد.
بعد از تجربه برایتان در مورد پرورش و نگهداری این گل زیبا خواهم نوشت.
این گل را از Hagebaumarkt  گرفتم .  
این هم آدرس لغت نامه ی بزرگ گیاهان به زبان آلمانی  برای علاقمندان به گل و گیاه

 

Zimmerpflanzenlexikon
 
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱

من : چرا در قفس را باز گذاشتی؟ قناری ات از قفس می پرد.
عطیه : نه نمی تواند بپرد گیسویش را کوتاه کرده ام.
دختر عطیه : نو رو خدا می بینید. پر پرنده ی بدبخت را قیچی کرده تا نتواند پرواز کند.
عطیه : نه جانم ، نه عزیزم ، من چه کار با پر قناری دارم گیسویش را قیچی کرده ام. از ته دل به این قناری خوشگلم می رسم. بهار و تابستان برایش مریم چمنی جمع می کنم و نوش جان می کند. این قناری پیش من خوشبخت است.
دختر عطیه : نه مادر جان بیچاره را ناقص کردی و ادعای خوشبختی می کنی؟ می بینید دلم خیلی می سوزد. قناری بیچاره . نمی دانم  وقتی پر ش را قیچی می کرد دردش گرفت یا نه. توی کف دست مامان پر پر می زد.
عطیه : نه جانم توی دستم گرفته بودم یک کمی ترسید. تازه گیسویش را کوتاه کردم دست و بازویش را که قطع نکردم.
*
از آن روز مدتی می گذرد . اما هر وقت عکس این مریم چمنی را که از باغچه ی خانه ی قدیمی ام گرفته ام می بینم دلم به درد می آید. احساس خوشی ندارم . گویی عطیه قیچی در دست دارد بازوهایم را قطع می کند.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱

چه موجودات کم توقعی هستند این گیاهان زینتی . کافی است از گلفروشی گرفته و به خانه بیاوری. گلدانش را عوض کنی و با خاک برگ تازه و کمی آب سیرابش کنی. پشت پنجره اتاقت بگذاری تا هر صبح با طراوت و لبخند مخصوصشان  صبحت را به خیر کنند. نه زبانی برای فحش دارند. نه دهانی برای کج کردن ، نه چشمانی برای چپ نگاه کردن  و نه دست و لگدی برای جفتک زدن ، دارند.  حیف پنجره ای نیست که بی گل باشد؟

داشتم در میان گل و گیاه می گشتم که چشمم به این گلدان افتاد.از فروشنده اسم و مشخصات گیاه را پرسیدم و سپس عکسی به یادگار از این گیاه گرفتم. اسمش پیر گیاه است. 

پیر گیاه ساقه های سبز دارد. برگهایش کروی و براق و گوشتی به شکل حبه انگور و به اندازه غوره های بسیار کوچک هستند. اما خوشه ای نیستند. بلکه به طور متناوب بر روی ساقه ها قرار گرفته اند. نگهداری از این گیاه نیز آسان است. در ولایت ما به این نوع گیاهان که بی ادعا رشد می کنند و از دور و بر گلدان به طرف پایین آویزان شده و به حال و هوای خود دست و بازو به این طرف و آن طرف دراز می کنند آشار داشار می گویند.

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱

صبحی سرد و ابری بود. پنجره را باز کردم و این کوچولو را کنار پنجره دیدم. گوئی از شدت سرما یخ زده و به دیوار چسبیده بود. دو انگشتم را جلو بردم و ساق پایش را گرفتم. به سرعت تکان خورد. فکر کردم از خواب بیدارش کردم. فوری انگشتهایم را از هم باز کردم که بر اثر تکان ساق پایش از جا کنده نشود. داخل اتاق برگشتم و دستمال کاغذی برداشته و پشت پنجره پهن کردم تا او را برداشته و روی دستمال کاغذی بگذارم . شاید گرمای اتاق حالش را جا بیاورد. دوباره که نگاه کردم ندیدمش. یا رفته و یا ضعف کرده و از لبه پنجره پایین افتاده بود. دلم به حالش سوخت.  طفلی زبان نداشت که بگوید از سرما و گرسنگی می لرزد. 

این طفلکی زمانی را به خاطرم آورد که چهار تا بوقلمون داشتیم. برایمان هدیه آورده بودند. توی حیاط کهنه وقدیمی رها شده و هر روز به دنبال دانه ، باغچه را زیر و رو می کردند. قبل از آمدن آنها ، مورچه ها در گوشه ای از حیاط برای خود لانه ساخته بودند. هر روز اول صبح بیدار شده و برای یافتن دانه با نظم  و پشت سر هم حرکت کرده و از درخت گلابی وسط باغچه بالا می رفتند. بالای درخت دنبال چه می گشتند نمی دانم. بوقلمونها مورچه ها را هم ریشه کن کردند. در یک روز سر زمستانی بابای دوست جان آمد و یکی یکی بوقلمونها را سر برید. احساس بسیار بدی داشتم. مادرمرده ها این طرف و آن طرف می دویدند. شاید می دانستند که نوبت به آنها هم می رسد. گفتم :« اگر اینها زبان داشتند چه می گفتند؟» بابای دوست جان گفت :« اینها بی زبان خلق شده اند که انسانها از گوشتشان استفاده کنند. دویدنشان به خاطر ترس از بریده شدن سرشان نیست. خوب عادتشان است برای دفاع از خود می گریزند.» اما من باورم نشد. یعنی درست هم گفته باشد دلم نخواست باور کنم. بماند که پوست کندن و تمیز کردنشان در آن سرمای زمستان روز جمعه ام را خراب کرد.

ای کاش جانوران هم می توانستند حرف بزنند. دردشان را بگویند. آهو التماس کند و بگوید شکارچی تو را به امام رضای غریب دست از سر بچه ام بردار. یا بچه آهو به شکارچی التماس کند که مادرم را نکش . یا همین گاو شیرده بگوید صبر کن شکم بچه ام را سیر کنم بعد بقیه شیرم مال تو.

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱

بچه که بودیم این همه گلفروشی نبود. مرحوم اورقیه آنایم می گفت :« گل می خواهی ؟ برو به صحرا و هر چقدر دلت می خواهد بچین.» اما دل من گل صحرائی نمی خواست. من عاشق شمعدانی های مؤمنه خانم بودم که گلهای سفید داشت. بهار که می شد شمعدانی ها را از زیرزمین بیرون می آورد و در باغچه حیاط می کاشت.تابستان که همراه مادر برای مجلس روضه خوانی به خانه شان می رفتم ، دهانم از دیدن آن همه گل سفید باز می ماند.کافی بود که یک شاخه کوچک بچینم و داخل گلدان کوچک بکارم اما مادرم اجازه نمی داد و می گفت:« باید از خودش اجازه بگیری وگرنه  حرام مال بوی آتماز – مال حرام قد نمی کشد.» مؤمنه خانم را می گوئی می گفت :« اگر به هر کسی شاخه ای گل بدهم که گلی برایم نمی ماند.» شمعدانی های حاجیه خانم  سرخ خوش رنگ بود. او شمعدانی هایش  را داخل ظروف خالی حلبی روغن کاشته و دور حوض کوچک مستطیل  خانه شان چیده بود. اما دستش درد نکند که دست و دلبازتر از مؤمنه خانم بود. یک شاخه کوچک شمعدانی که یک کمی قدبلند تر از چوب کبریت بود به من داد. مادر دوست جانم هم گلدانهای کوچک و بزرگ بگونیا که ما به آن عروس می گوئیم پرورش می داد. او هم یک گلدان کوچک عروس به من هدیه داد.  روزی از روزها بیمار شدم و مؤمنه خانم به بهانه عیادت از من به خانه مان آمد و یک گلدان کوچک شمعدانی سفید برایم آورد. آخ که چقدر کیف کردم. بعد از رفتن او دوست جان گفت :« ای کاش من هم بیمار شوم و مؤمنه خانم برای من هم شمعدانی سفید بیاورد.» اما مادرم به ما اطمینان داد که این شمعدانی های کوچک در عرض دو سه سال باغچه را پر خواهند کرد. آن وقت می توانید به دوستانتان نیزهدیه بدهید. 

بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی دوست جان به دیدنم آمد و با خوشحالی دو شاخه جوانه گل گندمی و چهار شاخه برگ بیدی که ما آشار داشار می گفتیم آورد و گفت : « جائی که مهمان بودیم حیاط پر از این گلدانها بود. خانم میزبان دید که خیلی نگاهشان می کنم از هر کدام چند شاخه چید و به من داد .گفت که کافی است داخل گلدان کوچک بکارم و مرتب به آب و آفتابشان برسم. زود رشد می کنند و بزرگ می شوند. من هم به هر یک از دوستان شاخه ای دادم و اینها برایم باقی ماند که آوردم با هم تقسیم کنیم.»

آن روز من و دوست جان بسیار خوشحال بودیم. چون هر دومان ،  پنج گلدان کوچک داشتیم که متعلق به خودمان بود. تابستان قشنگمان با پرورش گلدانها سپری شد.

امروز که شاخه های آشارداشار را داخل آب دیدم یاد دوست جان افتادم. کاش می دانست که چقدر دلم برایش تنگ شده.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۱

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠

سوت شیرنی سی که تازگی ها اسمش را بستنی خشکه گذاشته اند. حیف نیست اسامی اصیل را خط زدن و به جایش کلمه ای ناآشنا را تحمیل کردن؟ داخل هر ذره ی کوچک این « سوت شیرنی سی » ها صدها خاطره ی شیرین هک شده اند. پدرم که برای خریید از خانه بیرون می رفت ، مثل بچه ها پشت سرش می دویدم و می گفتم آقا جونم سوت شیرنی سی .پیرمرد عجب حوصله ای داشت. می رفت سفارشات مادر را می خریید و به خانه می آورد . بعد به شیشه گرخانه می رفت تا برایم سوت شیرنی سی بخرد. بعضی وقتها هم از این تسبیحی های قهوه ای و شیری رنگ می خرید. دوستان هر وقت راهتان به تبریز افتاد ، اول یکراست به شیشه گرخانه بروید. سوت شیرنی سی و تسبیحی بخرید و نوش جان کنید، سپس در  شهر تبریز بگردید.  

*

گویا یکی دو هفته ی قبل بود که دختر ناز کوچولو با خوشحالی گفت :« عمه خانوم ، عمه خانوم تعطیلیم . نشستم کارتون تماشا می کنم.»       

چرایش را که پرسیدم ، گفت که هوای تبریز آلوده است. مدرسه ی مان را تعطییل کرده اند. تازه به مامان بزرگ ها و بابابزرگها هم گفته اند که از خانه بیرون نروید.

عصرهای خنک و تمیز و هوای صاف و نسیم ملایم تبریز ، یادش به خیر.

تصویر در اینجا

http://gayagizi.blogspot.com/

*

چرا اینجا عکس کپی نمی شود؟

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠

حال و هوای ولایت ما

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠

ای حلزون شاخکی / کجا می ری یواشکی / اول فکر کردم مرده . اما حرکت که کرد دلم به حالش سوخت و بردم گذاشتم بود

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :