زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

معلم کلاس اول من

معلم کلاس اول من خانم امینی بود. او دختر جوان و مؤمنی بود. موهای بلندش را شانه می زد و صاف روی شانه هایش می انداخت. یک خال سیاه هم داشت. اما خال سیاهش روی گونه اش حرکت می کرد و هر جائی که دلش می خواست وامی ایستاد. خال سیاهش گاهی پشت لبش بود و گاهی روی چانه اش و گاهی هم گوشه لبش. بعضی وقتها هم می رفت و درست وسط گونه اش می نشست. برای همین هم بود که تا مدتها فکر می کردم تنها عضو بدن که قدرت حرکت دارد خال سیاه روی گونه است.

اما آنچه که موجب شده قیافه و قد و قامت و لبخند و خشم خانم امینی فراموشم نشود ، نه موهای صاف و بلندش است و نه خال سیاه متحرک اش. بلکه مهربانی و دلسوزی خاص اش که در چهره ی گاه خشمگین و گاه مهربانش نقش بسته بود. تنبل کشیدن سر صف ، ترساندن از انبار ، سیلی و خط کش خانم ناظم و خانم معلم جزوی از اجزای جدا نشدنی درس و مدرسه بودند. خانم امینی خشمگین می شد. اما نمی زد. پیش خانم ناظم هم نمی فرستاد ، بلکه این خانم ناظم ریزه میزه عصبی و زبر و زرنگ بود که سر موقع سر می رسید و حساب بچه ها را می رسید. برایش بچه ، بچه بود. کوچک و بزرگ نداشت. همه را به یک چشم می دید. از شانس بد ما ، کلاس ما بغل دست دفتر خانم ناظم بود. سه تا اتاق تو در تو که اتاق اولی کلاس ما و اتاق دومی یعنی اتاق وسطی دفتر خانم ناظم بود و اتاق سومی مال کلاس ششمی ها بود. یعنی این که خانم ناظم برای خوردن آب و رفتن به دستشوئی و زدن زنگ تفریح ، باید از جای خود بلند می شد ویا از کلاس ما رد می شد و به حیاط می رفت و یا از کلاس ششمی ها. باز هم خوش به حال ما که خانم امینی معلم مان بود و هوایمان را داشت. بیچاره کلاس ششمی ها بیشتر وقتها بخصوص زنگهای ریاضی ، صدای گریه شان بلند بود. آن وقتها چقدر از کلاس ششمی بودن می ترسیدم. بعد از چهار سال مدرسه مان منحل شد و شاگردان مدرسه مان بین دبستان پهلوی و اردیبهشت تقسیم شدند و من خوشحال شدم که دیگراز کلاس ششمی بودن در مدرسه قبلی مان نجات پیدا کردم.

روش تدریس و مشق و تکلیف خانم امینی هم مثل بقیه همکارانش بود. تا جائی که از کلاس اول به خاطر دارم ، مشق و از یک تا صد نوشتن و روخوانی فارسی و هجی کردن بود. اما من ، با هر( آیاغین یاندی چک او طرفه ؟ ) پایت سوخت بکش آن طرف یا به قول معروف بالای چشمت ابروست، قهر می کردم و سراغ کشو نیمکت ام می رفتم و کتابهایم را بغل می کردم و می گفتم :« من با شما قهرم می روم خانه خودمان.» طفلک چقدر سعی می کرد ساکتم کند. می گفت:« اگر خانم ناظم صدایت را بشنود می آید خط کش به کف دستهایت می زند. مگر مدرسه خانه خاله جان است که هر وقت دلت خواست قهر کنی و خانه خودتان بروی؟» او فقط با من این چنین نبود. بلکه سعی می کرد تا آنجائی که از دستش برمی آید جلوی کتک خوردن ما را بگیرد. اگرچه هرگز ازدواج نکرد اما از ما مثل بچه های خودش مواظبت و دفاع می کرد.

بعدها گاهی او را در گرمابه نخست می دیدم که روی نیمکت نشسته و منتظر نوبت است. چقدر خجالت می کشیدم از آن همه بچه بازی هایم. اما او به روی خود نمی آورد. مثل همیشه با لبخند مخصوص خودش جواب سلامم را می داد. تا اینکه دیگر به گرمابه نخست نیامد. نگرانش شدم. حکیمه گفت:« شاید خانه شان حمام درست کرده اند و دیگر دوست ندارد بیاید و اینجا یک ساعت منتظر نوبت بنشیند.» اما برایم این دلیل باورکردنی نبود. آن وقتها خیلی ها در خانه حمام داشتند. اما در زمستانهای سرد تبریز گرم کردن حمام خانه مشکل بود و اکثر مردم زمستانها به گرمابه می رفتند. ربابه گفت :« شنیده ام درگذشته است.» هم تعجب کردیم و هم غمگین شدیم. آخر او هنوز پیر نشده بود. چه زود رفت. خدا رحمتش کند.

روز معلم است و خواستم با این نوشته ناقص و کوتاه یاد و خاطره اش را گرامی بدارم و مثل اکثر شاگردان دوره خودم که برای معلم دسته گل یاسمن هدیه می دادیم این دسته گل را نثار روح نازنین اش بکنم.روز معلم بر همه معلمان عزیز مبارک.

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

حدود سه سال پیش در سایت بیژن صف سری خوانده بودم :

شاید کمتر کسی از نسل پس از انقلاب بداند که مبنای نامگذاری این روز ( روز معلم ), واقع قتل معلم ابوالحسن خانعلی دبیر دبیرستان جامی تهران در12 اردیبهشت سال 1340 است که در تجمع اعتراض آمیز معلمان به میزان حقوق دریافتی خود درمیدان بهارستان توسط رئیس کلانتری بهارستان به ضرب گلوله گشته شد تا حادثه ای بیاد ماندنی در تاریخ این کهنه دیار ثبت گردد . حال امروز چگونه باید التیامی بر زخم کهنه ی دل پیام آوران آگاهی بود با کدام واژه کدام سرود؟
*
معلم کلاس اول من
معلم کلاس اول من خانم امینی نام داشت. خانم امینی لاغر اندام بود. او بزک نمی کرد و فقط سرمه بر چشمانش می کشید. موهای صاف و سیاه رنگی داشت که روی شانه هایش می ریخت. خال هم داشت. خال او گاهی زیر لب و گاهی پشت لبش بود.مدتها در حیرت بودم که چرا خال عمه بزرگ ثابت است و حرکت نمی کند اما خال خانم معلم حرکت می کند . بعدها که بزرگ شدم متوجه شدم که زنها با مداد سیاه بر گونه شان خال می گذارند. از اخلاق و خصوصیات خانم امینی چیز زیادی به خاطر ندارم اما می دانم که خیلی مهربان بود. یادم می آید هر وقت به من نمره کم می داد گریه می کردم و از کشوی نیمکتم که به آن خانه می گفتیم ، کیف و کتابم را برمی داشتم و به راه می افتادم . وقتی می پرسید : « کجا می روی ؟» می گفتم : « با تو قهرم می روم خانه مان و دیگر برنمی گردم .» او مرا از خانم ناظم می ترساند و می گفت : « اگر خانم ناظم تو را این جوری ببیند ، دعوایت می کند . خط کش می زند ها ! گریه نکن الان صدایت را می شنود و می آید. » حق هم داشت کلاس ما و دفتر خانم ناظم ، با یک در بزرگی که در وسط این اتاق گذاشته بودند از هم جدا می شد و بیشتر وقتها این زن میرغضب صدا را می شنید و فوری خودش را می رساند که ببیند چه خبر است. خانم امینی می توانست با دو خط کش من و دوستانم را بزند و یا سرمان داد بکشد ، اما این کار را نمی کرد. صدای بلندش را به خاطر نمی آورم . بعد ها شنیدم که یک سال قبل از بازنشستگی اش درگذشته است. روحش شاد .
*
روز معلم بر معلمین عزیز و مدیرمدرسه ، ناظم مدرسه ، دفتردار ، مربی بهداشت ، مربی پرورش ، بابای مدرسه ، ننه مدرسه که هر کدام به نوبت خود معلمی هستند و زحمت می کشند مبارک باد.
*

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧

روز معلم از راه رسید وخاطرات تلخ و شیرین دوران تحصیل در دلها زنده شد . معلمهائی که به زور خط کش چوبی ، انبار ، تنبل کشیدنهای سر صف ، ترسانن از چشمهای گرد و نگاه خشمگین خانم ناظم ، تلاش میکردند که از ما دانش آموزان زرنگ و درسخوان و باهوش بسازند. به روش غلط یا درست با خشن یا رئوف می خواستند آینده شاگردانشان را تضمین کنند .  

چهره معلم کلاس چهارم ابتدائی ام در نظرم کم رنگ شده است . با این حال دامن و کیف همیشه سیاهش را فراموش نکرده ام . همیشه ماتیک قرمز پررنگ بر لب داشت و هر زنگ تفریح تازه اش می کرد . اول درس می پرسید ویکی دو نفر را هم جلوی تخته سیاه تک پا نگاه می داشت و زنگ که می خورد با خط کش چوبی اش به کف دست هر کدام یک بار خط کش می زد . به نظرم او با انصافتر از بقیه بود . من هنوز هم او را دوست دارم چون هر ماه پیک دانش آموزش را به من می داد و می خواندم . پیک او خاطره اش را در دل و جانم پررنگ و زیبا کرده است . 

معلم کلاس پنجم ابتدائی ام صورتی گرد و سفید داشت موهای بلندش را همیشه دم اسبی می بست و ماتیک قرمز رنگ به لبهایش می زد . گاهی که زنگ تفریح در دفتر چیزی می خورد و ماتیکش را پررنگ نمی کرد ،  یک قسمتی از ماتیک کم رنگ می شد و لبهایش مثل سیب سرخ سایه روشن می زد . او نیز خط کش چوبی داشت هم می زد و هم پیش خانم ناظم می فرستاد . از او هم می ترسیدم و هم بدم می آمد . روزی از روزها لوزه ام را عمل کردند و دو روز در بیمارستان و هشت روز در خانه بستری شدم . آخ جون چقدر کیف کردم . بعد از ده روز به مدرسه رفتم . اگر چه قبل از رفتن به بیمارستان به مدرسه خبر داده بودند اما من باز هم از خانم معلم و خانم ناظم می ترسیدم . اونلارین ایپینین اوستونه اودون ییغمالی دئییلدیر ( روی طنابشان نمی شد هیزم بست ) زنگ تفریح اول ، خانم معلم از من خواست که همراه او به دفتر بروم . مرا می گوئید از ترس زهره چاک شدم . با ترس و لرز همراهش به دفتر رفتم . کسی بجز ما دو نفر آنجا نبود . وای خدا را شکر . کاش قبل از رسیدن خانم ناظم خط کش را بزند و خلاصم کند . به خاطر ده روز غیبت ده ضربه خط کش . می دانستم که طاقتش را ندارم . خانم معلم کیفش را باز کرد واز داخلش سیب قرمز رنگی بیرون آورد و به طرف من دراز کرد و گفت : این سیب را برای تو نگه داشته ام می خواستم به عیادتت بیایم . اما می دانی که هزار جور کار دارم هم کار مدرسه و هم خانه فرصت نکردم . عوضش حالا که گلویت سالم است و می توانی خوب گاز بزنی و بخوری می دهم . از خجالت سرخ شدم نمی توانستم بگیرم . اما او گفت : وقتی بزرگتر به آدم هدیه می دهد زهرمار هم باشد باید بگیریم و تشکر کنیم . اگر دوست نداشته باشیم می توانیم بعد به کسی دیگر بدهیم اما رد کردن دست بزرگترها کار خوبی نیست . با دو دست سیب را گرفتم و تشکر کردم و عقب عقب از دفتر بیرون آمدم . دستهایم را باز کردم سیب سرخ توی دستم برق می زد . یعنی این به راستی سیب است ؟ یعنی خانم معلمها هم مثل ماها سیب می خورند ؟ یعنی خانم معلمها هم مثل مامانهایمان ظرف می شویند و خانه را جارو می کنند ؟

 

تا زنگ آخر صبر کردم . زنگ که خورد با عجله به طرف خانه به راه افتادم . سیب را از کیفم درآوردم . مسیر عریض و طویل راسته کوچه و کوچه پس کوچه ها و بن بستهای پیچ در پیچش را با گاز زدن سیب خانم معلم طی کردم . آبدار و گوارا همچون آب زمزم ، شیرین و مطبوع همچون عسل خالص ارسباران بود . تمام راسته کوچه رنگ و طعم  سیب سرخ خانم معلم را گرفته بود . تا تکه آخرش را خوردم . به خانه که رسیدم سیر سیر بودم . مگر یک سیب چقدر مواد غذائی دارد که جای ناهار را بگیرد ؟  

این سیب خوشمزه ترین غذای دل و روحم بود . 

معلم کلاس ششم ابتدائی ام ، با وجود گذشت سالهای زیاد چشمان درشت و موی بلند روی شانه ریخته اش ، ماتیک بنفش کم رنگش ، خط چشمی که روی پلک بالایش می کشید ، چپ نگاه کردنش ، جریمه گفتنش را فراموش نمی کنم . او برخلاف بقیه معلمها  با دستهای بزرگ و قوی اش سیلی نیز می زد . سیلی هایش دود از چشم آدمی بلند می کرد . کلاس ششم ابتدائی یکی از تلخ ترین خاطرات دوران مدرسه ام بود . از او هیچ چیز بجز خشونت به خاطر ندارم .

 

در دوره دبیرستان آقای دبیری داشتیم که دیوان حافظ را از او هدیه گرفتم . دبیری که به دفاتر شعر و بایاتی هایم ارزش می داد . می گفت بنویس حتی اگر کسی نخواند .   

خانم ناهید کاشف شیرزن راستین دبیرستان ما بود با وجود گذشت سی و پنج سال از آن دوران چهره اش که همیشه جوان و شاداب و پرکار بود از نظرم دور نمی شود . هر چند که می دانم پیر شده است و اگر در قید حیات است عمری طولانی همراه با سلامتی برایش آرزو می کنم .

 

خانم رباب قصابی دریای بیکران صبر و متانت و پشتکار و مادری نمونه که همیشه دوستش دارم .  

روز معلم بر معلمان عزیز مبارک

..

این شعر را از وبلاک آقا معلم قرض گرفتم

روز گاری جهل بر جانم نشست 

جهل تیره چهره ی جانم شکست

آمدی با صبر و مهر و یک قلم

تیره ی جان مرا تو دم به دم 

با شکیبایی چه نیک آراستی

جهل را در مان شیرین کاستی

ای فرشته آمدی دیوم رمید 

إقرأ رحمان به جانم پر کشید 

«من نمی دانم » پرید از خانه ام

تا کنار شمع تو پروانه ام

تو معلم شعله ی جان منی

فصل دردم قرص درمان منی

من تمامی خاکم و گِل می شدم 

بسته ی دنیا و منزل می شدم 

تو مرا منزل سمایی کرده ای 

از نهایت رو نمایی کرده ای 

از زمینم برده ای تا سوی او 

لایق تو جنت و مینوی او   

علاء الدّین عزیزی سوم اردیبهشت 1387

 وبلاک آقا معلم

 www.mualem.blogfa.com/8502.aspx

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 
معلمی هنر است , عشقی است آسمانی

معلمی هنر است , معلمی عشقی است الهی و آسمانی , تا خدا بوده و هست , معلم بوده و هست و هر روز روز معلم است .
از میان روابط انسانی , آنچه والاترین است , رابطه بین معلم و شاگرد است , و بهترین نوع این رابطه را که سر شار از ادب و فروتنی است , در حکایت موسی و خضر می یابیم که در آن حکایت , موسی در مقام شاگرد و خضر در جایگاه رفیع معلم جای دارد و چه شیرین نقل میکند این حکایت را کتاب خدا , طرفه آنجا که موسی به خضر میگوید : از تو پیروی میکنم تا از آنچه به تو تعلیم داده شد و مایه رشد انسان است به من بیاموزی. و خضر در جواب میگوید : تو هر گز هم پای من نمی توانی صبر کنی , چگونه شکیبایی خواهی کرد ؟ موسی بی درنگ میگوید اگر خدا بخواهد مرا شکیبا خواهی یافت و در هیچ کاری نافرمانی تو نمی کنم . و از این رو است که نقش معلم را در جامعه , همچون نقش انبیا میدانیم چرا که معلم ایمان را بر لوح جان و ضمیر های پاک حک میکند , و ندای فطرت را به گوش همگان می رساند , سیاهی جهل را از دلها می زداید , و زلال دانایی را در روان آدمی جاری می سازد , کیست که نداند دغدغه معلم , چرخش حیات بشر , بر مدار ارزش و کرامت انسانی است , آری معلمی هنر است , معلمی عشقی است الهی و آسمانی .
صفحات تقویم های چاپ شده در این آب خاک به لحاظ نامگذاری ایام به مناسبت های گوناگون , همواره یکی از شلوغ ترین تقویم های چاپ شده در دنیاست. وبه دشواری می توان صفحه ای را پیدا کرد که به یک رویداد، واقعه، یادبود، یادگار و نظایر آن اختصاص داده نشده باشد. که از جمله ارج گذاری تقویمی ,که در12 اردیبهشت ثبت گردیده روز معلم است . اما آنچه در حقایق روزمره جامعه می گذرد حکایت دیگریست که امروزه روز معلم به عنوان تربیت کننده ی نسل فردا، در حادترین شرایط اجتماعی به سر می برد خاصه در دو دهه اخیر نه تنها وضع عمومی، معیشتی، اجتماعی، روانی، علمی و نگرش های عمومی آنان به جامعه بهبود نیافته، بلکه این فرآیند روندی نزولی را طی کرده است تا بدانجا که بار ها شاهد اعتراض این قشر از جامعه به صورت گرد همایی و تظاهرات خیابانی بوده ایم .
نسل امروز 12 اردیبهشت هر سال را که از قضای روز گار سالروز شهادت روحانی فرهیخته ای چون مرتضی مطهری است , روز معلم میداند اما شاید کمتر کسی از نسل پس از انقلاب بداند که مبنای نامگذاری این روز ( روز معلم ), واقع قتل معلم ابوالحسن خانعلی دبیر دبیرستان جامی تهران در12 اردیبهشت سال 1340 است که در تجمع اعتراض آمیز معلمان به میزان حقوق دریافتی خود درمیدان بهارستان توسط رئیس کلانتری بهارستان به ضرب گلوله گشته شد تا حادثه ای بیاد ماندنی در تاریخ این کهنه دیار ثبت گردد . حال امروز چگونه باید التیامی بر زخم کهنه ی دل پیام آوران آگاهی بود با کدام واژه کدام سرود؟

*
شعر معلم
می توان در سایه آموختن
گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، یاد آموختیم
پس، سویدای سواد آموختیم
از پدر گر قالب تن یافتیم
از معلم جان روشن یافتیم
ای معلم چون کنم توصیف تو
چون خدا مشکل توان تعریف تو
ای تو کشتی نجات روح ما
ای به طوفان جهالت نوح ما
یک پدر بخشنده آب و گل است
یک پدر روشنگر جان و دل است
لیک اگر پرسی کدامین برترین
آنکه دین آموزد و علم یقین
روز و هفته معلم بر همه ی معلمان مبارک باد .

شعر از شهریار
                        
 
لبخندلبخند
 
 

اولین زن معلم در شهرستان ماکو مرحوم سنبل خانم بنیادیلبخند 

اولین مدرسه دخترانه در شهرستان ماکو : دبستان پروین اعتصامی

 

مدیر مدرسه : مرحوم قمر خانم موسویلبخند  

سایر معلمین :

ملیحه خانم حبشی لبخند

میراحمد باقرموسوی لبخند

صاحب خانم رمضان زاده لبخند 

فاطمه خانم فیروزی لبخند

مرحوم میرمحمود باقرموسویلبخند

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٥

 

سال اول دبیرستان خانم ناهید کاشف مدیرمان بود . زن که نه شیرزن بود . مانند نظامی ها سر بالا و سینه به جلو قدم برمی داشت . این زن را چقدر دوست داشتم . مدیر و مدبر و سیاستمدار و هنرمند و خلاصه همه فن حریف بود . خیلی آرزو داشتم مانند او باشم .

یکی از روزهای ماه رمضان با همکلاسی ام در حیاط مدرسه قدم زنان از پدر و مادرهایمان شکایت می کردیم که برادرها را بیشتر از ما دوست دارند . او داشت از خدا گله می کرد و می گفت : اخه  خدا جون چرا دختر و پسر را مساوی خلق نکردی ؟ من سه سالست که جان می کنم و روزه می گیرم اما برادر گردن کلفتم که یک سال از من بزرگتر است با پرروئی جلو جشم من گرسنه  ، زولبیا می خورد . این همه زحمت کشیدی و آدمها را خلق کردی خوب مساوی خلق می کردی ؟ من نیز گله مند بودم و می گفتم : پدرم اول سال  برای همه ما خودنویس خریده بود . حالا برادرم خرابش کرده موقع نوشتن باید کمی کاغذ دور خودنویس بپیچد که انگشتانش جوهر نشود دیشب خواست خودنویس سالم مرا با مال خودش عوض کند . من اعتراض کردم . خوب حق داشتم . میخواست مواظب وسایلش باشد و خرابش نکند من چرا باید تاوان بی لیاقتی او را بدهم ؟ بالاخره مادرم گیس سفیدی کرد و خودنویس سالم مرا از دستم گرفت و به او داد و در مقابل اعتراض من به صورتم سیلی کوبید و گریه ام را نیز با صدای خشن « صدایت را ببر» خاموش کرد .  این بار اول نبود که مرا فدای بچه های دیگرش می کرد  بی انصاف . سرگرم  صحبت و ناسزا و نفرین به زمین و زمان بودیم . داشتم می گفتم : اصلا چرا ما دختر شدیم ؟ استخدام که شدم تلاش می کنم پول جمع کنم و برم عمل جراحی کنم و مرد شوم مثل این فریده خانم که فرهاد شده ( می گفتند دختری به نام فریده را عمل جراحی کرده اند و پسر شده اسمش را هم فرهاد گذاشته اند ، برایش شعر سروده بودند که من فقط یک بیت یادم است ، یه دختری پسر شده ، فریده خانم فرهاد شده ) که صدائی توجه مان را جلب کرد خانم کاشف بود که می گفت : مرد شدن آسان است و مرد فراوان ، تلاش کن که شیرزن باشی .

خانم ناهید کاشف هر جا که هستی از دور بر دستانت بوسه می زنم . دوست داشتم برای تبریک روز معلم و مقام والایت برایت ارمغانی شایسته تهیه کنم اما صد افسوس که شرمنده ام و رو سیاه و آنچه که انتظارش را داشتی نشدم ، هیچ نشدم . 

شعری از احمد سلجوق شاعر ترکیه را به حضورت تقدیم می کنم . باشد که پوزش شاگرد روسیاهت را بپذیری .

 

اؤیره تمنیم ( معلمم )

 

منه نه لر اؤیره تمیشدین / به من آنچه که آموخته بودی 

اونوتمادیم اؤیره تمنیم   /  فراموش نکردم معلمم 

آما گه ل گؤر ، یئنه آدام  / اما بیا و ببین باز هم

اولامادیم ، اؤیره تمنیم    / نتوانستم آدم شوم معلمم 

...

ازبرله دیم هر درسینی / هر درسی که ازبر کردم

یاشاتدیلار هئپ ترسینی / برعکسش را تجربه کردم

موتلولوغون آدرسینی/ آدرس خوشبختی را   

بولامادیم ، اؤیره تمنیم / نتوانستم پیدا کنم ، معلمم 

...

هانی دوغرو بوکولمه زدی / آخه می گفتی راست خم نمیشود   

هانی حقلی ازیلمزدی  / آخه می گفتی محق له نمی شود 

هانی داغلار ییخیلمازدی / آخه می گفتی کوه داغون نمی شود

ییخیلدیم به اؤیره تمنیم  / داغون شدم معلمم

...

دفتر باشقا ، قلم باشقا  / دفتر جدا ، قلم جدا

یاشادیغیم عالم باشقا   / عالمی که زندگی می کنم جدا 

شویله گؤزل گرچک عاشقا / به عشق زیبای واقعی 

دوشه مه دیم اؤیره تمنیم / نتوانستم برسم ، معلمم 

...

اینسانلیغین آدی پارا  / اسم انسانیت پول 

بو حیاتین دادی پارا  / لذت زندگی پول 

حسرت قالدیم دوسلوقلارا /  در حسرت دوستی ها ماندم 

گؤره مه دیم اؤیره تمنیم / نتوانستم بیابم معلمم 

...

هر شئی یئرلی یئرینده  / هر چیز جای خودش

بوتون سیرلار درینده  / هر رازی در عمق خودش 

سوچ منده می یا قدرده / گناه من است یا سرنوشت ؟ 

بیله مه دیم اؤیره تمنیم / نتوانستم دریابم معلمم 

...

ساکین گئتمه سین آغرینا  /مبادا که فراموش شود )   

بیر اومودوم یوخ یارینا/ هیچ امیدی به فردا ندارم

اوتانجیمدان مزارینا  /  از فرط شرمندگی سرقبرت هم

گله مه دیم اؤیره تمنیم  / نتوانستم بیایممعلمم  

......

 

 

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :