زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸

اول صبحی حال و هوای خوشی داشتم.نیمه شعبان بود و من هم گویا در گذشته های یک کمی دورتر سرگرم سیر و سفر بودم. نیمه شعبان چراغانی تبریز ، گلهای شمعدانی دور تا دور مسجد ، ائل گلی و اطلسی هایش ، اتومبیل های تزئین شده عروس و داماد ، بوق اتومبیل های همراه عروس و داماد ، عرض تبریک مردم به عروس و دامادهای خجالتی ، همه و همه مثل پرده سینما از جلوی چشمم رژه می رفت. بوی خوش اطلسی را حس می کردم. انگار دیروز بود. یاد مادربزرگ مرحومم به خیر. می گفت :« آقا امام زمان که بیاید ، صلح و صفا می آورد. یک نفر ستمکار روی زمین باقی نمی گذارد. او که بیاید فقر و گرسنگی و بدبختی را ریشه کن می کند.» ما از دنیا بی خبر بودیم و حرفهایش را نمی فهمیدیم. آخر ما در عالم خودمان زندگی می کردیم . دنیا برای ما به اندازه عروسک پلاستیکی مان کوچک و به لذت بازی بئش داش فرح بخش و به طعم لواشک گرد و خاکی مشهدی علی بقال می خوش بود. دنیا برای داداش کوچک مرحوم و پسرخاله به وسعت چوب بلندی بود که به جای اسب برایشان سواری می داد و صدای شیهه اسب که با دهانشان طنین انداز حیاط کهنه و قدیمی مان می شد . پیت قوو پیت قوو . یاد آن روزها به خیر . به قول شهریار :

آی اؤزومو او ازدیرن گونلریم / یادش به خیر روزهای که خودم ناز و دردانه خودم بودم

آغاج مینیب آت گزدیرن گونلریم / یادش به خیر آن روزهائی که با چوب اسب بازی می کردم

بعد ها که شنید ، چند تا امام زمان پیدا شده اند با حیرت تمام گفت :« استغفرالله ، آغزیما داش تورپاق ، آغزیما داش تورپاق ، حالا اگر آقا امام زمان واقعی بیاید چگونه بشناسیمش ؟ » مرحوم پدربزرگ تسلی اش می داد و می گفت :« چه می گوئی زن ! لعنت خدا بر شیطان بگو . این حرفها شایعه است ، دروغ است ، می خواهند باورهای من و تو را ازمان بگیرند. می خواهند روحیه من و تو را خراب کنند. آقا امام زمان یکی است و وقتی می آید همه او را می شناسند. نگران نباش.»

همین طور صدای بحث و گفتگوی پدربزرگ و مادربزرگ مرحومم در گوشم طنین انداخته بود که صدای تلفن مرا به زمان حال بازگرداند. گل صنم خاتون بود. زن جالبی است . گوئی سینه اش تقویم سالانه است. نیمه شعبان را تبریک گفت. بیشتر وقتها تلفن او مرا متوجه اعیاد مذهبی و ملی می کند. شب یلدا و هاشم آقا ، مبعث ، چهارشنبه سوری ، خیدیر نبی ، نوروز ، اربعین و ... بعد از سلام و احوالپرسی

گفت :« خبر داری ظهور آقا امام زمان نزدیک است . به این زودیها خواهد آمد. »

گفتم :« از کجا فهمیدی ؟»

گفت : « از یک جائی فهمیدن ندارد که دختر ! مادربزرگم می گفت که آقا زمانی می آید که ظلم و فساد دنیا را بگیرد. برادر کشی رواج پیدا کند . چین اویغورها را بی رحمانه می کشد. اسرائیل وفلسطینی ها را قتل عام می کند. فلان جا بمب می گذارند . بهمان جا دسته دسته می کشند. همین ایران خودمان طفلک جوانان مثل برگ خزان به زمین می ریزند و پدران و مادران را به عزایشان می نشانند. حالا وقت آمدن آقاست. از ملک عرب می آید . سوار بر اسب سفید می آید. در دستش شمشیری بران دارد آنقدر خون می ریزد که در رودخانه ها به جای آب خون جاری شود.»

اینجا که رسید حرفش را قطع کرده و گفم : « این حرفا چیه که می زنی ؟ اگر او هم برای کشتن بیاید چه فرقی با آقاهای فعلی دارد ؟ این حرفها را کی یادت داده ؟»

گفت :« خودم می دانم مادربزرگم یاد می داد. »

عجیب است مادربزرگ من همچین حرفهائی را نمی زد. او فقط از آمدن آقا و از گستردن عدل و مساوات و برابری و ریشه کن کردن فقر و بدبختی سخن می گفت. ازگل صنم خاتون خواستم که به حرفهایش ادامه ندهد. مرا با خاطرات شیرین به طعم قورابیه تبریز ، به گوارائی شربت بید مشک ارومیه و خوشبو با عطر گل اطلسی ائل گلی تنها بگذارد.

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸

تابستان بود ، دخترمدرسه ای بودیم ، سوم شعبان بود ، خانه مان مجلس روضه بود ، ملا آمد و روضه نخواند بلکه چند آیه خواند و صلوات فرستاد و گفت روز مولود است و گریه روا نیست. فاتحه خواند و رفت. ما ماندیم و یک عالمه مهمان و کلوچه اهری و نازک چیده شده بر دیس های چینی مادر و چائی گلاب .
گفتیم : « مولود است و جای رقص و پایکوبی خالیست.»
حاجیه خانم گفت :« واخسئی !! استغفرالله !! موسیقی گناهه گناه !!»
علویه خانم سینی خالی چای را از دست من گرفت و شروع به زدن و تولدت مبارک گفتن کرد. حاجیه خانم صدایش درآمد و گفت : « واخسئی ! واخسئی ! زن خجالت بکش داری دایره می زنی؟»
علویه خانم جواب داد :« دایره نیست که . سینی است. نترس گناه نیست زنخیر ندارد که .»
آنقدر حاجیه خانم استغرالله و واخسئی و آوا و ای وای کرد که علویه خانم سینی را زمین گذاشت . همسایه ها بعد از صرف شیرینی و چائی گلاب خداحافظی کردند و به خانه شان رفتند . ما ماندیم و فامیل و اقوام دور و نزدیک. عصر مردها هم آمدند هوا خوش بود و هرکسی ماشین ژیان و پیکان و از این حرفها داشت. گفتند هوای به این خوبی و روز به این مبارکی چرا خانه نشستیم . سوار شوید و به شاهگلی ( همان ائل گلی ) برویم. همگی سوار شدیم توشه مان کلوچه اهری و نازک و شکرپنیر و کانادادرای بود. پدربزرگ و مادربزرگ و بقیه ریش سفیدها خانه ماندند و ما رفتیم. چه عصر و شب به یاد ماندنی بود. ائل گلی بود . ماشینهای بزک کرده عروس و دامادها و بوق ماشینهای پشت سرشان و صدای موزیک شاد شاد و مردی که جلو اتومبیل ها می رفت و با صدای بلندی که از داخل اتومبیل ها به گوش می رسید می رقصید و داماد برایش شاباش می داد. یکی می گفت این مرد دیوانه است و دیگری می گفت فقیر است و آمده شب عیدی نان بچه هایش را ببرد . داخل یک پیکان سفید بزک شده عروس و داماد بسیار خجالتی نشسته بودند . از آنها خوشم آمد فکر کردم آنها نیز گل اطلسی را دوست دارند. چند بوته گل اطلسی چیده و دسته کردم و دستم را از پنجره بازاتومبیل ، به سوی عروس دراز کردم و گفتم :« الهی که خوشبخت شوید.» عروس خجالتی دست دراز کرد و دسته کوچک اطلسی را از من گرفت . به جای تشکر لبخند شیرینی تحویلم داد. نمی دانم در عالم خودم فکر کردم به این زوج خوشبخت بهترین هدیه را داده ام .
سوم شعبان و نیمه شعبان در ذهنم به عنوان جشن و عروسی و پایکوبی نقش بسته است.
امسال همراه با انار خاتون و گل یاس از خانه بیرون زدیم تا غربتمان را با هم قسمت کنیم. زیر پایمان گل و درخت و سبزی و رودخانه و یک دنیا زیبائی طبیعی بود. قرار بود به میمنت این روز شادی کنیم و روز خوشی را بگذرانیم . اما خود به خود از مرگ و نیستی و غم فرزند و داغ دل مادر سخن گفتیم. از شیرزنان و شیرمردانی که ثابت کردند ایرانی تروریست و شرورو ... نیست. وقتی دل آرامش ذهنی ندارد ، وقتی آدمی نگران است خوشی نیز معنی خود را از دست می دهد.
چقدر دوست دارم این هموطنانم را .
به امید بازگشت شادی ها و جشن ها
*
عزیزیم قارا گونه / عزیز من تیره بخت
آغ گونه قارا گونه /سفید بخت تیره بخت
آرزوم بودور کی ائلیم / آرزوم از خدا این است که ملتم
دوشمه سین قاراگونه / هرگز تیره بخت نشود
*
عزیزیم نار آغاجی / عزیز من درخت انار
بار وئره ر نار آغاجی / میوه می دهد درخت انار
من ائلیمدن کئچمه رم / من از ملتم روی گردان نمی شوم
قورولا دار آغاجی/ حتی اگر چوبه دار برایم مهیا شود
*

قصیده ضد خشونت

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :