زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦

سخن از دوم اسفند و روز زبان مادری به میان آمد ، بی اختیار یاد خانم معلم و قلک سفالی اش افتادم . اول صبح که وارد کلاس می شد ، دفتر نمره بزرگش را روی میز می گذاشت و سپس کیفش را باز می کرد.  اول جاخودکاری فلزی نیم کره ای اش را در می آورد و روی میز می گذاشت و خودکار قرمز و آبی و مداد سیاهش را یکی یکی روی جامدادی به دارازا می چید وچند نیم ورقه که رویش با خط درشت « تنبل » نوشته شده بود را نیز زیر جامدادی می گذاشت . بعد تشکچه کوچک ده سانتی متری گلی گلی اش را که خودش دوخته بود و مخصوص سنجاق ته گرد بود از کیفش در می آورد و به قسمت بالای جامدادی آویزان می کرد . مادر و مادربزرگ و خاله  ها و عمه هایم نیز از این تشکجه ها داشتند و به آن ایینه قابی ( جا سوزن ) می گفتند . آنها با حلقه کوچک پارچه ای که خودشان برایش دوخته بودند ، ایینه قابی را از گوشه ای از چرخ خیاطی آویزان می کردند . مادران مان سوزن و سنجاق ته گرد خیاطی شان را داخل این تشکچه فرو می کردند . اما خانم معلم ما وقتی می خواست دانش آموزی را تنبیه کند ، به وسیله این سنجاق ته گردها ، نیم ورقه « تنبل » را به پشت دانش آموزان می چسبانید و آنها را سر صف می فرستاد تا بچه های کلاسهای دیگر برایشان  تنبل بکشند . این نوع تنبیه خانم معلم اولها خیلی وحشتناک بود. آدمی رسوای مدرسه می شد ، اما سال که به آخر رسید، این تنبیه نیز عادی و سپس خنده دار شد . یک چیز دیگری هم داشت و آن خط کش کلفت تخته ای اش بود که برای زدن به کف دست دانش آموزان ، از آن استفاده می کرد .سخن کوتاه کنم که بعداز این مهمات نوبت به قلک سفالی خانم معلم می رسید. آن را نیز بغل دست جامدادی می گذاشت. هر کسی که اشتباه می کرد و کلمه ای به زبان مادری ادا می کرد می بایست یک ریال داخل قلک بیاندازد . مگر بچه آن وقتها چقدر پول توجیبی می گرفت که یک ریالش را هم توی قلک خانم معلم بیاندازد ؟  با یک ریال می توانستیم مداد یا مدادتراش یا پاک کن و دفتر بیست برگی کوچک بخریم . انصاف نبود که به گناه نکرده مجازات شویم . گاهی اوقات سر کلاس ( درست یادم نیست زنگ ورزش یا انشا یا هر زنگ دیگر )  از ما می خواست که چیستان یا قصه هائی که از مادربزرگمان یاد گرفته بودیم تعریف کنیم . سینه ام پر از قصه ها و چیستانهای مادربزرگم بود . اما چطور می توانستم آنها را به فارسی برگردانم و تعریف کنم ؟ من که فارسی را خوب بلد نبودم ، من که به زحمت می خواندم و می نوشتم و ازبر می کردم . من دلم می خواست دست بلند کنم و تاپماجا بگویم زیرا که  چیستان به دلم نمی نشست. دوست داشتم بگویم « هارا گئدیرسن ایریم اویروم ؟ سنه نه گؤره تپه سی دلیک ! »  دوست داشتم قصه « سازیم دینقیل » را به زبان مادریم تعریف کنم و آخر سر هم به تقلید از اورقیه آنا ، دست چپم را به جلو دراز کنم و با دست راستم مثل آشیق زولفیه ساز بزنم و بخوانم :چؤرک وئردیم قاتیق آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل  / قاتیق وئردیم پنیر آلدینم  / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / پنیر وئردیم خورما آلدیم  / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / خورما وئردیم کیتاب آلدیم / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / کیتاب وئردیم سازی آلدیم  / سازیم دینقیل دینقیل دینقیل / دینقیل دینقیل دینقیل دینقیلاما افسوس که نه جرات دست بلند کردن داشتم و نه خانم معلم اجازه قصه گوئی به من می داد. حق هم داشت اگر می خواستم قصه تعریف کنم که چند ماه پول توجیبی ام رابدهکار قلک خانم معلم می شدم.خودم که معلم شدم اوضاع یک کمی با گذشته فرق کرده بود . آن زمان در هر خانه ای تلویزیون بود و بچه ها هم در کودکستان سرودها و اشعار فارسی را می آموختند و معلم برای آموزش زبان فارسی مشکل چندانی نداشت . تازه یک چیز دیگر هم مد روز شده بود . بعضی از پدران و مادران جوان با کودکانشان فارسی حرف می زدند . چقدر دلم برای طفلکی ها می سوخت . بزرگترها با هم حرف می زدند و می گفتند « گه ل » اما وقتی بچه بینوا را صدا می کردند می گفتند « بیا » به تهران که می رفتی میزبان سفارش می کرد که باجی جان فارسی حرف بزن که ندانند از تبریز آمده ای. غافل از این که از « ج » اش معلوم بود اهل کجاست . خدا به کسانی که چنین بدعتی را رواج دادند انصاف بدهد . اکنون که سالهاست در دفتر خود و برای دل خود به هر زبانی که دلم می خواهد ، می نویسم  ، قلمم از نوشتن عاجز است. من که دستورزبان مادریم را نیاموخته ام چگونه می توانم صحیح و بدون غلط و اشتباه بنویسم ،من که گاهی اوقات وقت زیادی سپری می کنم تا ریشه فعلی ، پسوندی ، ضمیری در زبان مادریم پیدا کرده در وبلاک دستور زبانم بنویسم ، چگونه می توانم در مقابل نویسنده توانای فارسی زبان اظهار وجود کنم ؟نمی دانم حالا اگر بخواهم همین متن را به مناسبت زبان مادری به ترکی آذربایجانی بنویسم چه آش شله قلمکاری درمی آید . برای امتحان اولین نوشته وبلاکم ، چادرنماز مادربزرگم را به زبان مادری ام برگردانده ام به همان زبانی که او سخن می گفت نه به آن زبانی که نمی دانم کجا تدریس می شود . از دوستانی که لطف می کنند خواهش می کنم بخوانند و مقایسه کنند . آیا می توانم بقیه نوشته هایم را نیز به زبان مادری ترجمه کنم ؟

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :