زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢

دوشنبه 14 بهمن ماه 1392 است. هوا  آفتابی اما سرد است. برخلاف سال گذشته از برف و آدم برفی خبری نیست. برف پارو نکردیم. ژانویه بدون دانه های سفید برف سپری شد .سنبل ها و لاله ها جوانه زده اند. گل های نرگس همراه با باد سرد به این سو و آن سو سر خم می کنند. گل های رنگارنگ پامچال به بازار آمده و جلوی مغازه ها با رنگهای شاد و زیابیشان به خریداران چشمک می زنند. اما هنوز مطمئن نیستم که در این هوا می توان کاشت گل و گیاه را شروع کرد ؟ گویا در شمال و جنوب غربتستان برف خوبی بارید و سرمایش دامن ما را گرفت. سرما بدون دانه ها لذتی ندارد. باید با دستان یخ زده برف پارو کنی تا لذت زمستان را در دل و جان مزه مزه کنی. باید در روز برفی همراه با تماشای دانه های رقصان از پشت پنجره و نوشیدن یک استکان بزرگ چای وطنی سرما را حس کنی تا با آمدن بهار و دیدن نرگس و سنبل و لاله چشمت روشن شود.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩

بارش اولین برف زمستانی بر هموطنان عزیز مبارک

*

به راستی که توی نان یاس قارداش دیلار. شادی بارش برف دیری نپایید زیرا که غم سقوط هواپیما مردم ارومیه را داغدار کرد.

خدا به خانواده قربانیان صبر دهد.

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩

دیشب برف بارید. هم اکنون نیز برف می بارد. ولایتمان سفید سفید است. چقدر زیباست این سفیدی.

برف سفید ، قار دوشاب مادربزرگم را به یادم می اندازد.

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩

 اینجا همچنان برف می بارد

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩

اینجا دارد برف می بارد و امروز من ، با نوشیدن چای داغ و ایستادن جلو پنجره و تماشای دانه های رقصان برف در هوا ، سپری شد. برای دقایقی آرزو کردم که ای کاش دانه برفی بودم ، شاد و بی خیال. عمری کوتاه داشتم و در همان لحظات کوتاه رقص کنان و سیراب از لذت زندگی ذوب می شدم.

*

دیروز و امروز دلم خوش نبود. به فکر دو زن بودم اگر چنین و چنان می شد، این دو زن زنده بودند یکی قاتل و دیگری مقتول نمی شد. هواسم آنقدر پرت شده بود که جرعه ای از چائی داغ را نوشیده و زبان و کامم را سوزاندم.

*

امروز دلم برای کلاس ششم ابتدائی ام تنگ شد. آرزو کردم به سالها پیش برگردم. دختر دبستانی شوم. مشق هایم را بنویسم و درسهایم را ازبر کنم و صبح زیر برف و یخبندان به مدرسه بروم. با همکلاسی ها دور بخاری سیاه نفتی جمع شویم و دستهایمان را گرم کنیم. دو ساعتی نگذشته نفت بخاری تمام شود و خانم معلم مبصر را دنبال سرایدار بفرستد و سرایدار غرزنان یک لیتر نفت بیاورد و بگوید :« سهم نفت امروزتان را دادم. چه خبرتان است. قناعت کنید دیگر.» خانم معلم هم با طنز و خنده بگوید : « مشهدی علی اکبر آقا این همه نفت توی مملکت داریم یکی دو لیتر اضافه به ما نمی رسد؟»

*

 

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩

امروز اولین برف زمستانی ولایتمان را سفیدپوش کرد و این کوتوله باغچه مان سفید برفی شد. دستکش های پشمی را پوشیدم و جارو به دست گرفته ، بین خانه و سر کوچه راه باز کردم. درست مثل کودکی هایم که عاشق برف بودم و دلم می خواست با برفها گلوله برف و سرسره بازی کنم. یادش به خیر دانش آموز که بودم ، در روزهای برفی مادرم جاروی حیاط را بالای پله ها و جلوی آستانه در می گذاشت. برای رفتن به توالت که در گوشه دیگر حیاط و مسیری حدود ده متر بود ، مجبور بودیم پله ها را جارو کنیم و تا رسیدن به توالت جلوی پایمان را نیز با همین جارو پارو کنیم. این قانون مادرم بود و برو و برگردی نداشت. او معتقد بود که یک کمی زحمت کشیدن بهتر از لیز خوردن و پا شکستن و یکی دو ماه فلج شدن است.

مدرسه که می رفتیم چکمه های پلاستیکی نویمان روزهای اول خوب و امن بودند.چون لیز نمی خوردند و ما با خیال راحت به مدرسه می رفتیم . با وجود سفارش ها و تاکید مادرمان ، شیطان جنی قولمان می زد و زنگ های تفریح با همکلاسی هایمان سرسره بازی می کردیم. تا خانم ناظم وارد حیاط مدرسه می شد ما هم سیچان دلیکین ساتین آلیردیق ( دنبال سوراخ موش می گشتیم.) اگر خانم ناظم سرسره بازی و گلوله برف بازی مان را می دید دعوایمان می کرد و نمره انضباطمان هم کم می شد. یکی دو روز نگذشته ، پاشنه چکمه های پلاستیکی ما صاف و لیز می شد و موقع رفت و برگشت از مدرسه به خانه تلو تلو خوران و در حالی که با یک دستمان چادر و کیف مدرسه را می گرفتیم ، با دست دیگر تکیه بر دیوار داده به خانه می رسیدیم.

*

بچه که هستی مادرت نگرانت است و پندت می دهد . دختر جان بیرون می روی مواظب باش برف بازی نکنی . زیاد بیرون نمانی هوا سرد است. خدای نکرده سرما می خوری و از درس و مشقت عقب می مانی. مادر که می شوی فرزندت نگرانت است که مادرجان بیرون نروی ها، هوا سرد و زمین یخبندان است. یک دفعه سرما می خوری . پایت لیز می خورد. کلاه و شال یادت نرود. برف بر سرت نبارد. جوان است و نمی داند برف سفید خیلی وقت است که بر سرم باریده.

*

مخند ای نوجوان زنهار بر موی سپید ما

که این برف پریشان بر سر هر بام می بارد

صائب تبریزی

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸

این روزها هوای اینجا برفی و سرد و زمین سفید و زیباست. دیروز علاوه بر بارش برف ، باد برفهای پشت بام را با رقص خشمگینش در هوا پراکنده و به زمین می ریخت. داشتیم این رقص خشم را تماشا می کردیم که سخن به یکی دو سال پیش کشیده شد. هوای برفی و طوفانی موجب قطع برق یکی از روستاهای این ولایت شده بود.

گفتم :« هاله جان ، اگر یک دفعه وزش باد شدیدتر و به طوفان تبدیل شود و دکل برق منطقه ما را به زمین بیفکند و برقها قطع شوند چه اتفاقی می افتد ؟»

گفت :« شوفاژخاموش و در نتیجه خانه سرد می شود. اجاق خوراک پزی کار نمی کند. چائی داغ سرد می شود و باید از خیر چای و قهوه داغ بگذریم و در این هوای سرد هم که نوشیدن کولا و غیره هم معنی ندارد.»

گفتم :« شب هم که فانوس و موتور گازی و گردسوزی نداریم تا اتاق را روشن کنیم. من همین گردسوز را دارم که قد و قواره اش به ده سانتی متر نمی رسد. تازه نفتی هم برای روشن کردنش نداریم.»

گفت :« این دیگر مشکلی ندارد. یک عالمه شمع قد و نیم قد و رنگ به رنگ داریم و روشن می کنیم و شب هم می گذرد. چه کسی می گوید که پایان شب سیه سفید نیست ؟ غصه نخور به پیتزا تلفنی زنگ می زنیم و پیتزا با دوغ سفارش می دیم .»

با تعجب گفتم :« برق شهر قطع شود که پیتزافروشی کار نمی کند.»

قاه قاه خندید و گفت :« این هم مشکلی ندارد بابام جان نان و کره و مربا که داریم یکی دو روز را صبر می کنیم. خدا بزرگه . یادت می آد آن سه شبانه روزی را که بدون برق زندگی کردید ؟ »

گفتم :« مگه میشه فراموش کرد ؟ فلاکس پر آب جوش آوردی و چائی داغ نوشیدیم و درباره آینده ای که روشن دیده می شد ، کلی صحبت کردیم و پیتزا سفارشی خوردیم و شب چند تا شمع رو یکجا روشن کردیم و به امید سپیده دم روشن دعا می خواندیم . شب آخرهم حافظ شیرین سخن آمد و فالم را به نیک گرفت

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اغیار

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید خواه بو که برآید

بر در ارباب بی مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی ز در آید

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر

بار دگر روزگار چون شکر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و چه در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و سرخ گل بدر آید

صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند

بر اثر صبر نوبت ظفر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی خبر آید

گفت :« خدا را شکرکه پایان شب سیه سفید است. »

از قدیم گفته اند : قازان آغارار اوزو قارالیق کؤموره قالار / ته دیگ ( با شستن ) سفید می شود و روسیاهی به ذغال می ماند.

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٦ دی ۱۳۸۸

[IMG_0752.jpg]

سه روز پیش ، صبح که بیدار شدم زمین پوشیده از برف بود و دانه های سفید همچنان رقص کنان بر زمین می نشستند. برای خودم یک لیوان چائی داغ ریختم و جلو پنجره ایستادم . تماشای برف از پشت پنجره عجب لذتی دارد. در طول اقامتم در این غربتستان ، این همه برف یکجا ندیده بودم. چه بگویم شاید هم باریده بود و چشمانم ندیده بود. نگاه کردن با دیدن خیلی فرق دارد. گاهی آدم نگاه می کند اما نمی تواند ببیند.

هنوز زمین پوشیده از برف است. درخت کاج روبروی پنجره ام سفید پوش است ، درست مثل آن قدیمهای تبریز. یادش به خیر برف چقدر خوشحالمان می کرد. زنگ تفریح کلاه و شال گردن بر سر و دستکش به دست به حیاط مدرسه می رفتیم و سرسره بازی می کردیم. کف چکمه های پلاستیکی مان لیز می شد و موقع برگشتن به خانه ، از ترس آهسته قدم برمی داشتیم. با وجود سوز و سرما دویدن و به همدیگر گلوله برف پرتاب کردن عالم دیگری داشت. زنگ تفریح تمام می شد و به کلاس که برمی گشتیم تازه سوز سرما را در نوک انگشتان دستمان احساس می کردیم. دور بخاری نفتی که حرارت ناچیزی داشت جمع می شدیم و سر و صدائی راه می انداختیم که نگو و نپرس . صدای مبصر ما را به خود می آورد :« بچه ها بشینید سر جاتون خانم معلم داره می آد.» گاهی وقتها زنگ دیکته ، خانم معلم می دید که دستهایمان توان گرفتن مداد را ندارد. دلش به حالمان می سوخت و می گفت : « امروز دیکته در تخته سیاه می نویسیم . اما جلسه بعد به من ربطی ندارد که دستهایتان یخ کرده یا نه ، دیکته در دفتر می گویم و هر کس عقب ماند نمره خودش کم می شود. آخر مگر مجبورید که چند دقیقه زنگ تفریح با برف و یخ بازی کنید ؟» عاشق نوشتن با گچ روی تخته سیاه بودیم حتی اگر آن نوشتن یکی دو سطر بود . آخر مبصر مامور بود که اجازه نوشتن تخته را به ما ندهد. کچ و پاک کن هزینه داشت و می بایست صرفه جوئی می کردیم.

امروز هنگام بازگشت به خانه زمین برفی سر کوچه مان ، وسوسه ام کرد. دلم خواست چند ساعتی هم که شده بچه دبستانی بشوم و دم در خانه سرسره بازی کنم. به فضای سبز خیره شدم نشانی ازچمن نبود. محوطه سفید سفید و دست نخورده بود. دل آدمی لک می زد برای یک آدم برفی و سرسره و لیز خوردن از سراشیبی چمنزار. گوئی داشتم دنبال جائی می گشتم که راحت سر بخورم. صدائی رویاهای شیرینم را به هم زد. همسایه پیر و زبر و زرنگم بود. پارو به دست داشت دور تا دور خانه اش را پارو می کرد . پیر مرد مرا یاد پدربزرگ مرحومم می اندازد. پند و اندرزش را شروع کرد :« خانم جوان مواظب باش لیز نخوری خطرناک است. دختر پانزده ساله نیستی ها امثال من و شما اگر به زمین بخوریم دست و پایمان آسیب می بیند و راهی بیمارستان می شویم و به سادگی هم خوب نمی شویم. بچه ها سبک وزن و در حال رشد هستند آنها لیز بخورند ، آسیب نمی بینند.» همسرش هم از پشت پنجره سرش را بیرون آورد و شوهرش را تایید کرد. چند دقیقه ای ایستادم و صحبت کردیم و در خانه ام را که باز می کردم احساس کردم انگشتانم از شدت سرما خشک شده است.

گئتدی جاوانلیق قئییدب گلمز ، گلدی قوجالیق قئییدیب گئتمز

/ جوانی رفت دیگر برنمی گردد . پیری آمد و نمی رود.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :