زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - جمعه ٢۸ آذر ۱۳٩۳

حدود سی و سال و اندی است که می شناسمش . یکی از قدیمی ترین و باوفاترین دوستانم را می گویم . رفیق شفیقی که ترکم نکرد و نمی کند و همیشه کنارم است . عمامه ای دور سرش پیچیده و عبائی بر دوش دارد موهای سفیدش ، کمر خمیده اش از گردش چرخ فلک شکایتها دارد. چهره اش سالهاست که به همان شکل است. همان شکلی که محمد تجویدی ترسیم کرده است. در تمام طول زندگی آرام و طوفانی ، خوش و ناخوش همراهم بود و هست. در روزهای خوش چهره اش را شاد می دیدم .
ادامه مطلب در سایت قایاقیزی

http://gayagizi.com/blog/ 

نویسنده: شهربانو - شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢

شب یلدا بود و یک دنیا صلح و صفا و دوستی .

شب یلدا بود و نخود و کشمش و تخمه هایی که اورقیه آنا در تابستان از هندوانه و خربزه و آفتاب گردان گوشه حیاط جمع  کرده و با نمک تفت داده بود.

شب یلدا بود و گندم سرخ کرده مادربزرگ که قاویرقا نام داشت.

شب یلدا بود و پشمکی  شیرین و خوشمزه.

شب یلدا بود و هندوانه ای که دعا می کردیم پوچ  ( ایچی  کئچمیش ) نباشد و بیشتر وقتها  دعاهایمان برآورده نمی شد و به شکستن تخم های ریز و درشتش قناعت می کردیم.

شب یلدا بود فامیل های دور هم جمع شدن ها و به بهانه ی پوچی هندوانه خندیدن ها.

شب یلدا بود و کاسه پرآب و دو سوزن داخل آب مادربزرگ .

شب یلدا بود و حافظ و فال حکیمانه اش.

در آن شب یلدایی که بود و زیبا و خوش بود کاری به کار تلویزیون نداشتیم. کسی به کسی اس ام اس نمی فرستاد. هیچ کس با موبایل بازی نمی کرد. همه حواس پیش همراهان و هم اتاقان عزیزبود . بعضی وقتها هم برق می رفت و زیر نور لامپایی که از پدربزرگ مرحوم به یادگار مانده بود ، می نشستیم و سایه های بزرگ و کوچک شده مان ، زیر نور چراغ ، وسیله ای برای خنده و تفریح مان می شد. دست هایمان زیر نور چراغ اشکال گرگ و روباه وزاغ می گرفت .

این چنین بود که شب های یلدا خیلی خوش می گذشت. به اندازه ای که در گوشه دلمان خاطراتی بس زیبا ثبت می کرد و دفترمان از این خاطرات خوب و به یاد ماندنی پر می شد.

آیا جوان های امروزی نیز می توانند با اس ام اس ها و موبایل نیم وجبی خود خاطراتی به زیبایی خاطرات ما ثبت کنند؟

***

چیلله گئجه سیدی

چیلله گئجه سیدی ، بیر دونیا سئگی ، یولداشلیق ، ایستی قانلیق

چیلله گئجه سیدی ، نخود کیشمیش ایله  اورقیه آنامین قاوین – قارپیز دان ، حیه ط بوجاغیندا اکدیغی گونه باخان توخوموندان ییغیب قاویردیغی چه وده کلر.

چیلله گئجه سیدی ،  بؤیوک آنامین قاویردیغی بوغدا ایلا ، کی اونا قاویرقا دئییردیلر.

چیلله گئجه سیدی ، شیرین دادلی پشمک ایله.

 چیلله گئجه سیدی ، قارپیزیلان کی دعا ائلیردیک ایچی کئچمیش اولماسین ، نه یازیق کی دعالاریمیز قبول اولموردو ، آنجاق اونون یئکه – خیردا چه رده کلرینن کئچینیردیک.

چیلله گئجه سیدی ، قوهوملارینان بیریئره ییغیشیب ، ایچی کئچمیش قارپیزی اورتایا قویوب گولمک.

چییله گئجه سیدی ، بؤیوک آنامین تاسیلا ایچینده کی دولو سو و ایینه لر.

چیلله گئجه سیدی  ، حافظ ایله حکمتلی فالی.

او چیلله گئجه سی ائله گؤزلیدی ، ائله خوشویدو کی ، داها تلویزیون لا ایشیمیز یوخویدو. کیمسه ، کیمسه یه اس ام اس یازمیردی. کیمسه موبایل ایلا اوینامیردی. هامینین فیکری اتاق دا ایله شن اورتام دایدی. هردن ده بیر برق لر گئدیردی. بیز قالیردیق  ، رحمتلی بؤیوک آتامدان قالان لامپا چیراغی. لامپاچیراغینین آلتیندا کیچیلیب – بؤیوین کؤلگه لریمیز بیزیم شن لیکیمیزه اورتاق اولوب گرلدورمه یه کافی ایدی.اللریمیز لامپانین ایشیغینین آلتیندا قورد ، تولکو ، ایلان و قارغا شکلینه دوشوردو.

بئله سینه ایدی کی چیلله گئجه لری چوخ گؤزل بیر گئجه اولوردو. اوقدر گؤزل کی اوره ییمیزین بیر کؤشه سینده گؤزل بیر خاطیره یازیلیردی. خاطیره دفتریمیز شن لی و یاددان چیخمامالی بیر گون ایله دولوردو.

دئییرم یوخسا ایندی کی جاوانلار ائیلیه بیلرلر اس ام اس لرینن ، یاریمچیق موبایل لارینان بیزیم خاطیره لریمیز کیم خاطیره یازالار؟  

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱ دی ۱۳٩۱

شب یلدا بود و حافظ شیرازی و ظرف آب و سوزن مادربزرگ و دستان مادر که برایمان انار دانه می کرد. پدر چشمانش را بست و این چنین زمزمه کرد:

ای حافظ شیرازی

بر ما نظر اندازی

ما طالب یک رازیم

تو کاشف هر رازی

تو را به جان نبات خانم شیرازی

بر ما نظر اندازی

آن گاه صفحه را باز کرد و برایمان خواند

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید

حضور مجلس انس است و دوستان جمعند

وان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او چو مرده به فتوای من نماز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

به جان دوست که غم پرده شما ندرد

گر اعتماد به الطاف کارساز کنید

نخست موعظه پیر می فروش این است

که از معاشر ناجنس احتراز کنید

و گر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید

*

چقدر دلم تنگ شده برای دستهای مادر که انار دانه می کرد ، پدر و کتاب حافظ زوار دررفته اش ، مادربزرگ و سوزن و کاسه آبش و قاه قاه خنده هایش وقتی که سوزن ها به هم نزدیک می شدند.

 

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠

 شب یلدا بدون حافظ مگر امکان دارد؟ باید در میان جمع باشد این یار دیرینه .

به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش

به بوی گل نفسی همدم صبا می باش

نگویمت که همه ساله می پرستی کن

سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش  

چو پیر سالک عشقت به می حواله کند

بنوش و منتظر رحمت خدا می باش

گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی

بیا و همدم جام جهان نما می باش

چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان

تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی  

به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشر رندان آشنا می باش

×

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

آی چیلله چیلله قارداش

آتین قمچی له قارداش

داشت تعریف می کرد :« امشب شام دعوتیم.»

گفتم :« خیر باشد ، کجا ؟ شما که شب چله جایی نمی رفتید. اجاقتان در شبهای عزیز روشن و آبگوشتان بار بود؟»

گفت :« نه جانم ، حالا دیگر زمانه عوض شده ، خانواده عروس عمه بزرگه هم خانواده ی ایشان و هم ما را دعوت کرده . امشب خانه نوعروس چیلله لیق می بریم.»

پرسیدم :« چی می برید؟ مثل فلانی و بهمانی یک عالمه تشریفات؟»

خندید و گفت :« نه جانم چه تشریفاتی ، یک سینی مسی تهیه کرده ایم و تازه داماد برای نو عروس پالتو خریده و پدر و مادر داماد هم خوردنی شب یلدا.»

گفتم :« خوردنش با شما و شنیدنش از ما . حالا توی آن سینی مسی چی هست؟:

گفت :« جانیم سنه دئسین ( جان به تو بگوید) چیز زیادی نیست. چوبان آرمانی ( هدیه ی چوپان ) پشمک و مویز و آجیل ، شیرینی و شکلات و انار و یک دانه هندوانه ی ناقابل. والسلام. حالا خداکند هندوانه خوب از آب دربیاید. مال ماها که توش پوچ بود.»

گفتم :« در مورد هندوانه یک مثل خیلی خوبی هست که می گوید بخت کسیلمه میش قارپیزا بنزه ر ( بخت مثل هندوانه قاچ نشده است .)  نمی دانی قرمز است یا زرد ، کال است یا رسیده و یا وقتش گذشته  »

گفت:« نه جانم این هم مشکلی نیست. هندوانه را خیلی خوشگل بزک کرده اند. حالا خانواده عروس یک چند روزی همین طوری نگه می دارند. تا قاچ کردنش هم خدا کریم است.»

*

نوعروسان و تازه دامادها خوشبخت شوید.

*

آی چیلله چیلله قارداش 

آتین قمچی له قارداش

ناغیل ائلیردی کی :« بو گئجه شام قوناغییق.»

سوروشدوم :« خیر اولا ! سیز کی چیلله گئجه سی هئچ بیر یانا گئتمه زدیز؟ عزیز گونلرده اجاغیز یانیب توسکوسو هر یئری باساردی ، شورباز اجاق باشیندا قایناردی ؟ ایندی نه اولوبدور؟»

دئدی :« یوخ جانییییم ! ایندی زمانه ده ییشیلیب دی ! او گونلر گئچمیشده قالیبدی ! ایندی هره اؤز سازین چالیر. عمه خانیمین گلینی گیله دعوتیک. بوگون عمه خانیم گیلنن بیرلیکده گلین ائوینه چیلله لیق خونچاسی  آپاراجاییق.»

سوروشدوم :« نه آپاراجاقسیز؟ اونون – بونون کیمی بیرجه عالم تشریفات؟»

دئدی :« یوخ جانیییم ! نه تشریفاتی دیر؟ کیمده نه وار نه آپارسین! بیر میس مئژمئیی تدارک گؤرموشوخ . تازا به ی تازا گلینه بیر پالتو آلیب .آتا – آناسیدا چیلله یئمیشی.»  

دئدیم :« هله یئدیغیز ایشدیغیز نوشو جانیز اولسون. دئی گؤروم نه آپاراجاقسیز؟»

دئدی :« جانیم سنه دئسین ! بیر ائله شئی یوخ ! چوبان آرمانی دای! بیر خیرداجا پشمک ، بیر آزجانا میلاخ همن مووز دای ، گویز گیردکانلا پوسته بادام ، سوت شیرنی سینن شوکولات ، نارنان دا قارپیز. والسلام الین گؤتور اوزون یوو. هله آللاه ائله سین قارپیزین ایچی پوش چیخماسین. نئجه ایکی بیزیم کی پوچ چیخدی.» 

دئدیم:« قارپیزین اؤزونون بیر مثلی وار دئییرلر کی بخت کسیلمه میش قارپیزا اوخشار . بیلمیرسن کی ایچینده نه وار. قیرمیزی دی ، ساری دی ، کال دی ، ایچی کئچمیشدی.»

دئدی:« یوخ جانییم اونون دا موشکولو یوخدو. قارپیزی ائله گؤزل بئزییبلر کی ایکی گؤز ایستیر باخاسان. هله گلین گیل بیر نئچه گون کسمییب ساخلییاجاقلار اوندان دا سونرا آللاه کریم دی.»

دئیدیم :« آی نوشو جانیز اولسون . آللاه گلین لری ، به ی لری بخته ور ائله سین. آللاه هامینین بالاسین خوشبخت ائله سین بیزیمکی لری ده اونلارین ایچینده . » الهی آمین.

×

تازا گلین به ی لر قوشا قارییاسیز انشالله

*

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠

اشعار شب یلدا

چیلله گئجه سی یئتیشدی یولدان

فامیل توکولوبدی ســـــاغ و صولدان

 مش قوربانعلی  دوشوبدی قولـدان

دورد اللی یئییر جویــــز - میلاخ دان!

آرواد گـــــوز آغـــــاردیـری قیـــراخ دان!!

 

ادامه ی شعر در :

http://bolfozool2.blogfa.com/post-8.aspx

*

یک امشب را نخواب ای نور دیده!                  شب یلدا رسیــده!

که خواب از چشمها یکسر پریده!                   شب یلدا رسیــده!

بکن کیف از ســـر شب تا سپیده                    شب یلدا رسیــده! 

ادامه ی شعر در :

http://bolfozool.blogfa.com/post-112.aspx

 

*

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩

آی چله چله قارداش ، آتین قمچیله قارداش

روزی از روزها یوسف علیخانی در پستی به نام « گپی با راویان فرهنگ مردم» گفت : این روزها آمده ام اینجا بنویسم و دعوت تان کنم برای دیدن و خواندن و همکاری با صفحه ای که قرار است به زودی دنبالش کنم و ... و ..و

پست اش تشویقم کرد ، تا درباره فرهنگ و آداب و رسوم مردم ولایتم بنویسم. چند صفحه ای نوشتم و به ایمیلش فرستادم. کافی نبود. به پدرم زنگ زدم . از او خواستم تا جائی که امکان دارد برایم بنویسد و بفرستد.عکس پدربزرگها و مادربزرگها را خواستم. چند صفحه دیگر نوشت و همراه عکسها برایم فرستاد و گفت :« آنچه که به خاطر دارم نوشته ام . اما باز هم کامل نیست خودت هم هرچه به خاطر داری اضافه کرده بفرست تا ویرایش کنم. » خواندن دستخط اش برایم کار ساده ای نبود . در چند صفحه نوشته اش به همه چیز اشاره کرده بود . از غذاها و مواد غذائی مانند : خشیل و هاستا و قئیقاناخ ، اوه لیک و آغ پئنجر ، چوبان کبریتی ، داغ گشنیشی ، کهلیک اوتوو ... ، از مردمش سردارماکو که رو در روی رضا شاه ایستادو سرش را به باد داد، از سنبل بنیادی و همت اش ، ازدکتر ندیم و محبوبیتش ، از حامد ماکوئی و اشعار دلنشین اش ، ازعباس پناهی و نقش هایش و خانیم ننه اش و ... . از جاهای دیدنی اش مثل باغچه جوق ، قره کلیسا و ... عکس اورقیه آنای بامزه مان را هم فرستاده بود. پیرزن قصه گوی کودکی هایم ، گوئی که هنوز هم زنده است و همراه خاله سوسکه دنبال شوهر می رود ، همراه با روباه و گرگ در جنگلهای خطرناک می گردد. تار موی زمرد قوشو را آتش می زند تا فوری پیدایش شود و به داد ملک محمد برسد. گویی هنوز هم شب یلدا کاسه و دو سوزن را می آورد تا فال سوزن بگیرد. دفتر قصه های قدیمی و کودکانه و مثل هایم پر شده از صدای خنده هایش. خدا به همه رفتگان خوابی آرام عطا فرماید.

دختر و پدر حسابی سرگرم نوشتن بودیم. از شب یلداو سینی مسی بزرگی که با هندوانه و پشمک و نخود و کشمش و انار پر می شد . رویش بقچه سفید گلدوزی شده می انداختند و به خانه تازه عروس می فرستاد. از بقچه دیگری که بجز هندوانه و پشمک و نخود کشمش و انار یک دیس کشمش پلوی داغ هم برای عمه خانم ها می فرستاد و به داداش بزرگ سفارش می کرد که بین راه بازی گوشی نکند وتا سرد نشده به خانه عمه خانم ها برساند و داداش بزرگه غر می زد که با این سینی سنگین روی سرم چه حوصله ای برای بازیگوشی دارم. آخر داداش بزرگه خیلی وقتها توی کوچه آششیق بازی می کرد و یادش می رفت که دنبال کارش فرستاده اند.

اجل مهلتش نداد . حرفهایش را زد و خداحافظی کرد و آرام و بی دردسر چشمانش را بست و رفت. دستخط اش داخل پوشه باقی است. روزی کاملش خواهم کرد.

شب یلدا باشد و فال حافظ نگیرم؟  .

*

سحر بلبل حکایت با صبا کرد

که عشق گل به ما دیدی چه ها کرد

از آن رنگ و رخم خون در دل انداخت

در این گلشن به خارم مبتلا کرد

به هر سو بلبل بیدل در افغان

تنعم در میان باد صبا کرد

نقاب گل کشید و زلف سنبل

گره بند قبای غنچه وا کرد

غلام همت آن نازنینم

که کار خیر بی روی و ریا کرد

خوشش بادا نسیم صبحگاهی

که درد شب نشینان را دوا کرد

من از بیگانگان هرگز ننالم

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

گر از سلطان طمع کردم خطا بود

ور از دلبر وفا جستم جفا کرد

وفا از خواجگان ملک با من

کمال دولت و دین بوالوفا کرد

بشارت بر به کوی می فروشان

که حافظ توبه از زهد و ریا کرد

 

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸

 شب یلداست و درازترین شب. هوای کودکی به سرم زده. دلم می خواهد از شاخه های کوتاه و بلند درخت انار خانه پدری اناری بچینم به رنگ صفای پدر و به طعم دستان پرمهر مادر. دوست دارم هندوانه ای قاچ کنم به شیرینی شیرین زبانیهای برادر. دلم می خواهد امشب هفت هشت ساله شوم. مادر پتوی سربازی را پهن کند و اهل خانه دور پتو بنشینیم و مادرم یک پاکت تخمه آفتابگردان بیاورد و به هر کدام از ما یک مشت کوچک تخمه بدهد و داداش یوسف و دائی وسطی و داداش بزرگه و آبجی بزرگه و ... و ... با هم مسابقه بدهند. تخمه بشکنند و پوستش را با نوک زبان به همدیگر پرتاب کنند و حوصله اورقیه آنا سر برود و داد بزند :« آرتا گله سیز بالا آرتا گله سیز ؟ زیاد بشوید بچه ها زیاد بشوید ( یعنی چشم بد از شماها دور) اتاق پوست تخمه شد. » مادر جواب بدهد:« خوب یک شب است دیگر بگذار کیف کنند یک شب که هزار شب نمی شود.» آنگاه اورقیه آنا قصه تکراری آمدنم را بگوید که هوا بسیار سرد بود و قابله دیر کرده بود. کوساها بی خیال سرما در کوچه نمایش راه انداخته و مردم را دور خود جمع کرده بودند.» بعد شروع به خواندن بایاتی بکند و سوزن در آب بیاندازد و بچه ها آرزوهایشان را بگویند. آن روزها جشن تولد و کیک جشن تولد مخصوص فیلمهای فردین و فروزان و آغاسی بود. هنوز به خانه ها راه پیدا نکرده بود.لذت آخر شب یلدا هم پشمک باشد. پشمکی که داداش یوسف و دائی وسطی شلوغش کنند. هم بخورندو هم برای خودشان ریش و سبیل درست کنند و پیرمردانی حسابی و خوشمزه شوند .
زندگی برای خودش لحظات شیرینی داشت
یلدایتان شیرین تر از پشمک.

نویسنده: شهربانو - شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧

شب یلدا و هزار خاطره شیرین تر از پشمک ، حافظ این رفیق دیرینه خراباتی من ، و نیم قرن که از عمر من گذشت.
یاد هندوانه مادربزرگ به خیر. او دوست نداشت هندوانه داخل یخچال گذاشته شود. بلکه آن را داخل حوض در زیر زمین رها می کرد. هندوانه مثل ماهی سنگین وزن روی آب شنا می کرد و به حال و هوای خود خنک می شد.
یاد چیلله لیک ( هدیه شب یلدا ) به خیر . سینی کوچک پشمک و چیلله یئمیشی و زرشک کشمش پلو شب یلدا که به خانه عروس و تازه عروس ها فرستاده می شد.
یاد فال مادربزرگ به خیر. دو سوزن خیاطی که با پنبه سوراخهایش را می گرفت و داخل کاسه آب رهایشان می کرد. سوزنها روی آب می ایستادند و سپس آرام به هم نزدیک می شدند و مادربزرگ خوشحال از اینکه فالش خوب از آب درآمد.
یاد حافظ به خیر. چقدر دوست دارم این قلندر خراباتی را.
بدور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
ببوی گل نفسی همدم صبا می باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا می باش
گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی
بیا و همدم جام جهان نما می باش
چو غنچه گر چه فروبستگی است کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشر رندان آشنا می باش
شب یلدایتان به سپیده دم صلح و آرامش ، صفا و پاکی روشن شود

*

شب یلدا

یلدا بازی

شب یلدا

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

احمد شاملو در حق حافظ چنین می نویسد :

حافظ راز عجیبی است

به راستی کیست این قلندر. یک لا قبای کفرگو که در تاریک ترین ادوار سلطه ریاکاران زهدفروش ، در ناهاربازار زاهدان و در عصری که حتا جلادان آدمی خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت آنچنانی ، خود را بر حد زدن و خم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده اند ، یک تنه وعده رستاخیز را انکار می کند . خدا را عاشق و شیطان را عقل می خواند و شلنگ انداز و دست افشان می گذرد که :

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولا

واین دفتر بی معنی غرق می ناب اولا

کیست این آشنای ناشناس مانده که چنین رودررو با قدرت ابلیسی شیخان روزگار دلیری می کند که :

پیرمغان حکایت معقول می کند

معذورم ار محال تو باور نمی کنم

یا تسخرزنان می پرسد:

چو طفلان تا کی ای زاهد فریبی

به سیب بوستان و جوی شیرم

و یا آشکارا به باور نداشتن مواعید مذهبی اقرار می کند که فی المثل:

من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود

وعده فردای زاهد را چرا باور کنم

به راستی کیست این مرد عجیب که با این همه حتا در خانه قشری ترین مردم این دیار نیز کتاب اش را قرآن و مثنوی در یک تاقچه می نهند. دست آلوده به سوی اش نمی برند و چون برگرفتند هم چون کتاب آسمانی می بوسند و به پیشانی می گذارند . سروش غیب اش می خوانند و سرنوشت اعمال وافعال خود را با اعتماد تمام به او می سپارند ؟ کیست این کافر که چنین به حرمت در صف پیغمبران و اولیا الله اش می نشانند؟

منبع : مقدمه ای بر دیوان حافظ – احمد شاملو

نویسنده: شهربانو - شنبه ۱ دی ۱۳۸٦

 

 

 

 

شب یلدا و عید قربان مبارک

 

 

حدود سی و چند سالیست که می شناسمش . یکی از قدیمی ترین و باوفاترین دوستانم را می گویم . رفیق شفیقی که ترکم نکرد و نمی کند و همیشه کنارم است . عمامه ای دور سرش پیچیده و عبائی بر دوش دارد موهای سفیدش ، کمر خمیده اش از گردش چرخ فلک شکایتها دارد . چهره اش سالهاست که به همان شکل است. همان شکلی که محمد تجویدی ترسیم کرده است . 

متن کامل

 

 

 

 

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥

 

 

یلدابازی و خاطره بازی

 

صادق اهری عزیز و یوسف علیخانی عزیز مرا نیز به بازی یلدا و خاطره دعوت کردند و من هم به قول مادربزرگ مرحومم که می گفت : تنبل تعبیرلی اولار ( تنبل فکرش را به کار می اندازد ) هر دو موضوع را در یک پست و 10 بند نوشتم .

 

  یک  کلاس اول بودم تازه از ماکو به تبریز کوچ کرده بودیم . خانه مان توی دربند طویل و دراز و پیچ در پیچ اصفهانلیلار تبریز بود . ته دربند خانه ای دو طبقه اجاره کرده بودیم طبقه اول مال ما بود و طبقه دوم مال میراسماعیل عمو . میراسماعیل عمو پدر مهناز و پسرعموی پدرم بود . او معلم موسیقی بود و شبهای بخصوص  مثل شب یلدا و چهارشنبه سوری و غیره برای اینکه خانواده احساس غربت وتنهائی نکند ویولونش را از قابش درمی آورد و آهنگهای یاللی و آذری می زد من و مهناز هم می رقصیدیم . مادربزرگم قربان صدقه مان می رفت و شاید تشویق او بود که بعدها من و مهناز توانستیم به خوبی مردان آذری پای بر زمین بکوبیم و آذری اصیل برقصیم و اکنون پس از گذشت سالها گوئی آن رقص و پایکوبیها خواب بودند .

 

  دو کلاس دوم بودم یک سالی میشد که به تبریز کوچ کرده بودیم . دوست نداشتم به خانه دائیم مهمانی بریم چون زن دائیم تبریزی بود و از ما خوشش نمی آمد . من و مهناز دلمان نمی خواست در مهمانی خانه دائی شرکت کنیم . چون تا وارد خانه شان می شدیم بچه های دائی کف می زدند و می گفتند هی هی کتدیلر گئنه بیزه گلدیلر ( هو هو دهاتیها ، بازم خانه ما آمدند . ) زن دائی هم لبخند بی مزه ای می زد و رو به بچه هاش می گفت : بده آدم به مهمان این حرفو نمی زنه . اما مهناز که باهوش بود یواشکی توی گوشم می گفت که دروغ میگه خودش به بچه هاش یاد میده و گرنه وقتی چپ نگاهشون می کنه همه شون میشینند سر جاشون . خلاصه من و مهناز دل پری از این هو کردن داشتیم . و روزی که کتاب فارسی و کیف نوشت افزار و دفتر مشق دختر دائی گوشه اتاق افتاده بود با نقشه و کلک و زحمت فراوان توانستیم به مشق شب دختر دائی قلم بکشیم . حالا بعد از آمدن ما در آن خانه به خاطر این مشقها چه اتفاقی افتاد خدا می داند .

 

  سه کلاس سوم بودم ماه رمضان بود و من نه سالم شده بودم  و باید روزه می گرفتم و نماز می خواندم و برادر گردن کلفت چهارده ساله ام جلو چشمم زولبیا می خورد . روزی رفتم بقال دم کوچه و زولبیا خریدم . الله دان گیزلین دئییل سیزدن نه گیزلین ( از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ) نشستم و خوردم از شانس بد یک دفعه دیدم که کلاغ خبرچین مادرم روی شاخه گلابی نشسته و تماشایم می کند . فوری به زیرزمین رفتم و از نایلون بزرگ صابون ، یک تکه صابون آوردم و کنار حوض گذاشتم و از او خواستم که رازم را به مادرم نگوید و آن نالوطی نمک به حرام خدا نشناس هم صابون را برداشت و پرید و هم به مادرم خبر داد .

 

چهار کلاس چهارم بودم . خانم معلم با یک دسته ده تائی پیک دانش آموز وارد کلاس شد و خواست آنها را به بچه ها بفروشد . دید که چگونه دلم برای این پیک پرپر می زند یکی هم به من داد و گفت فردا دو ریال می آوری . پیک را که به خانه بردم فریاد مادرم بلند شد که من ترا به مدرسه می فرستم درس بخوانی یا پیک ؟ شاید هم حق داشت به جز من و خواهر و برادرها دختر عمه و پسر عمو و دائی کوچک هم از ماکو آمده و خانه ما بودند و می خواستند در تبریز دیپلم بگیرند . با حقوق معلمی و این همه نان خور حتمن دو ریال زیاد بود تازه هر پنج شنبه هم پنج ریال از هر دانش آموز جهت حق الزحمه بابا و ننه مدرسه جمع آوری می کردند . فردای آن روز پیک را به مدرسه بردم و به خانم معلم پس دادم . اما او آن را دوباره به من برگردانید تا دزدکی و دور از چشم مادرم بخوانم و دوباره به او پس بدهم .

 

پنج کلاس پنجم بودم . زنگ انشا قرار بود انشاهایمان را بخوانیم . طبق معمول هر سال . این بار فصل پائیز را تعریف کنید . خانم معلم یکی را پای تخته سیاه صدا کرد و او انشایش را خواند بعد از تابستان فصل پائیز آغاز می شود . فصل پائیز سه ماه دارد مهر آبان آذر و .... اما من این چنین انشائی را دوست نداشتم . می خواستم حرف دلم را بنویسم . بعد از او مرا صدا کرد و من چنین شروع کردم : من فصل پائیز را دوست ندارم چون در پائیز باران زیاد می بارد و من با یک دستم چتر را می گیرم و با دست دیگرم هم کیف مدرسه و هم چادرم را می گیرم . ته چادرم خیس و گلی می شود و وقتی جمع و جورش می کنم به شلوار و جورابم هم می خورد و شلوار و جورابم هم خیس و گلی می شود و قتی به خانه می روم مادرم دعوایم می کند و . . داشتم ادامه می دادم که فریاد خانم معلم بلند شد که ای خل احمق تنبل این چرت و پرتها چیست که نوشته ای ؟ بعد هم خط کش را از روی میز برداشت و از جایش بلند شد به طرفم آمد و گفت : دستهایت را باز کن . دستهایم را باز کردم به کف دستهایم خط کش زد و من گریه کردم و دلش خنک نشد به بچه ها گفت : به این تنبل بی شعور،  تنبل بکشید و آنها هم یک صدا داد کشیدند : تنبل تنبل تنبل

 

شش کلاس ششم بودم که صمد بهرنگی را شناختم . کتاب اولدوز و عروسک سخنگو سپس یک هلو و هزار هلو و بقیه را یک به یک خواندم . در خواندن کتابهای قصه و پیک معمولن مهناز شریک جرم من بود . دلمان می خواست ماهی سیاه کوچولو را هم بخوانیم اما نایاب بود و صمد تازه در آب ارس غرق شده بود . خوب نمی دانستیم چی به چیست و غیبتش را هم می کردیم که تو که شنا بلد نبودی توی آب چه کار داشتی ؟ خلاصه نوروز آن سال به سفر رفتیم و جائی که مهمان بودیم ماهی سیاه کوچولو را که برایش از روزنامه جلد گرفته بودند پیدا کردم و خواندم خیلی هم خوشم آمد . اما می بایست این کتاب را به مهناز هم می دادم تا بخواند . حالا چه کار باید می کردم . معلم بی انصاف هم یک عالمه مشق عید گفته و هنوز به نصف مشقها نرسیده  بودم که یک دفعه شیطان جنی رفت توی جلدم و گفت توی دفتر مشق و به جای مشق ماهی سیاه کوچولو را بنویس هیچ نمی شود نترس اگر معلم بفهمد نهایتش دو تا خط کش میخوری و برایت سر صف تنبل می کشند . ارزشش را دارد که این قصه را به مهناز ببری . حرف شیطان جنی را گوش کردم و ماهی سیاه کوچولو را به جای مشق نوشتم و بعد از تمام شدن قصه بقیه مشق را ادامه دادم . چهارده فروردین که خانم معلم گفت : مشقهای عیدتان را بگذارید روی میز میخواهم قلم بکشم از ترس داشتم زهره چاک می شدم معلم مشقها را تند و تند قلم می کشید و بالاخره مشق مرا نیز قلم کشید و آخر سر هم آنهائی را که ناقص نوشته بودند نکوهش کرد و گفت : بچه ها مرتب بودن را از شهربانو یاد بگیرید که در سفر نیز مرتب و خط کشی شده و زیبا مشق نوشته است . بعد به امر ایشان بچه ها برایم آفرین کشیدند : آفرین آفرین آفرین . اما خانم معلم هیچوقت ندانست که آن صفحات خط کشی شده و مرتب و خوانا نوشته شده همان ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی بود .

 

هفت تازه وارد کلاس هفتم شده بودم یکی از دخترعموهای پدرم بانوئی بسیار شیک پوش و ثروتمند و مدرن بود . قد بلند و زیباروی بود وقتی راه میرفت مثل طاووس خرامان و طناز قدم برمی داشت . هنگامی که حرف میزد از چه جملات قلمبه سلمبه استفاده می کرد . می بایست برای پیدا کردن معنی بعضی از لغاتش به لغتنامه مراجعه می کردم و به علت اینکه برای حل مشکل مردم هر کمکی که از دستش برمی آمد مضایقه نمی کرد محبوب مردم بود . بعصی وقتها هم سیگاری از کیفش در می آورد و با فیس و افاده فراوان و آرام شروع به کشیدن می کرد . روزی خواستم از او تقلید کنم . مثل او زیبا و طناز و شیک پوش نبودم . سوادم هم که به یک صدم سوادش نمی رسید . مثل او ثروتمند نبودم . فقط در این میان مانده بود تقلید سیگار کشیدن از او . مادرم برای روضه ماهانه اش سیگار اشنو ویژه می خرید . پیر زنان بعد از روضه سیگار می کشیدند و بعد از رفتن آنها مادرم سیگارها را دوباره داخل کمد می گذاشت . روزی که کسی خانه نبود یکی از اشنو ویژه ها را برداشته روشن کردم و شروع به کشیدن کردم . خیلی خوب پیش می رفتم اما نمیدانم چطور شد که دود به گلویم رفت و در این لحظه پدر و مادرم که بیرون بودند با کلید در را باز کردند و وارد حیاط شدند هم دود سیگار و هم سررسیدن پدر و مادرم موجب شد که دست و پایم را گم کنم و اگر پدرم به دادم نمی رسید داشتم خفه می شدم .

 

هشت من ایمان دارم که دل به دل راه دارد . چون ما یک دبیر زیست شناسی داشتیم که از من بدش می آمد درست مثل من که از او بدم می آمد . تا درس را بلد نمی شدم به سیمین بهبهانی و فروغ و نادرپور و خلاصه هر چه شاعر و نویسنده بود ، بد و بیراه می گفت . که دختری که فکر و ذکرش پیش شعر و شاعری باشد می شود چون تو تنبل و خل و چل . همیشه هم با گچ رنگی کار می کرد اگر چه از او بدم می آمد اما الحق والانصاف خیلی زخمت می کشید . روزی مرا پای تخته سیاه صدا کرد و بقیه اش را هم که خودتان حدس بزنید . این بار گفت : تو باید دختر شهریار می شدی . نمی توانستم این کنایه اش را تحمل کنم . از قضای روزگار آن روز شانس یار من بود چون بعد از زنگ یادش رفت کت شیک و قشنگش را بردارد و فرصت به دست من افتاد . قاشقی را که همراه غذایم به مدرسه می بردم از کیفم در آوردم و با احتیاط هر چه تمامتر ریزه های گچ رنگی را داخل قاشق و با سلیقه فراوان توی جیبهای خانم ریختم . عوضین بدل آدیندا اوغلو وار ( عوض پسری به اسم بدل دارد ) آخ که دلم خنک شد .  مبصر و یکی دو نفر از دخترها دیدند و کمکم نیز کردند و شدیم شریک جرم .

 

نه پسر همسایه شیک پوش و خوش قد و بالای مجرد همسایه دبیر شیمی ما بود . چقدر هم عاشق دلخسته داشت . دخترها برای بردن دلش هر چه از دستشان می آمد انجام می دادند و او بی خیال از همه شان بود . می دانستم سوگلی دارد و چشمش یکی را گرفته که دانش آموز هم نیست . به دخترها گفتم اما آنها فکر کردند من هم شیفته این آدم هستم و از روی حسادت چنین می گویم . آخر دخترعموهایش را می شناختم . این بی انصاف هر وقت می دانست خانه مان مهمان است و یا من در عروسی هستم روز بعدش به درس صدایم می کرد . روزی از روزها یکی از دخترها را به درس صدا کرد و او به سوالهای آقا معلم جواب غلط داد . این بار سومش بود که درس بلد نبود به همین سبب آقا معلم با خشم فراوان گفت : میدانی اگر پسر بودی چه کارت می کردم ؟ من به آهستکی گفتم : با این انگشت می زدم به چشمت . بیچاره مهری که بغل دستم نشسته بود به نحوه گویشم که سعی داشتم پرویزصیاد را تقلید کنم خنده اش گرفت . مبصر که نزدیک ما بود عصبانی شد و آهسته پرسید برای چی می خندید ؟ این بار مهری جمله مرا تقلید کرد . او نیز خنده اش گرفت و بدین طریق یک دفعه آقا معلم متوجه شد که نظم کلاس به هم خورده و همه کاسه کوزه ها سر مهری شکست . هر چه به آقا معلم گفتم جمله  من موجب خنده بچه ها شده باور نکرد که نکرد . نفهمید که من به خاطر همسایه بودن سر کلاسش شلوغی نمی کنم . اما بین خودمان باشد خیلی ناراحت مهری شدم .

 

ده حدود پنج سال پیش مرا برای کار به خانه سالمندان فرستادند . سر پرستار زنی آلمانی و بلند قد و بد خلق بود از همه خواسته بود که داخل دفتر سیگار نکشند .  اما کسی رعایت نمی کرد . من از بوی سیگار بدم می آمد و هر وقت برای رفع خستگی و نوشیدن چای وارد دفتر می شدم اولین کارم این بود که زیرسیگاری را به سرعت خالی می کردم تا بوی سیگار اذیتم نکند . روزی وارد دفتر شدم و دیدم سرپرستار هم نشسته تا مرا دید از جای بلند شد و گفت :  من نیم ساعتم تمام شده بشین و راحت باش و رفت . غافل از اینکه من متوجه شدم توی دفتر سیگار کشیده است . اؤزو خورما یئییر خالقا دئییر خورما یئمه ( خودش خرما میخورد و به دیگران می گوید خرما نخورید . ) من هم به خیال اینکه ته سیگار زیرسیگاری سرد است و این خانم توی دفتر سیگار نمی کشد زیرسیگاری را داخل سطل آشغال پلاستیکی خالی کردم و نشستم .  بقیه همکاران هم آمدند هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که بوی دود بلند شد و از شانس بد من سرپرستار نیز وارد دفتر شد . سطل داشت آتش می گرفت و فریاد سرپرستار بلند بود که کدام احمقی سیگار کشیده و ته سیگار داغ را داخل سطل انداخته ؟ غافل از آنکه آن احمق یکی من و دیگری خودش بود . دست بلند کردم که خود را معرفی کنم که یکی از پرستارها دستم را گرفت و پایین آورد و آن دیگری انگشت خود را به طرف لبش برد ، که ساکت باشم . سر پرستار با غرولند فراوان آتش را خاموش کرد و به حضار پرخاش کرد که بار آخرتان باشد اینجا سیگار می کشید .

 

...

 

خوب قرار بر این است که من نیز اسم پنج نفر را بنویسم . اما من دو مطلب را نوشته ام و اسم ده نفر را می نویسم . اما نمی توانم انتخاب کنم . دلم میخواهد همه دوستان در این بازی شرکت کنند .  گلین بانو ، خسرو ، مینو ، نازخاتون ، موسی ، سپیده ، شهلا شرف ، علیرضا ،  خاتونک ، مهربانو و بقیه دوستان به شرکت در این بازی دعوتتان می کنم .

 

ببینید دلم برای گل نرگس این دنیای مجازی تنگ شده . نی لبک اینترنت ما ، تو کجائی ؟ صعود برهنه بلاگ اسپات ، غیبتت طولانی شد . گفتی با دست پر برمی گردی من دست خالیتو هم بیشتر دوست دارم . بیا و در بازی شرکت کن .

 

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :