زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢
نگار همسر و همرزم کوراوغلو : نگار دختر سلطان عثمانی است که قصر پر زرق و برق پدر، زندگی اشرافی آمیخته به تزویر و دورویی قلب حساس او را به تنگ آورده و از سوی دیگر آوازه ی کوراوغلو و جامعه ی آرمانی چنل بئل، شوق رسیدن بدان سرزمین را در دل او بیدار کرده است. او از تملق، چاپلوسی، زر وزور، فساد و قساوتی که در دربار می گذرد به جان آمده است و آرزو دارد در سرزمینی آباد و آزاد در کنار مردی آزاده و دلاور زندگی کند. پس نامه ای به کوراوغلو می نویسد و از او می خواهد که اگر جوانمردی است که آوازه اش همه جا را پر کرده است و دلاوری است که بیمی از سلطان ندارد بیاید و او را همراه خود ببرد و کوراوغلو نیز با لباس اوزانها (آشیقها) بدانجا می آید و بعد از رزمی جانانه، نگار را بر ترک اسب خود می نشاند و به چنلی بئل   می آورد . نگار، همسر کوراوغلو می گردد و جنگجویی دلاور؛ که کوراوغلو را از اشتباهات فراوانی مبرا می سازد و برای دلاوران آن سرزمین، مادری مهربان و راهنمایی آگاه می شود . او در تمامی جنگها، شمشیر به دست می گیرد و علیه دشمنان وطنش می‌جنگد.
منبع : داستانلاردنیاسی
*
هاجر همسر و همرزم قاچاق نبی : هاجر همسر نبی از جقوق مردم دفاع می کرد و چندین بار دستگیر و زندانی شد که قاچاق نبی همراه سوارانش او و زندانی های دیگر را نجات داد. هاجر سوار بر اسب ، تفنگ به دست می گرفت و همراه همسر به دفاع از مردم می پرداخت.
*
کلدانیه همسر و همرزم بابک خرم دین 
*
نوشابه حکمران عادل شهر زنان آمازون آذربایجان 
*
زینب پاشا رهبر زنان تبریز در دوره  مشروطه – اینجا نوشته ام
*
خورشید بانو ناتوان : در سال 1830 میلادی در شهر شوشا به دنیا آمد .دختر مهدی قلی خان حاکم خانات قره باغ و بهترین غزل سرای آذربایجانی در قرن نوزدهم است. او به زبان ترکی آذربایجانی و فارسی شعر می سرود. خورشید بانو رهبر انجمن ادبی مجلس انس بود. وی در سال 1897 درگذشت.
*
حیران خانم  : در زمان فتحعلی شاه و نایب السلطنه اش عباس میرزا می زیسته است. او در تبریز متولد شده و همراه خانواده به شهر نخجوان کوچ کرد. در جنگ ایران و روس نامزدش به جبهه رفت و دیگر باز نگشت.او به نلمزدش وفادار ماند و تا آخر عمر ازدواج نکرد. حیران خانم از طایفه بزرگ دنبلی های آذربایجان است.او مدت ها در نخجوان و ارومیه و خوی زندگی کرد.
*
حکیمه بلوری : در سال 1926 در ولایت خمسه شهر زنجان به دنیا آمد و در سال 2000 در باکو درگذشت. شاعری توانا بود و شعر معروف تبریز یکی از شاهکارهای ادبی اوست  که جاوید تبریزی خوانده است.  
تبریز
قوللاریم دولانا بوینونا بیر گون
گئنه باش قویارام دیزینه تبریز
حسرتدن هیجراندان جانا دویموشام
دویونجان باخارام اوزونه تبریز
*
بولانیق سولارین آخسین دورولسون
تزه گول لرینه بوسات قورولسون
سهند جمالینا بیرده وورولسون
بیر غبار قونماسین اوزونه تبریز
*
گولوستان باغینین سئیرینه گه لیم
لاله یاماجیندا بیرده دینجه لیم
اوتن گونلرینه یئتیشمه ز الیم
دوشوم هئچ اولماسا ایزینه تبریز
*
آنا تبسمین آی ایشیغی دیر
قولوم قامتیوین سارماشیغی دیر
شعریم بو دونیانین یاراشیغیدیر
اینجی سی توکه نمه ز خزینه تبریز
*
سن شاعیر عمرومه وقار وئریبسه ن
سولوب سارالمایان گولعذار وئریبسه ن
اعتبار وئریبسه ن ایلقار وئریبسه ن
هر ایگیت اوغلونا قیزینا تبریز
 *
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩

به بهانه دیروزی که هشتم مارس بود و روز زن بود و روز تبریکات دل خوش کنکی و تمجید و تعریف و سرایش اشعار نغز بود واما حوصله ای برای نوشتن نبود. دیروزی که اعظم را به یادم آورد که آرزو می کرد یک چشمش کور و یک پایش چلاغ می بود و مذکر به دنیا می آمد. دیروزی که حکیمه را به یادم آورد که آرزو می کرد ویجنتی مالای فیلم های سنگام و سورج و رام و شام ، باشد و همینطوری الکی توی فیلم ها و کنار گلها و در حال شنا آواز بخواند و هندی برقصد. طفلکی فکر می کرد زنان هندی در دریایی از گل و سنبل غوطه ورند و او عقب مانده. دیروزی که آرزوی اشرف را به خاطرم آورد که دلش می خواست ایندیرا گاندی یا مارگرت تاچر باشد و قدرت را به دست بگیرد. آنوقت خودش می داند چه کند و چه نکند. دیروزی که صدای خشمگین و ناچار لیلی را در گوشم پیچانده بود. او که دیگر دلش هیچ نمی خواست و پشیمان بود از دختر شهری و باسواد بودن و بارها گفته بود که کاش از اهالی کوره دهی بود. از ان دهات « سازیم دینقیل» که مردمش بجز ارد و گندم و نان هیچ چیز دیگری را نمی شناختند . چه برسد به سواد و حق و حقوق.

چنین افکار درهم و برهمی بود که مانع نوشتن شد.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

برای فردا که روز جهانی زن است.

قرار است فردا که روز جهانی زن است با دوستان دور هم جمع شویم و جشن مختصری بگیریم. گویا این فکر ایونا بوده و خودش نیز برنامه ریزی کرده است. در میان دوستان روزا مخالفت کرد ه گفت :« وقتی در دنیا اکثریت زنان زیر بار ستم و نابرابری دارند له می شوند چه جشنی؟ » پینار گفت :« حق با توست . اما دست روی دست گذاشتن و نشستن دردی را دوا نمی کند . ما می توانیم دور هم جمع شویم و به بهانه جشن با هم صحبت و حداقل درد دل کنیم و هر کدام از کشوری و فرهنگی متفاوت هستیم و می توانیم در مورد مسائل و مشکلاتی که زنان دیارمان دارند صحبت کنیم. هم فال است و هم تماشا. »

علاقمندم در مورد زنان کره ای و فیلیپینی و تایلندی و آفریقائی که با مردان آلمانی ازدواج می کنند و به آلمان می آیند ، تحقیق کنم. در میان این زنان ، آفریقائی ها به علت تسلط به زبان انگلیسی موفق تر هستند. زنان آفریقائی مهربان و خونگرم هستند و کسی را که حتی یکی دو سال مسن تر از آنها باشد « مامان » صدا می کنند و به نظرشان این یک نوع احترام به بزرگتر از خود است.

بیشتر این زنان که به علت فقر با مردانی مسن تر از خود ازدواج می کنند و این طرف ها می آیند سرنوشت تلخی دارند. اما هر کدام که جرعه ای شهامت دارند به کمک پلیس و خانه حمایت از زنان نجات پیدا کرده ، با کار و تلاش گلیم خود را از آب بیرون می کشند و صاحب زندگی محقر اما مستقلی می شوند به قول ما آج قولاغیم دینج قولاغیم / شکم گرسنه ام و گوش دنجم ( وقتی آرامش روحی هست مشکلات نیز قابل تحمل هستند.)

*

نویسنده: شهربانو - جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

چند وقت پیش یک گلدان کوچک گیاه نعناع و یک گلدان کوچک تلخون خریده ودر باغچه کوچک جلوی خانه ام کاشتم. تلخون یک کمی بزرگ شد . اما سرتاپای نعناع آفت زد. به ایریس زنگ زدم و ماجرا را گفتم. گفت :« تمام ساقه و برگ نعناع را قطع کن ، فقط ریشه بماند. عصری هم اگر وقت داری بیا با هم کنار رودخانه برویم و گزنه بچینیم . من یادت می دهم چه کنی که دیگر آفت سراغ نعناع و دیگر گیاهان و سبزیجاتت نیاید.» عصر با هم کنار رودخانه رفتیم. او کیسه نایلونی بزرگ آلدی را از کیفش درآورد و دست من داد و خودش قیچی باغبانی اش را از کیفش درآورد و با احتیاط فراوان برگهای لطیف و تازه گزنه را با قیچی از ساقه قطع کرد و من کیسه نایلونی را چنان گرفتم که برگها داخل کیسه افتادند. یک نایلون کیسه ای پر ، برگ گزنه چیدیم و روی یکی از نیمکتهای لب رودخانه نشستیم. ایریس گفت: « حالا می خواهم برایت چند نکته در مورد گیاهان یاد بدهم.

اول اینکه : برگها را با هاون بکوب و خوب له کن و بعد عصاره را داخل اسپری بریز و با آب قاطی کن و به گیاهانی که آفت زده اند بپاش. مشکل حل می شود. ریشه گیاه نعناعیت باقی مانده و گیاه تازه جوانه خواهد زد.

دوم اینکه :برای داشتن گیاه نعناع نیازی نیست از بیرون گلدان نعناع با قیمت گران خردیاری کنی. کافی است که از مغازه ترکها همراه سبزی خوردن نعناع نیز بخری برگهایش را بچینی و داخل سالاد و سبزی خوردن استفاده کنی و ساقه را داخل گلدان بکاری . برای سال بعد یک عالمه نعناع خواهی داشت. من این کار را کردم و حالا یک طرف باغچه ام پر از گیاه نعناع است.

سوم اینکه: هر وقت حوصله کردی اینجا بیا و گیاه گزنه بچین وچای گزنه دم کن و نوش جان کن. برای خون و صفرا و خیلی دردها درمان است. در بین چائی های حاضری هم فراوان و با قیمت مناسب به فروش می رسد. هزار درد را درمان می کند.

چهارم اینکه : مواظب باش این گیاه با پوستت تماس نداشته باشد که موجب خارش و سوزش پوست می شود و اذیت می شوی.

ایریس دوست آلمانی من که معلم است و باغچه کوچک خانه اش پر از گل و گیاه است . قوش سوتوندن توتدو ده وه یومورتاسینا جان ( از شیر مرغ تا تخم شتر) سال گذشته مربائی پخته بود. برای هر کدام از ما ساندویجی با نانک و کره و مربا درست کرده بود. طعم خوش گل هنوز هم در دهانم مزه می دهد. می گفت از نوعی گل صحرائی پخته است قرار بود تابستان دور هم جمع شویم وگل را نشانمان بدهد که گرفتار شد و ماند برای تابستان سال بعد. او دفتری دارد که مرا یاد دوران دبیرستان و درس طبیعی می اندازد. گیاهان طبی و صحرائی را با علاقه فراوان چیده و گلبرگ و برگ و ساقه و پرچم هر کدام را با حوصله فراوان خشک کرده و در صفحه ای چسبانده و در مورد خواص هر کدام نوشته و سپس پرس کرده است. با این تفاوت که ما مجبور به تهیه آن دفتر بودیم و او با اشتیاق فراوان دفتر را تهیه کرده و کارش را ادامه می دهد. دفتر، ضخیم و صفحات داخل کلاسور هستند. خودش می گفت که حدود دویست و پنجاه گیاه جمع آوری کرده و خواص هر کدام را به خوبی می داند و هنگام کسالت نیز نیازی به مراجعه به پزشک ندارد و خودش حکیم است. هم درد را می شناسد هم درمان را.

از او آموختم که تخم گیاه اسطوخودوس ( که اینها لاوندل می گویند) را اگر داخل کمد لباس و ملافه ها بگذاریم ، پشع و حشرات موذی داخل کمد و صندوقچه نمی شوند. برای این کار کیسه کوچک پنج سانتی متری می دوزیم و حدود یک قاشق غذاخوری تخم اسطوخودوس داخل کیسه می ریزیم و سرش را می دوزیم. کیسه را زیر لباسها و ملافه ها می گذاریم. بوی اسطوخودوس خوشایند است. خوشتان هم نیاید از نفتالین بهتر است. اگر در فصل بهار تخم گیاه اسطوخودوس را بکارید خوب رشد می کند و سال بعد گل می دهد و می توانید تخمش را بگیرید و استفاده کنید.

ایریس از آن دسته زنانی است که اگر حدود دویست سیصد سال پیش به دنیا می آمد شاید به جرم جادوگری زنده زنده در آتش می سوخت.

دوست شمالی ام می گفت که با برگهای گزنه آش خوشمزه ای می پزند. قرار است یادم بدهد.

*

 *
صادق اهری خبر می دهد که سوسن جعفری پیشنهادی داده از برای بیماری ام . اس
*
تعقیب و ازار زنان به اتهام جادوگری در اروپای قدیم

جادو - ویکی پدیا

 

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸

چند روزی به 22 خرداد و رای گیری و انتخابات مانده است. از دوستان می شنوم که با علاقه فراوان کاندیدای خود را معرفی و نسبت به کارشان امیدوارند. یکی هم عقیده دارد که بین بد و بدتر ، باید بد را انتخاب کرد. آقا ملا هیچ علاقه ای به شرکت در انتخابات از خود نشان نمی دهد. کاندیداها در مورد برنامه کاری شان سخنها می گویند و وعده ها می دهند. در میان بیانیه های انتخاباتی ، مهدی کروبی وعده های شیرینی می دهد . آدمی با خواندنش خود را در رویائی عمیق غوطه ور می بیند. درهنگامه تبلیغات ، با صرف هزینه های قابل توجه کاندیداها و در سخنرانی های تبلیغاتی ، زنان القابی چون توانمند و شایسته به خود می گیرند و حضرات لباس فاخر وزارت و معاونت و مشاورت و غیره برازنده قامت آنها می بینند. وعده حق و حقوق برای زنان خانه دار نیز می دهند. رقابت تنگاتنگ موجب شده که حضرات شیرین سخن ، وزارت و معاونت و مشاورت را برازنده قامت زنان بدانند و حتی وعده حقوق به زنان خانه دار بدهند. حقوقی را که دولت اجنبی آلمان سالهای سال است که به زنان می دهد تا بدون دغدغه نان شب ، بچه هایشان را بزرگ کنند. آقای کروبی اگر باور می کنید که زنان توانمند و شایسته در ایران فراوان است ، چرا یک نفر زن به عنوان کاندید ریاست جمهوری ، پا به عرصه رقابت نگذاشته است؟
*
این ترانه را به حضور کاندیداهای محترم که سرشان بسیار شلوغ است تقدیم می کنم . فکر می کنم با این همه دغدغه یک کمی تفکر نیز بد نباشد.
آی حضرات گلین سیزه سؤویله ییم
آخدی ائلین یاشی ، چای اولدو گئتدی
نه به ی قالدی نه پاشا ، نه نوکر نه ده آقا
هامی سی بیربیرینه تای اولدو گئتدی

ای حضرات بیائید به شما عرض کنم
اشک چشم ملت ریخت و رودخانه ای شد و رفت
نه خان ، نه پاشا ، نه نوکر و نه آقا
همه مثل هم ( فقط با یک کفن) از دنیا رفتند

*
خدمت شما عرض کنم که من عضو هیچ حزب و گروه و سازمان سیاسی نیستم . چون از علم سیاست بهره ای ندارم. آنچه که از دستم برمی آمد تدریس « بابا آب داد . ماما نان داد » بود و اکنون وبلاک نویسی هستم که حرف دلم را می نویسم به این امید که بخوانید و بدانید که خواستارداشتن حقوق مساوی با مردان هستم. بدون شرط و شروط.
*
این آقا گفته است اگر به زنان حق طلاق بدهیم همه مردها مجرد می مانند. به قول مادربزرگم گئدن قوناغین تیز گئتمه یی یاخجی دی ( مهمانی که قرار است برود زود رفتن اش بهتر است ) ماندن باید به خواست دل و از ته دل باشد ، نه به زور بازو و از روی لاعلاجی. بگذارید برود تا هم مرد و هم زن به زندگی آرام خود برسند. آقا جان اگر دلتان خیلی برایش می سوزد حق مساوی اش را بدهید. تامین مالی و جانی و اجتماعی بدهید تا زندگی کند. بگذارید مردها بدانند که شوهر باید شریک زندگی باشد ، نه زندان بان خانوادگی .

*

دفاع کاندیداها از حقوق زنان

حقوق زنان را در چارچوب قانون اساسی پیگیری می کنیم.

*

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧

 

داشتم بی خیال از دنیا و آخرت خانه تکانی می کردم که زنگ در خانه به صدا درآمد. در را که باز کردم شاگرد گلفروش محل کار قدیمی ام را دیدم که دسته گل زیبائی در دست داشت . این دسته گل را همکاران قدیمی ام اوته و افا و ایریس و ماریانا و قابی به مناسبت روز جهانی زن برایم فرستاده بودند. در حالی که این هدیه دوست داشتنی را داخل گلدان آب می گذاشتم ، یک لحظه به یاد بویوک خانم افتادم و آرزو کردم کاش می توانستم این دسته گل را به او هدیه کنم .

اما بویوک خانم کیست ؟ آن زمانها که او را می شناختم ، زن روستائی جوانی بود و چهار بچه کوچک داشت و به شهر کوچ کرده بودند و چند ماهی از مرگ شوهرش می گذشت. او که بیشتر وقتها به من سر می زد ، یک دفعه غیبش زد. فکر کردم بچه هایش را هم برداشته و به روستایشان برگشته است. بماند  با بچه های ریزه و شکم گرسنه چه کار می تواند بکند؟ حداقل خانه پدر یا پدرشوهرش برود شکم خود و بچه هایش را سیر می کنند. بعد از گذشت دو سه ماهی به دیدنم آمد. دو گوشه چادرش را جمع و جور کرده و زیر آرنجش سفت گرفته بود و پنج تا نان لواش را روی بازویش انداخته و می آمد. پس از سلام وچاق سلامتی از او در مورد وضع و اوضاع خود و بچه هایش را پرسیدم. گفت : ترسیدم به روستا برگردم بچه ها را پدر شوهر بگیرد و روانه خانه پدرم کند و پدرم هم مرا به یکی دیگر شوهر بدهد. یک چند روزی دنبال کار گشتم دیدم هر جا بروم بجز رختشوئی و خدمتکاری کار دیگری نیست . آخر نه سواد درست حسابی دارم و نه کاری درست حسابی از دستم بر می آید. دیدم تنها کاری که بلدم نان پختن است . در خانه تنوری به پا کردم و نان می پزم و می فروشم . هم همسایه هایم از نشستن روی نیمکت نانوائی و منتظر نوبت شدن راحت هستند و هم خودم برای خودم کار می کنم و آقا و نوکر خودم هستم. شکر خدا که چرخ زندگیمان می چرخد و محتاج نیستیم. این نانها را هم برایت هدیه آورده ام . نانها را گرفتم و تشکر کردم .

تعداد زنانی که با دست خالی و تلاش کار می کنند و زندگیشان را تامین می کنند کم نیست. روزی از روزها یکی از همکاران تعریف کرد که در محله سیلاب تبریز زنی که شوهرش در جنگ شهید شده ، نیز نانوائی باز کرده و خودش نان می پزد و زندگی خود و فرزندانش را تامین می کند.

روز جهانی زن برهمه زنان و بخصوص این زنان زحمتکش مبارک.

با آرزوی روزی که زن نیز بعنوان انسانی کامل شناخته شود و به حقوق پایمال شده اش برسد.  

 

 

سؤز کج گلسه قان اولار

اوره کده شان شان اولار

ظلم ائیلییه ن قان تؤکن

یا خان یا سلطان اولار

*

سئل آخار مه لر کئچه ر

داغ داشی ده لر کئچه ر

دوران ظالیم ده اولسا

باشیوا نه لر گلر

*

سخن کج خون می ریزد

دل را به درد می آورد

کسی که ظلم می کند و خون می ریزد

یا خان است یا سلطان است

*

سیل می خروشد و می گذرد

دل سنگ و کوه را می شکافد و می گذرد

اگر دوران به دست ظالم بیفتد

ببین چه بلاهائی به سرت می آید

 

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧

 به بهانه ماده 23

روزی از روزها شناسنامه در دست به مسجد رفتم . لای شناسنامه ام تکه کاغذی بود ، روی تکه کاغذ اسم سه زن را نوشته بودم . بجز من شهروندانی نیز به مسجد می رفتند . هر کس حرفی و هدفی داشت . گروهی می گفتند که وظیفه شرعی ماست . گروهی دیگر عقیده داشتند که وظیفه ملی و مذهبی و میهنی ماست . گروه سوم نگران کوپن قند و شکرشان بودند و فکر می کردند اگر شناسنامه شان مهر نخورد ، از کوپن قند و شکر خبری نیست . اما من این اهداف را نداشتم . فکر می کردم از نظر شرعی چنین وظیفه ای ندارم چون مادربزرگ مرحومم خودش می گفت که زن را داخل یاخدان بگذارند و به مکه و زیارت کعبه ببرند ، نه خیر کرده نه شر . تقصیری هم نداشت چون میرزا ذاکری مرحوم که به خانه ها می رفت و روضه می خواند ، چنان گفته بود . وظیفه ملی و مذهبی و میهنی ام هم نبود . چون باز مادربزرگم می گفت : زن جماعت یک بار نامزد می شود و برایش جشن می گیرند و روانه خانه شوهرش می کنند و تمام می شود . زن جماعت را چه به نامزدبازی راه انداختن و عکس به مجله و روزنامه و دیوار چسباندن و در مجلس مردان نامحرم نشستن و رجز خواندن ؟! باز هم گناهی نداشت از میرزا ذاکری مرحوم شنیده بود . غم کوپن قند و شکر نیز نداشتم کامی که تلخ است ، قند و شکرش نیز شوکران است . این زنان را هم خوب نمی شناختم بلکه فقط اسمشان را شنیده بودم و عکسها و نوشته هایشان را کم و بیش خوانده بودم . . اما چرا رفتم و رای دادم ؟ به خود گفتم زن هستند و زن را می فهمند . زن هستند و آشنا با درد زن . زن هستند و به داد زنها می رسند . به خود گفتم ریشه خیلی از بدبختی ها شکم گرسنه است . شکمی که سیر شد ، عقل را به کار می اندازد و راه حل مشکلات را پیدا می کند . به خود گفتم بودجه ای برای تامین معاش زنان  بچه دار و شوی مرده تعیین می کنند و چیزی مثل حقوق بیکاری و ایجاد مشاغل و... چه می دانم از همان کارهائی که این آلمان کافرکه نفت هم ندارد برای شهروندانش انجام می دهد . به خود گفتم گذرنامه ام را که دفترچه شخصی ام است از دست جناب شوهر می گیرد و به خودم پس می دهد . به خود گفتم آنقدر تامینم می کند که بدون بودنش قادر به سرپرستی از بچه های قد و نیم قدم بشوم . خیلی حرفها به خود گفتم و حالا می بینم که یاوه گفتم و خودم را چه راحت ، به راحتی آب خوردن فریب دادم . دارند تیشه به ریشه خانه ها  ، آن هم با نام حمایت از خانواده می زنند . در این وسط گریه دار این است که زن دارد زنها را می کوبد .

هرچه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک

وای اوگونه دوز اییله نه

فکر کردم اگر چنین قانونی تصویب شود مردها خیلی خوش به حالشان می شود . اما این پست پیش کسوت وبلاکستان عمو اروند عزیز امیدوارم کرد .

http://gayagizi.blogspot.com/

...... 

امروز پنج شنبه بود و سر خاکت نبودم برادر . این خانه را سیاه پوش می کنم . برای دل تنگم .

......

دلم خوش نیست غمگینم برادر جان

یادت میاد برادرجان؟ بچه محصل که بودیم دوتائی با هم مسابقه می دادیم ؟ می گفتی : تو خیلی با احساس می خوانی . مثل اینکه برادرت جای دوری رفته و تو راستی راستی دلتنگش هستی .

راستی برادرجان اگر روزی به خانه پدری ام برسم و به جای خودت خاکت رو نشانم دهند چه خاکی به سر کنم ؟ اگر عوض صدایت ، ناله و زشیون پدر و مادر کهن سالم را بشنوم چگونه طاقت بیاورم ؟

ای فغان از این همه بیداد.

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦

اورقیه آنا بعد از دیدن فیلم مشهدی عباد گاهی این چنین می خواند :

 

مشهدی عباد دود ائله دی / مشهدی عباد توفان به پا کرد

 

اوغلان قیزا گؤز ائله دی / پسر به دختر چشمک زد

 

اوغلاندا تقصیر یوخویدو / پسر تقصیری نداشت

 

هر نه ائله دی قیز ائله دی / هر گناهی که کرد دختر کرد

 

بعد می گفت : خوب اول پسر چشمک زد ، اول پسر دل دختر را برد ، پس چرا همه گناهها بر گردن دختر افتاد ؟

 

سپس به خودش جواب می داد : اگر دختر رویش را قشنگ می گرفت و پسر نمی توانست چشم و ابروی او را ببیند ، اگر دختر به پسر نگاه نمی کرد و طنازی نمی کرد ، پسر هم به او چشمک نمی زد و فساد عالم را نمی گرفت .

 

سرانجام خودش را قانع می کرد و می گفت : اورقیه تو زنی و زن ناقص العقل است و هیچ نمی داند. بنشین سر جایت و زیاد حرف نزن . می گویم کاش آدم می توانست خودش شکمش را بشکافد و دنده هایش را بشمارد . آن وقت معلوم می شود که دنده هایش کم یا زیاد است . اصلن فرض کنیم که دنده های من کمتر از دنده های مرد است این چه ربطی به عقل و هوشم دارد؟ 

 

...

متن کامل

 

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :