زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠

امان از بچه ها

پندها و توصیه ها و نصایح مرحوم دبیر تاریخمان موجب شده که سخنانش در دلمان هک شود. قیافه اش در نظرم مثل فیلم سیاه و سفید رنگ و رو رفته ای می ماند که روز به روز کم رنگ تر می شود. اما سخنانش را تا به خاطر می اورم یادداشت می کنم. روزی از روزها می گفت : « بچه ها را دست کم نگیرید. این فسقلی ها خیلی می فهمند. هرگز پیش آنها به پدر یا مادرشان فحش ندهید. ممکن است فعلا بچه باشند و زورشان به شما نرسد، اما بزرگ که شدند حداقلش این است که ازشما بدشان خواهند آمد.فراموش نکنید بچه ای که به تشویق پدر ، مادرش را مسخره کند یا دست روی او بلند کند ، در آینده پدر را مثل حب قورت می دهد و بالعکس.»

باور نمی کردیم. مگر پدر دیوانه شده که بچه اش را به این کارهای ناپسند تشویق کند؟ اما با گذشت زمان و شنیدن درد دل زنان و مردان ، این پند دبیر تاریخمان نیز باورمان شد. داشتم خاطرات « روحیه خانم » را می نوشتم. زنی که سرش هزار بلا کشید . اما سر خم نکرد. همه مشکلات یک طرف و آزار مادرشوهر و خواهر شوهر یک طرف. نمی فهمم مادرشوهرها و خواهرشوهر ها مگر خودشان مادرو خواهر شوهر نداشتند؟ گویا روزی مادر و خواهرشوهر روحیه خانم بلاکش در غیاب این زن فحش های رکیکی نثار او و زنی که او را زائیده و جد و آباد و هفت پشتش می دادند. پسربچه های او نیز می شنیدند و می ترسیدند جواب او را بدهند. اما در دل کوچکشان آتش انتقام زبانه می کشید. از قضای روزگار فصل ، فصل تابستان بود و مادرشوهر یک گلدان بزرگ فلفل قرمز- از آنهائی که می سوزاند و پیرزن هم همیشه سفارش می کرد که کسی به آنها دست نزند – پشت پنجره اتاقش گذاشته بود. پسر بچه ها دو سه تایی از آن فلفل ها را که خوب رسیده و آماده سوزاندن بود، می چینند و داخل آفتابه مادرشوهر می ریزند. اما این آفتابه فلفلی، قسمت عمه جانشان می شود. خواهرشوهر به خیال خود آفتابه پر از آب آماده را برداشته به مستراح می رود و بعد از دقایقی فریاد زنان که ای وای سوختم ، از مستراح بیرون می پرد. اهل خانه تعجب می کنند که توی مستراح نه آتش است ، نه فانوس و نه اجاق ، این زن چگونه و کجایش سوخته ؟ بالاخره می فهمند که چه بلایی سر زن آمده است و کار کار این دو بچه بوده و بی احتیاطی کرده و با فلفل بازی کرده اند. اما هیچ کسی به خاطرش نمی رسد که اگر کار این بچه ها واقعا بی احتیاطی بوده ، چرا دست خودشان نسوخته است؟ از کجا فهمیده اند که بعد از ریختن فلفل داخل آفتابه ، باید دستهایشان را بشویند؟

نویسنده: شهربانو - دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩

شیطون بلا پسرک بازیگوش و پر جنب و جوش دبستانی است. چند روز پیش مژده داد که شاگرد ممتاز شده است و من باید به قول خودم عمل کنم و جایزه دلخواهش را برایش تهیه کرده بفرستم. بعد از تبریک و اظهار خوشحالی پرسیدم :« شاگرد اول شدی ؟»

با یک کمی شرح حال و تعبیر و تفسیر گفت :« اول اول که نه! یک کمی به اول مانده .»

گفتم :« خوبه پس شاگرد دوم شدی؟»

باز گفت :« شاگرد دوم دوم که نه یک کمی به دوم مانده.»

گفتم:« یعنی می خواهی بگویی که شاگرد سوم شدی؟ خوب شاگرد سوم شدن هم خوبه.»

گفت :« شاگرد سوم سوم که نه یک کمی نزدیک به شاگرد سوم. یک نمره هم کمتر از شاگرد سوم. »

گفتم :« خوب شاگرد چهارم شدن هم خوبه . پس خوب تلاش کردی و نمره هایت هم خوبه . آفرین.»

خیلی خوشحال شد و گفت :« می دونی. شما اولین نفری هستی که بدون نق زدن تبریک گفتی.»

گفتم :« مگر بابا و مامانت کارنامه تو که دیدند چی گفتند؟»

گفت :« بابام به مامانم نق زد که اگه خوب به درس و مشق بچه می رسیدی شاگرد اول می شد.کارت شده همه اش با آبجی جونت به خرید و مهمانی رفتن و پشت تلفن حرف زدن. مامانم هم دعوام کرد که علی یارین جا دی ( علی نصف تویه) ببین چه نمره هایی می آره؟. حالا نوبت تویه که جایزه ام رو بخزی .»

گفتم :« باببا و مامانت به فکرت هستند دوستت دارند و دلشان می خواهد خیلی خوب درس بخوانی و آینده خوشی داشته باشی. حالا بگو ببینم جایزه چی می خواهی ؟»

گفت :« میمون خندان»

با تعجب گفتم :« پسر جان میمون خندان دیگر چیست؟»

قاه قاه خنده کودکانه اش پشت تلفن پیچید و گفت:« عجب دهاتی هستی! یعنی تا به حال میمون خندان ندیدی؟»

گفتم :« والله به خدا ندیدم . حالا تعریفش رو بکن . شاید پیداش کردم.»

گفت :« شاید نداریم که ، باید پیداش کنی. خودت قولشو دادی.»

گفتم :« اگر نتوانم پیدایش کنم ، پس دیلیمی ائششک آریسی ساشسین ( زبانم را زنیور سیاه بگزد ) حالا که وعده داده ام چشم.»

مشخصات میمون خندان را داد و در حالی که گوشی را به مادرش می داد گفت :« یک دفعه گوشی را قطع نکنی ها . حرفهام تمام نشده.»

گفتم :« پس اول حرفهایت را تمام کن بعد گوشی را به مامانت بده.»

گفت :« میشه به بابا و مامانم سفارش کنی که هی کارهای پارسالم رو به رخم نکشند ؟»

گفتم :« مگر پارسال چه کارهائی کردی که دارند به رخت می کشند ؟»

گفت :« پارسال رو که یادت هست ! بابام وعده داده بود که اگر شاگرد ممتاز شوم برام دوچرخه می خرد. من هم که شاگرد ممتاز ممتاز نشدم ، اما نمراتم خیلی خوب شد و بابام برام دوچرخه خرید. یک روز توی کوچه مون با علی و رضا دوچرخه سواری می کردیم. که علی گفت بچه ها بیایید با دوچرخه هامون جنگ بازی کنیم. سوار بر دوچرخه به همدیگر حمله کردیم و در همان برخورد اول دوچرخه هایمان ، هر سه به زمین خوردیم. دندان شیری جلویی علی که لق هم بود شکست و افتاد کف دستش. زانوی پای راست رضا هم لت و پار شد. من هم که خودت می دونی آرنج و دست راستم لت و پار شد و تعطیلات تابستانم را زهر مارکرد. حالا تا تکان می خورم بابا و مامانم دعوام می کنند که مثل پارسال نکنی که تابستانمان با بیمارستان و رادیولوژی و دکتر و مطب و این جور چیزها هدر شد. خوب به بابا و مامان بگو که پارسال سه تا آمپولی که به من زدند شوخی نبود که. تازه دواهاشون هم که خیلی تلخ بود.اصلا ببینم شما بزرگترها چرا دست از سر همدیگر بر نمی دارید؟ تا یکی یک کاری می کنه و ضرر می کنه همه اش سرکوفت می زنید و حرفها و سرزنش های همیشگی را هی تکرار می کنید ؟»

گفتم :« حالا نیازی نیست که من حرفی بزنم . تو خودت حرفهاتو زدی و بابا و مامانت که توی اتاق هستند ، صدایت را شنیدند. »

روز بعد در فروشگاه های اسباب بازی فروشی به جستجوی میمون خندان رفتم و بالاخره پیدایش کردم. عروسک هائی به اشکال مختلف که وقتی روی شکمشان فشار می دهی صدای خنده یا آواز همراه با حرکاتشان بلند می شود. وقتی روی شکم میمون خندان فشار می دهی ، گوئی که قلقلکش دادی در حالی که از خنده روده بر می شود روی زمین می غلطد و آدم با دیدن غلط زدن و صدای خنده اش ، خود بخود می خندد.

این عروسکهای جورواجور را با عروسک پارچه ای مادربزرگم ، عروسک پلاستیکی ده ریالی ام عروسک بافتنی خاله جونم مقایسه کردم. چه دنیای قشنگی داشتیم با خاله بازی های ساده و کودکانه مان ، لباسهای کج و کوله ، اما رنگارنگ عروسکهای پلاستیکی مان که خودمان برایشان می دوختیم. یادش به خیر عجب دنیائی داشتیم.

*

آلمانی ها اصطلاحی دارند که می گویند:

Geschehen ist geschehen

بعنی آنچه که اتفاق افتاده ، اتفاق افتاده

اولان اولوب کئچن کئچیب

آنچه که اتفاق افتاده و گذشته ، در گذشته انجام گرفته و تمام شده ، هر چند اثرش باقی مانده است. به رخ کشیدن و سرزنش و سرکوفت بجز دلسردی و دل شکنی و دلخوری اثری دیگر ندارد.

نویسنده: شهربانو - یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸

یا شکایت عباس
عباس کلاس اول راهنمائی است. او از دست پدر و مادر و عمه جانش و دیگر بزرگترها دلخور و عصبانی است. درد دل می کند می پرسد : اگر وسایل شخصی شما را ما برداریم و به یکی هدیه کنیم خوشتان می آید ؟
جواب می دهم : نه
باز می پرسد اگر مهمانتان بیاید و وسایل شخصی شما را بردارد و ببرد خوشتان می آید؟
جواب می دهم : این فرق دارد . گاهی مهمان از وسیله ای که داریم خوشش می آید و ما به او هدیه می کنیم.
حرفم را قطع می کند و می گوید : نه خیر من هدیه دل به خواهی را نگفتم . برداشتن زورکی را گفتم.
می پرسم : یعنی چه ؟ برداشتن زورکی دیگر چیست؟
می گوید: برداشتن زورکی اینه که مهمان بیاید و برای سرگرمی اش اسباب بازی هایت را به او بدهی که بازی کند و موقع رفتن دهانش را تا بناگوشش باز کند و زر و زر گریه کند که این ماشین را برمی دارم. آن وقت بابا و مامانت با دست و دلبازی فراوان اسباب بازی تو را به بچه مهمان هدیه کند و مادر و پدر بچه هم یک کلام نگویند بچه جان این اسباب بازی ها متعلق به تو نیست که برداری ، بدون یک کلام تشکر از من وسایلم را بر دارند و ببرند. چهارشنبه سوری امسال پدربزرگم به من یک هواپیمای کوچک کوکی و به خواهرم عادله عروسک کوکی هدیه داد. خیلی خوشحال شدیم. عیدی عمه جون و اینا آمدند و دو روز هم ماندند. من که بابام رو می شناسم اسباب بازی هایم را قایم کردم . اما پسر بچه که زر و زر گریه می کرد ، بابام پیش اونها به من گفت :« عباس جان پاشو هواپیماتو بیار پسر بچه بازی کنه و سرش گرم بشه.» من هم آوردم. بعد هم از عادله خواست عروسک کوکی اش را بیاورد و دست دختربچه عمه بدهد. او هم آورد. روز بعد که مهمانها می خواستند بروند پسربچه باز زر و زر گریه کرد که من این هواپیما رو می خوام با خودم ببرم مال منه. بابام هم ماچش کرد و گفت : عزیز من البته که مال تو هست . ببرش . بعد دختر بچه هم گفت که من هم عروسک رو می خواهم و بابام عروسک را هم به او داد. من که بزرگ بودم اما عادله یواشکی گریه کرد . بعد بچه ریزه میزه عمه رادیو کوچک بابا را که بردش قوی است و با آن شبها رادیو اسرائیل را گوش می کند ، برداشت و بابا هم تشویقش کرد که شما خانه را تخم مرغ بکنید و بکوبید به دیوار فدای سرتان. خلاصه بعد از رفتن آنها بابا و مامان در مقابل ناراحتی من و گریه عادله ، ما را سرزنش کردند که آدم باید مهمان را خوشحال و راضی بدرقه کند . تازه بابام سر عادله داد کشید که چیه زرو و زر گریه می کنی یک عروسک کوکی که اینقده ادا و اطوار نداره. منو هم سرزنش کرد که با اون قد و هیکل گنده ات خجالت نمی کشی با اسباب بازی بازی می کنی ؟ هم سن و سالهای تو در خارجه کم مانده که هواپیمای واقعی درست کنند . تو داد یک تکه آهن پاره را می زنی ؟ خودت رو نکش فردا عوضش را می خرم . البته نخرید ها ! فردای آن روز که به دید و بازدید رفتیم عمه جونم به مامانم گفت : اسباب بازی هائی که داده بودید بچه ها نپسندیدند و گوشه ای انداخته اند . می خواستم بیارم به خودتون بدم یادم رفت . فردا می آرم . مامانم با یک قیافه ای نگاهش کرد که من فکر کردم توی دلش می گه عجب بی چشم و رو! بعد که به خونه اومدیم گفتم آخه مامان چرا نگفتی خوب بیارش ؟ مامانم گفت : آخه پسرم می دونم دروغ می گه . اگر قرار بود پس بدهد که نمی برد.
من از عمه جون و شوهرش و بابا و مامانم دلخورم. چرا کسی به بچه اش نمی گوید که بچه جون چون ما مهمان هستیم و میزبان می خواهد به همه ما خوش بگذرد وسایلش را در اختیار ما می گذارد . این به آن معنی نیست که مالکش بشوی و با خودت ببری.چرا بابا مامانها وسایل شخصی بچه شون رو به دیگری هدیه می کنند؟ چرا همه فقط به فکر خوشحالی بچه خودشون هستند؟ بعد سکوت می کند و یک دفعه می گوید : می دانی چی دلم را خنک کرده !؟
می گویم : نه ! چی ؟
می گوید : شب بابام رادیو بزرگ را باز کرد. می خواست رادیو اسرائیل رو گوش کنه . با رادیو بزرگ نتونست . صدا خیلی ضعیف بود . رفت سراغ کامپیوتر . تا کامپیوترو اینترنت باز بشه و بره رو سایت و بازش کنه طول کشید. بابا خیلی عصبانی شد و گفت : یعنی چه که آدم یک جائی مهمانی بره و مواظب بچه اش نباشه و فسقلی هر چی دم دستش می آد برداره و ببره و مادر و پدر بی ملاحظه اش نگویند بچه جان اینها مال ما نیست چند دقیقه ای به ما داده اند که سرگرم بشویم. وسایل آدم را چرا می برند آخر ؟ من هم در جوابش گفتم : باباجون چرا ناراحت می شی مهمان حبیب خداست ، ائوی بی یومورتا ائله سین چیرپسین دووارا باشیتا صاداغا ( خونه رو تخم مرغ کنه و بکوبه به دیوار فدای سرش.) بابام عصبانی شد و گفت :« زیادی حرف می زنی ! می آم گوشت رو می کشم! مواظب حرف زدنت باش! » و غیره
بعد کف دستش را چند بار روی سینه اش می کشد و ادامه می دهد : اما می دونید چیه ؟ من و عادله خیلی خوش به حالمان شد . خیلی دلمان خنک شد. بیر اینه اؤزووه بیر چووالدیز اؤزگویه / اول یک سوزن به خودت فرو کن بعد یک چوالدوز به دیگران

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧

 

سهیلا ، دختر دبستانی و فرزند کوچک یکی از دوستانم هست. دیروز که داشتم تلفنی با مادرش صحبت می کردم ، او هم دلش خواست که با من چند کلمه حرف بزند. گوشی را از مامانش گرفت و شروع به گلایه کرد. یکنواخت حرف می زد و از بابا و مامانش شکایت می کرد . پرسیدم : سهیلا جان چی شده ؟ مگر مامان و بابات چی کارت کردند که اینقدر از دستشان عصبانی هستی ؟

گفت : پارسال بهار که با مامان و بابا ، بازار رفته بودیم جوجه های زرد و خوشگل دیدم و از بابام خواستم که یکی هم برای من بخرد و بابام وعده داد که هرگاه در کارنامه ثلث سوم من بیست دید به تعداد هر بیست یک جوجه برایم بخرد. آخر من همیشه کمتر از بیست می گیرم. هر چه سعی می کنم اشتباه نداشته باشم نمیشه . البته همه جوابها رو درست می نویسم اما نمی دانم چرا یهو یهو خانم معلم برام غلط می گیره؟ خرداد که کارنامه ها را دادند و بابام شمرد پنج تا بیست داشتم و همانطور که خودش قول داده بود ، مرا به بازار برد وپنج تا جوجه خوشگل برام خرید. فروشنده جوجه ها را داخل قوطی کهنه کفش گذاشت و درش را بست و قوطی را دست من داد. بابام آهسته و با لبخند به فروشنده گفت : عجب خطائی کردم حالا توی خونه با جیک جیک اینها چه کنیم ؟ مرده هم یک لبخند به بابام زد وجواب داد: حاج آقا ناراحت نشوید چند روزی باهاش بازی می کنند و تمام می شود. جوجه ها  را به خانه آوردیم و بابام قفسی خرید و گوشه حیاط گذاشتیم. حالا جوجه هام بزرگ و تبدیل به مرغ و خروس شده اند. مرغها تخم می گذارند و من هم به بابا و مامان اجازه داده ام تخم مرغها را بخورند. حالا اشتهاشون باز شده و می خواهند مرغها و خروسهای خوشگل مرا بگیرند و سرشان را ببرند و بخورند. مامان میگوید اگه زیاد بمانند گوشتشان سفت می شود و دیر می پزد. آخر اگه دلشان مرغ و خروس می خواهد توی مرغ فروشی مرغ مرده فراوان هست . پول بدهند و بخرند چرا می خواهند حیوانات زنده مرا بکشند؟ آخر خدا را خوش می آید. اگر یکی بگیرد و سر بابا و مامان را ببرد خوششان می آید ؟ تو رو خدا به مامان بگو دست از سر حیوانات من بردارند.

حرفهایش تمام نشده ، به های های کودکانه گریست و با همان حالت گریه نفرین کرد که هر کسی مرغها و خروسهای مرا سر ببرد تاپشیراجاغام قولسوز ابوالفضله/ او را به ابوالفضل بی دست خواهم سپرد . یعنی که نفرینش خواهد کرد یا از ابوالفضل خواهد خواست که بلای او را بدهد. یعنی نمی تواند جلوی بابا و مامان را بگیرد و کاری از دستش برنمی آید بجز ناله و نفرین  

مادرش گفت : مرغها و خروسها بزرگ شده اند و گاهی از قفس بیرون می آیند وکاشی های حیاط را کثیف می کنند . در ضمن عمرشان هم کم است و اگر ما سر نبریم و نخوریم به اجل خودشان می میرند ومردار می شود و گوشتشان به درد خوردن نمی خورد .گرنه او نیز دلمان نمی آید موجب گریه و ناراحتی بچه مان بشویم.

گفتم : ولشان کنید بگذارید زنده بمانند. هر وقت هم اجلشان رسید دخترتان به چشم خود می بیند که اجلشان رسیده و مرگشان را می پذیرد.

در حقیقت علت خرید جوجه آن هم پنج تا و به این آسانی توسط بابا و مامان سهیلا این بود که فکر نمی کردند که هر پنج جوجه زنده بمانند و بزرگ شوند و تخم گذاری بکنند. چون جوجه زرد دستفروشها اکثر بیمار و ضعیف هستند . اما سهیلا خیلی مواظب اینهاست به موقع برایشان دانه و آب می دهد ، هر روز ظرف آب و دانه شان را تمیز می کند. وقت ناهار سهم برنج آنها را داخل پیاله مخصوص شان می ریزد. مواظب است که گوشت وارد غذایشان نشود . حتی ته مانده سبزی خوردنی ها را خورد می کند و می شوید و سپس به اینها می دهد. برایشان اسم هم گذاشته است ( کاکل زری –  کاکل طلا – پر نقره ای- فندقی – جینقیلی)

راستی انصاف نیست حیوان خانگی هر چه می خواهد باشد برای بچه بخریم و بعد از بزرگ شدن هوس خوردن اش به سرمان بزند.

*

سهیلا مرا یاد یکی از دانش آموزانم به نام ام البنین انداخت. پدر ام البنین کفترباز بود و درسهای دختر خیلی ضعیف بود. پدر وعده داده بود که اگر خانم معلم از تو راضی باشد یکی از کفترها را به توجایزه می دهم. تا شروع امتحانات ثلث دوم دخترک پیشرفت قابل توجهی کرد و پدر کیک از کفترها را به او جایزه داد. یکی دو هفته از این جایزه نگذشته بود که ام البنین گریان به مدرسه آمد . از او علت گریه اش را پرسیدم گفت : دیشب مهمان ناخوانده داشتیم و پدرم سه تا کفتر سر برید که یکیشان کفتر من بود. مهمانها که رفتند سر و پاهای کفترم را شستم و در باغچه حیاطمان دفن کردم. برایش فاتحه هم خواندم. صبح هم پدرم عصبانی شد و گفت حالا قیام قیامت که نشده عوض کفترت را می دهم . اما من عوض کفترنمی خواهم ، کفتر خودم را می خواهم.

ام البنین از راه رفتن و پریدن و دانه خوردن کفترش برایم حرف می زد و می گریست.

*

این پست را به خاطر سهیلا و ام البنین وبچه های دیگر نوشتم که در خانه حیوان خانگی دارند و دوستشان دارند و از آنها مراقبت می کنند.

به قول سهیلا : مامان و باباها شما رو به خدا دست از سر کاکل زری و کاکل طلا و پر نقره ای و فندقی و جینقیلی  ما بردارید.

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :