زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠

آن قدیمها در خانه ها حمام نبود. مردم برای شست و شو به گرمابه ( حمام ) می رفتند. گرمابه از دو قسمت زنانه و مردانه تشکیل می شد. در حمام زنانه ، زنان و حمام مردانه مردان کار می کردند. از در خروجی که وارد می شدی اتاق بزرگی به چشم می خورد. وسط اتاق حوض بزرگی پر از آب سرد و دور تا دور اتاق سکو بود. زن صاحب حمام ، هم مسئول صندوق و هم مواظب وسایل مشتری ها بود. مشتری ها بقچه حمامشان را را روی سکو گذاشته و لباس وتمیز و حوله و وسایل دیگر شخصی شان را روی بقچه می چیدند و بعد لباسهایشان را درآورده فوته به خود می بستند و همراه با بچه های قد و نیم قد وارد اتاق بزرگ دیگری می شدند. در این اتاق خزینه وجود داشت زنی دیگر ( هاوا باجی ) هم مشربه بزرگ در دست جلو خزینه روی سکو نشسته و بر سر و روی مشتری ها آب گرم می ریخت. مشتری همراه خودش مشربه و تشت می آورد و هاوا باجی ظرفها را پر آب گرم می کرد و مادرها سرگرم شستن سر و روی بچه ها می شدند. آب که تمام می شد سر و صدای زنها بلند میشد. یکی می گفت « هاوا باجی بیر تاس سو » دیگری می گفت « هاوا باجی اوشاغین گؤزو یاندی تئز اول » خلاصه هاوا باجی بود و زنان و بچه ها. آدمی حیران می ماند به این صبر و حوصله هاوا باجی . یک تنه جواب همه را می داد. اما مادربزرگ مرحومم می گفت :« چؤرک داش دان چیخیر/ نان از زیر سنگ درمی آید.» فرقی نمی کند حمامچی باشی یا معدنچی . بعضی ها وقتی وارد اتاق یا حمام می شدند از هاوا باجی یک مشربه آب می گرفتند و ضمن سلام و علیک با دوستان و فامیل و آشنایان یک ذره از آب را روی آنها می ریختند و طرف همراه با جواب سلام ، از بابت آب تشکر می کرد. گوئی همین مسئله موجب شده که ضرب المثل معروف « حامام سویوینان دوست توتماق » به وجود آمده است. خوب با آب حمام خدمت دوست و آشنا سلام عرض کردن هزینه ای ندارد. خلاصه که بعد از شست و شو و کمک هاوا باجی کار تمام می شد و زنان یکی یکی بچه هایشان را به اتاق حوض دار می بردند و لباس می پوشاندند. آخر سر هم کار شست و شوی خودشان تمام می شد و لباس می پوشیدند و هزینه حمام را به زن صندوقدار می دادند و زن صندوقدار با گفتن : ساحاتلارین اولسون / صحت آبگرم.» مشتری را راهی می کرد. بین راه هم دوست و آشنا با دیدن بقچه حمام و صورت سرخ و پخته از آب داغ هاوا باجی متوجه برگشت از حمام می شد و ساحاتلارین اولسون می گفت و می گذشت.

بعضی ها به حمام رفتن « یویونماق ، چیممه ک ، باشینا بیر تاس سو تؤکمه ک » نیز می گفتند.علاوه بر گرمابه در بیشترخانه ها چالاسر یا همان انباری بغل مطبخ هم بود که بعضی وقتها بزرگترها آب گرم می کردند و آبجا به قول خودشان « بیر تاس سو / یک مشربه آب » بر سرشان می ریختند. بعد ها هر حمامچی ، گوشه گرمابه اش چند دانه نمره دو متری ساخت و اسمش شد نمره. وقتی وارد گرمابه می شدی ، صاحبش می پرسید خصوصی می خواهی یا عمومی ؟ کسی که نمره خصوصی می خواست مجبور به نشستن سر نوبت بود. نمره خصوصی هم برای خودش حکایتهای جالب و بامزه ای داشت. بعدها بنی آدم آموخت که در گوشه ای از خانه و کاشانه اش جائی یک متری به حمام خصوصی اختصاص دهد. گرم کردن این حمام های خانگی در فصل های گرم کار ساده ای بود. اما زمستانها گرمابه مشتری خوبی داشت.

اما آنچه که تابو و به زبان آوردنش پیش دیگران مثل پدر و پدرشوهر و فامیل مرد خوب نبود، به کار بردن افعال مربوط به حمام رفتن بود. حالا چرایش را خیلی از هم سن و سالهای من می دانند. اکنون دیگر گویا این تابو کهنه شده و دوش گرفتن و حمام کردن و شنا کردن و سونا رفتن و ... الی آخر حرفها و افعال عادی بین مردم هستند.

در آن ایام که هنوز بر زبان آوردن آن افعال تابو بود ، برایمان مهمان از راه دور رسید و ما هم در گوشه ای از زیرزمین خانه حمامی بزرگ داشتیم که با موتور کار می کرد و بعد از خاموش شدن موتور نیز آب داغ داشت. مادربزرگ به مهمان پیشنهاد کرد که به حمام برود و به قول قدیمی ها یک مشربه آب بر سرش بریزد تا رفع خستگی شود. زن کودکش را هم با خود برد و تشت حمام را از آب گرم پر کرد و کودک را داخل تشت نشاند و هم خودش راحت حمام کرد و هم بچه از بازی با اب و شست و شو لذت برد. هنگام ناهار که همه دور سفره نشسته بودند و تقریبا بی سر و صدا غذا می خوردند ، کودک به خیال خود خواست که از لذتی که در حمام و بازی از آب برده سخن بگوید . یک دفعه با صدای بلند گفت :« چیمدیم / شنا کردم ، حمام کردم.» حضار خود را به کوچه علی چپ زدند که مثلا نشنیدیم تا خانمها و بخصوص مادر بچه خجل نشود. کودک که متوجه بی توجهی حضار شد ، بعد از لحطاتی دوباره گفت :« چیمدیم ، چیمدیم » باز جوابی نشنید و این بار داد زد :« چیمدیم آی چیمدیم ، چیمدیم آی چیمدیم.» صدای قاه قاه خنده بزرگترها بلند شد و طفلک مادر سرخ شد. اما حضار راه خجالت را بر مادر بستند و هر کدام سوالی از بچه پرسیدند و او با شیرین زبانی از آب گرم و تشت و صابونی که چشمانش را نسوزاند و کانادادرای که بعد از حمام کردن نوشید تعریف کرد و با آن قد و قواره فسقلی اش ، سفره غذای شادی را به وجود آورد.

 

حاماما گئتمک :به حمام رفتن

یویونماق :خود را شستن ، شست و شو کردن ، به حمام رفتن

چیممک :شنا کردن ، در اصطلاح حمام کردن

باشینا بیر تاس سو تؤکمه ک : یک مشربه آب بر سر ریختن ، در اصطلاح حمام کردن

×

 

گرمابه صالحی - روایت نق نقو از حمام

×

 

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠

 

با پینار قرار گذاشته بودیم که لب رودخانه برویم و گردش کنیم. اما هوا، حال و هوای عجیبی داشت. ابر و باد و باران و خورشید ، دست به دست هم داده همچون کودکان بازیگوش در آسمان بالا و پایین رفته با ورجه وورجه هایشان گرد و خاکی به پا کرده بودند که نگو و نپرس. ابرها دور هم جمع شده خیال باریدن داشتند. قطرات باران به تندی از آسمان بر زمین فرود می آمدند. ابر شیطون بلا دوان دوان می آمد و وسط بازی شان می دوید. طفلک دانه ها رقص کنان و به در و دیوار و پنجره کوبان بر زمین می نشستند. خورشید از میان تکه ابرها راهی پیدا کرده و برای دقایقی چند ، لبخندکی می زد و دوباره پشت ابرها قایم می شد. گویی خیال قایم باشک بازی داشت. بالاخره پینار در حالی که چتر شکسته اش را می بست ، از راه رسید. باد بازیگوش چترش را شکسته بود. با خشم گفت :« نمی فهمم می دانند که آب و هوای اینجا چگونه است ، می دانند که با این همه باران باید چتری بادوام بسازند.چرا نمی سازند؟ چرا با یک باد الکی این چترهای لعنتی هم می شکنند؟»

گفتم :« این باد الکی نیست . ببین چه سر و صدا و قیل و قالی راه انداخته ؟ ابر و خورشید و در و پنجره را به ستوه آورده است. تازه اگر چتر را با دوام بسازند، یک بار می خری و چند سالی استفاده می کنی . آن وقت این چتر ساز و چتر فروش مادرمرده چی بخورند؟»

برای ناهار سوپ قدیمی و سنتی پخته بودم. از همانهایی که مادربزرگ و مادر و خاله جانم می پختند. حالا دیگر انواع مختلف سوپ موجب شده که به سوپ خاله جان ، سوپ قدیمی یا سوپ ساده بگوییم. داشتیم می خوردیم که پینار دستور پخت را پرسید. گفتم :« این سوپ غذایی ساده و بی دردسر است. اول یک دانه پیاز را در روغن سرخ میکنیم . وقتی پیاز طلائی شد ، ادویه و نمک و رب هم اضافه می کنیم بعد به اندازه لازم ، آب به آن اضافه می کنیم. وقتی آب به جوش آمد هویچ را که قبلا پاک و خرد کرده ایم به آن اضافه می کنیم و می گذاریم خوب بپزد. سپس سیب زمینی پوست کنده و خرد شده را به آن اضافه می کنیم و آخر سر هم رشته سوپ و آبغوره یا غوره غوره را اضافه کرده بعد از یک دور جوش زدن ، از روی آتش برمی داریم و می گذاریم ده دقیقه ای بماند. می توانیم در آخر سر جعفری تازه یا خشک خرد شده را به آن اضافه کنیم. البته من همراه با آب سوموک سویو ( آب استخوان ) هم ریخته ام. جمله آخرم موجب شد قیافه پینار عوض شود. گویی چندش اش شد و گفت :« چرا حالم را به هم می زنی؟» منظورش را نفهمیدم. غذایمان را خوردیم و بعد از کمی استراحت بعد از ناهار، متوجه شدیم که ابرها کوتاه آمده اند و میدان را برای جولان باد خالی گذاشته و پی کار خود رفته اند. گفتم :« حالا که هوا بادی است بهتر است دون ( پیراهن زنانه ) نپوشم تا باد اذیت نکند.» باز قیافه پینار عوض شد و گفت :« امروز تو چه ات شده آن از سوموک سر سفره و این از دون.این حرفها حالم را به هم می زند. نگو جانم نگو زشت است.»

گفتم :« مگر چه گفتم ؟ سوموک و دون کجایشان زشت است که تکرار نکنم؟»

گفت :« یعنی معنی شان را نمی دانی؟»

گفتم :« چرا نمی دانم ؟ سوموک یعنی استخوان و دون یعنی پیراهن زنانه ، همانی که گاهی ماکسی و گاهی میدی و گاهی هم مینی ژوپ است. ما به دونی که چین سوزنی داشته باشد زوبون می گوییم. »

گفت :« نه خیر جانم سوموک یعنی خل دماغ ، آب بینی . دون هم یعنی شورت. دون سوز یعنی لخت و پتی بی چیز ، تومانچاق. ما به استخوان کئملیک می گوییم. »

تازه دو ریالی ام افتاد. با هم قرار گذاشتیم که هر وقت فرصتی شد ، لغاتی را که تلفظ مشترک و معنی متفاوت دارند پیدا و در یک دفتر جمع آوری کنیم.

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :