زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۳

سریال تلویزیونی محتشم یوز ایل درشرف اتمام است. این فیلم را با کنجکاوی دنبال کردم. سناریو این فیلم به اندازه ای با رویاهای نویسنده آمیخته است که آدمی را مجبور به مراجعه به تاریخ و مطالعه می کند. گاهی سلطان سلیمان قانونی را آنچنان به تصویر می کشد که گویی کار و پیشه ای بجز حرمسرا و زنان و خرم سلطان ندارد. زمانی فقیه و دانشمند و عقل سلیمش می کند. روزی پدری می شود که بین فرزندانش برابری را رعایت نمی کند. به امر او مصطفی دلاورش را جلو چشمانش خفه می کنند. سپس بایزید دلاور را کنار گذاشته و سلیم شراب خوار و ترسو را به ولیعهدی انتخاب می کند. این چنین سبب عصیان پسرکش می شود. بایزید به شاه طهماسب صفوی پادشاه با تدبیر ایران پناهنده می شود و سلطان با تهدید و ... شاه را وادار به تسلیم پسر و قتل او می کند. بعد از کشتن نیز بر سر جنازه ی بی جانش اشک ریخته و مویه می کند.
بایزید قبل از تسلیم ، نامه ای به پدر نوشته و از او طلب عفو می کند. اما گویا دیر شده و باید خفه شود.بعد از او پسرانش نیز کشته می شوند که مبادا بعد از بزرگ شدن به فکر انتقام خون پدر نیفتند.

Ey serâser âleme sultân Süleymânum baba
ای سلطان سراسر عالم ، سلیمان ، پدر
Tende cânum cânumun içinde cânânum baba
جان و دلم ، جانانم ، پدر
Bâyezidine kıyar mısun benüm cânum baba
دلت می آید( به کشتن)فرزندت بایزید، پدر؟  
Bî-günâhım Hak bilür devletlü sultânum baba
بی گناهم ، حق آگاهست سلطانم ، پدر
Enbiyâ ser-defteri ya'ni ki Âdem hakkıçün
به حق سردار انبیا ، یعنی حضرت آدم
Hem dahi Mûsî ile Îsî-i Meryem hakkıçün
هم به حق موسی و عیسی بن مریم
Kâinâtın serveri ol Ruh-ı a'zam hakkıçün
هم به حق کائنات عالم آن اسم اعظم
Bî-günâhım Hak bilür devletlü sultânum baba
بی گناهم ، حق آگاهست سلطانم ، پدر
Sanki Mecnûnum bana dağlar başı oldu durak
همچو مجنون کوه و صحرا مسکنم شد
Ayrılup bi'l-cümle mâl ü mülkden düştüm ırâk
از مال و ملک دور افتاده و گشتم جدا
Dökerüm göz yaşını vâ-hasretâ dâd el-firâk
با اشک چشمم می کشم داد از فراق
Bî-günâhum Hak bilür devletlü sultânum baba
بی گناهم حق آگاهست ، سلطانم  پدر
Kim sana arz eyleye hâlüm eyâ şâh-ı kerîm
چگونه حالم را برایت شرح دهم ای شاه کریم
Anadan kardaşlarumdan ayrılup kaldım yetîm
از مادر و خواهرانم جدا و گشتم نیتیم
Yok benüm bir zerre isyânum sana Hakdur alîm
عصیانی بر تو نکریم حق هست شاهدم
Bî-günâhum Hak bilür devletlü sultânum baba
بی گناهم حق آگاهست ، سلطانم پدر
Bir nice ma'sûmum olduğun şehâ bilmez misün
ای شاه چگونه معصومیتم را نمی دانی؟
Anlarun kanuna girmekden hazer kılmaz mısun
مسبب ریخته شدن خونم نمی شوی ؟
Yoksa ben kulunla Hak dergâhına varmaz mısun
یا که در حق من به درگاه حق نمی روی؟
Bî-günâhım Hak bilür devletlü sultânum baba
بی گناهم حق آگاهست ، سلطانم پدر
Tutalum iki elim baştan başa kanda ola
گیرم که دو دستم سراتاپا خون آلود باشد
Bu meseldür söylenür kim kul günâh itse n'ola
مثلی است که می گوید بنده گناه کند چه می شود
Bâyezîd'ün suçunı bağışla kıyma bu kula
گناه بایزید را ببخش به ( کشتن )این بنده ات دلت نیاید
Bî-günâhım Hak bilür devletlü sultânum baba
بی گناهم حق آگاهست ، سلطانم پدر

*

منبع شعر : قسمت 138 سریال محتشم یوز ایل ( سده ی باشکوه )

*

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :