زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

با بی حوصلگی سوار اتوبوس شدم. سه بانوی میان سال روبرو و بغل دستم نشستند. از لهجه دو نفرشان معلوم بود که اهل روسیه هستند. در ایستگاه دوم تابلوئی نصب کرده بودند. زنی که بغل دستم نشسته بود ، متن تابلو را با صدای بلند و آرام و با هجی خواند :« بهار شروع شده است و اردک ها هم کنار رودخانه سرگرم شنا و بازی و آب تنی هستند. به اردک ها غذا ندهید. نگرانشان نباشید. چون آنها می توانند غذای تازه و طبیعی شان را به راحتی از طبیعت تهیه کنند و سیر شوند. غذائی که شما برایشان تهیه می کنید . سه زیان کلی دارد . یکی این که ممکن است غذای شما مانده و کهنه باشند و زبان بسته ها را مسموم کند و دیگری موجب چاقی بی رویه و مرگ زودرس شان شود و سرانجام شما با این کارتان موجب افزایش موش و ایجاد خطر می شوید. »

زن دومی گفت :« می بینید وقتی من می گویم اینجا بهتر از چچنستان وقزاقستان و روسیه و ... و ... است ، شماها به من می خندید. فکر می کنید دولتی که به فکر زبان بسته هایش هم هست نسبت به انسانهایش می تواند این قدر بی رحم باشد؟ اینها می دانند هیچ کسی اجازه گرفتن جانی را که خدا بخشیده ندارد. حتی اگر این موجود اردک و غاز و سگ باشد.»

زن سومی با گریه گفت :« چند سالی بود که جلای وطن کرده بودیم . والدین مان هر بار پشت تلفن گریه می کردند که همه چیز تمام شده و مملکت امن است و بیائید. ما هم که از دربدری به تنگ آمده بودیم وسوسه شدیم و از قزاقستان به چچن برگشتیم. همان لحظه اول که پا به خاک وطن گذاشتیم شوهرم را گرفتند و با خود بردند. بیچاره زیر شکنجه جان داد. حسرت دیدار فرزند ، جان پدر و مادر را گرفت . ما هم در به در شدیم . نه توانستیم برگردیم و نه بمانیم. بالاخره هم سر از آلمان درآوردیم وده دوازده سالی می شود که اینجا وطن ما شده است.»
از اتوبوس پیاده شدم. حال و روزم آشفته تر شد. یکی سفارش می کند که مواظب مخلوق خدا باشید و دیگری بنی آدم را به سادگی آب خوردن می کشد و چال می کند.
عجب آشفته بازاریست دنیا

 *

کوچکترین مدرسه دنیا با یک دانش آموز در زنجان روستای قلعه جوق

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩

تازه دور هم جمع شده بودیم که ایونا آمد و با بی حوصلگی سلام کرد و روی صندلی روبروی مان نشست . مربی هنوز نیامده بود. او با دوست روس اش صحبت و درد دل می کرد. چند روز پیش با من درد دل کرده بود. درد کمر و دیسک کمر و عمل جراحی ناموفق و زندگی پر از گرفتاری و مشکلات ، پیرش کرده است . سن اش بیشتر از آنچه که دیده می شود نشان می دهد. داشت همراه با درد دل گریه می کرد. بریژیت که بغل دستم نشسته بود گفت : « چی شده ماما ؟ چرا گریه می کنی؟»
ایونا عصبی تر شد . برای این که جوابی بدهد و او را ساکت کند، گفت :« کمردرد دارم دیسک کمر از پایم انداخته.»
بریژیت ساکت نشد برای سلامتی اش هم دعا نکرد بلکه چنین ادامه داد که :« هفته ای سه بار برو استخر.»
ایونا با بی حوصلگی جواب داد :« رفتم .»
بریژیت گفت :« اوه مامان ! یعنی استخر خوبت نکرد ؟ توی داروخانه فلان پلاستا هست . برو بگیر و به کمرت بچسبان .»
ایونا این بار با عصبانیت جواب داد :« خریدم.»
بریژیت گفت :« اوه مامان ! برو فلان جا و فلان دارو را بگیر و با فلان گیاه بجوشان و .. چنین کن ... بعد چنان کن .. »
ایونا دیگر جواب نداد. حوصله ام از این تجویزهای بریژیت سر رفت گفتم :« عزیز من مگر شما پزشکی که همین طور پشت سر هم دارو تجویز می کنی ؟ ولش کن .»
گفت :« نه مامان ، اما اینها رو از مادربزرگم یاد گرفتم خیلی موثر هست هر وقت من کمر درد دارم استفاده می کنم یک ساعت طول نمی کشد که خوب می شوم.»
گفتم :« این توصیه ها رو تو دفتر خودت بنویس که یادت نرود . یک موقع لازمت می شود. مگر نمی بینی اعصابش داغون است ولش کن.دیگر هم مامان صدایش نکن. او جوان است و چهره اش سالخورده نشان می دهد.»
گفت :« اوه مامان ! ما به خانمهائی که حتی یکی دو سال از ما بزرگتر باشند به احترام مامان می گوئیم . من خواستم احترامش بکنم. مسلمانا یاخجی لیق یوخدو / برای مسلمان خوبی نیامده . »
برای افریقائی ها ، مامان صدا کردن به قول خودشان نوعی احترام است اما ایونا دوست ندارد او را مامان صدا کنند . چند بار هم گفته ایم اما این طفلکی عادت کرده و ترک عادت به موجب مرض است.
اشکهای سرازیر شده ایونا ناراحتم می کرد. گوئی که هر جا بروی آسمان همین رنگ است. یاد مرحوم دبیر تاریخمان افتادم که در مورد یکی از دبیرانمان که بسیارگرفتار بود می گفت :« آقا طلاقت نمی دهد ، خاک توی سرت چرا گریه می کنی ؟ تو طلاقش بده . حالا هر چند سال می خواهد طول بکشد مهم نیست. حالا اگر روی صفحه کاغذ نوشته نشود چه می شود؟ همین که دلت طلاقش را داد ، همین که دلت از خانه اش بیرونش کرده برایش کافی است. چرا دیگر گریه می کنی؟ شاید فکر می کنی که گریه یک نوع تسلی است. شاید گریه در لحظات ناامیدی و ناتوانی تنها کاری باشد که از دست آدمی برمی آید اما ترک کردنش موجب می شود که آدمی در تلخ ترین لحظات نیز فکرش را به کار بیاندازد و درست ترین تصمیم را بگیرد. باور نمی کنم گریه بر هر درد بی درمان دوا باشد .»

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩

وارد سالن که شدیم ، دوستان لهستانی را غمگین دیدیم . سقوط هواپیما و کشته شدن رئیس جمهورو همسرش همراه با هشتاد و هفت نفر از دولتمردان و اشخاص سرشناس اندوهگینشان کرده بود. کسی توجهی به جنس هواپیما که توپولوف بود نمی کرد. فقط اندوهگین دولتمردان و مرگ نابهنگامشان بودند. ورزش همراه با موسیقی ملایم شروع شد. دوستان لهستانی شوق و علاقه ای به حرکات ورزشی از خود نشان ندادند. غم آنها ما را نیز غمگین کرد. تمرین زودتر از وقت همیشگی تعطیل شد. برای نوشیدن قهوه و گپ و گفتگو به کافه تریا نرفتیم و بی حوصله و افسرده به خانه ها برگشتیم.

از این هفته خوشم نیامد . همه اش خبر مرگ شنیدم. دلم گرفت.

داغلار باشی قار ایمیش

قاردان بیر آنبار ایمیش

سؤزده شیرین دونیانین

اصلی زهر ماریمیش

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :