زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳

به بهانه عاشورا و به یاد همه شهدا

در سایت قایاقیزی
http://gayagizi.blog/
نویسنده: شهربانو - جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱

عاشورا بود و من و هاله و  گل صنم ، داشتیم در مورد خاطرات گذشته صحبت می کردیم. آداب و رسوم و مراسم مذهبی ولایتی که بیشترین سالهای عمرمان را در آنجا گذرانده بودیم. ذکر خیری بود از صبحانه عاشورای عنبرشاهی ها ، خورش هویج زن قصاب ، شعله زرد زهرا خانم ، حلوای آرد مادر حکیمه ، آش کشک کوره پزها ، آش امام که به آن امام آشی می گفتند. آش امام نذری تبریز نبود. مردم ولایتی شب عاشورا در خانه ای که نذری پخته می شد ، دیگ بزرگ آش را بار می گذاشتند و هر کسی هر چه می توانست یا می خواست می آورد و داخل آش می ریخت. مواد آش گوشت مرغ و گوسفند و انواع حبوبات از قبیل نخود و گندم و بلغور و غیره بود. آش تا صبح می جوشید و جوانان عزادار مواظب پخت و پزش بودند و صبح خانواده ها ظرف در دست به آن خانه می رفتند و آش امام و همراه آن یک پیاله شیره انگور یا همان دوشاب خودمان می گرفتند و سر سفره شان برده و نوش جان می کردند. همین طوری از این در و آن در می گفتیم که پینار « دوست ترکیه ای ما »  زنگ زد و گفت:« ناهار نخورید که برایتان عاشورا می آورم. »

با تعجب پرسیدم:« یعنی چه ! امروز عاشوراست ! چه می آوری؟»  

گفت :« سر به سرم نگذار جانم . عاشورا می آورم دیگر.»

سخن کوتاه کردم و گفتم که منتظرش هستیم. بالاخره پینار با قابلمه ای در دست وارد شد و گفت :« تا سرد نشده بخوریم.»

با کنجکاوی پرسیدیم :« چه پخته ای ؟ باید خیلی خوشمزه شده باشد.»

لبخندی زد و گفت :« روز عاشورا شوخی تان گرفته؟ گفتم که عاشورا پخته ام.»

سفره مان آماده بود و پینار درب قابلمه را باز کرد. داخل قابلمه آشی بود که با گندم و بلغور و نخود پخته شده بود. داخل این آش پر از میوه های خرد شده  مانند انجیر و قیسی و گلابی و ... و خلال بادام بود. شکر هم به اندازه کافی ریخته و مثل شعله زرد شیرین شده بود. گفت :« ما به آشی که در این روز مبارک می پزیم ، عاشورا می گوییم. »

سپس تعریف کرد که پیامبر اسلام و خلفای راشدین و دوازده امام برایشان محترم و مقدس هستند و در روز عاشورا آش عاشورا می پزند و دعا و قرآن می خوانند و الهیات گوش می کنند.

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩

بچه که بودم، در یکی از محله های قدیمی ، مردریش سفیدی زندگی می کرد که حاج آقا صدایش می کردند. با دختر حاج آقا در کلاس ششم ابتدائی همکلاس بودیم. اسم دختر کلثوم بود.می گفت:« پدرم به سفر حج نرفته اما چون عمویم او را حاج آقا صدا می کند، بقیه هم از او یاد گرفته و این طوری صدایش می کنند.» حاج آقا روزهای سرد و یخبندان زمستان جلو مدرسه می آمد و تا کلثوم را می دید جلو می آمد وبا یک دست کیف مدرسه دختر را می گرفت و دست دیگرش را به دست دختر می داد و به راه می افتادند.دختر همیشه چادر به سر داشت و با دندانهایش گوشه های چادر را می گرفت و دندانهای برنده اش، بیشتر اوقات دو گوشه چادر را پاره می کردند. برای همین هم دو گوشه چادرش همیشه خیس و چروک بود. پدر او آدمی مهربان و مومن بود. کاری به کار کسی نداشت و سرش به کار خودش مشغول بود. مغازه کوچکی داشت و نان شب خود و پنج کودک قد و نیم قدش را درمی آورد. کلثوم فرزند بزرگ خانواده بود و اگر همکلاسی ام نبود فکر می کردم نوه این مرد است. چون فاصله سنی دختر و پدر زیاد بود. پدر من همیشه جوان و شیک و مرتب بود. اما پدر او کتش را نمی پوشید و روی شانه اش می انداخت و پاشنه کفش اش هم همیشه خوابیده بود. دخترمی گفت که پدرش عمدی پاشنه کفش اش را می خواباند تا کسی متوجه نشود این گوشه و آن گوشه کفش کهنه و پاره است. او از اول تا دهم محرم که عاشورا باشد در هیئت عزاداران تلاش می کرد و سردسته شاخسئی ها ( دسته های قمه زنی ) بود. در بین عزاداران و دسته شاخسئی او ، کسی قمه و چاقو به دست نمی گرفت. آنها چماق به دست داشتند و بعد از ممنوع شدن اسلحه سرد و گرم ، بدون چماق بیرون می رفتند. نوحه خوانی و شاخسئی واخسئی آنها با طبل و زینگ و بلندگوی باطری دار بزرگ همراه بود.شب های تاسوعا و شب های عاشورا هم وقت می دادند و به خانه مردم برای عزادرای و نوشیدن شربت و چای نذری می رفتند. کلثوم از دست بعضی ها ناراحت بود که پدرش را اذیت می کردند و می گفتند:« همه کاره ای و سر مظلوم زیر آب کرده ای و سالهای سال آب خنک زندان نوش جان کردی و حالا داری برای امام حسین سینه چاک می کنی و دایه مهربان تر از مادر شده ای » و الی آخر. روزی از پدرم پرسیدم :« مگر آدم سر کسی را زیر آب فرو کند طرف می میرد؟ چرا این حاجی آقا رفته زندان آب خنک بخورد مگر خانه خودشان آب خنک نبود؟» پدرم گفت:« اگر سر کسی را زیر آب فرو ببرند و زیاد نگهدارند اکسیژن به بدنش نمی رسد و خفه می شود و می میرد. کسی هم که به زندان بیفتد می گویند رفته زندان و آب خنک خورده.. حالا فرض کنیم که حاجی کاری کرده و زندانی شده. سالها توی زندان بوده . مجازاتش را کشیده و بیرون آمده و دارد زندگی می کند.کاری هم به کار کسی ندارد. گناه و ثواب او دیگر چه ربطی به دیگران دارد؟ نمی فهمم از کی مردم فرشته دوگانه کتف چپ و راست حاجی شده اند؟»

آن روز نه پدرم در مورد جرم و علت حبس پدر کلثوم حرفی زد و نه دیگران. خود کلثوم هم چیزی نمی دانست شاید هم می دانست و نمی گفت. اما چند سال بعد حکایت راهم از زبان کلثوم و هم دیگران شنیدم . که گویا حاجی هنوز جوان بود و سربازی نرفته بود و برادر بزرگتر سرپرست خانه پرجمعیت شان بود. روزی از روزها حاجی وارد مغازه برادر شده متوجه می شود که مشاجره لفظی برادر و مردی به کشمکش انجامیده و زمانی سر می رسد که ضربه برادر کار مرد را ساخته و طرف نقش بر زمین شده و جا به جا مرده است. حاجی می بیند که رفتن برادر به زندان همان و گرسنه ماندن خانواده پرجمعیت و بدبختی و فلاکت همان. او به فکر خود برای نجات خانواده از فلاکت ، تا رسیدن پلیس چاقو را از دست برادر می گیرد و خود را به جای او معرفی می کند و به جای برادر راهی زندان می شود. بهترین دوران عمرش در زندان سپری می شود و بعد از بیرون آمدن از زندان برادر سر و سامانش می دهد و مغازه ای برایش تهیه می کند و حاجی زندگی جدیدی شروع می کند.

پدر کلثوم در مورد گوشه و کنایه مردم ، زخم زبانشان سکوت اختیار کرد و تا آخرین لحظه زندگی اش دم برنیاورد و کلمه ای بجز توبه و استغفار به درگاه خدا بر زبان نیاورد. در این روزها کمر خمیده و موهای سفید سفیدش از نظرم محو نمی شود. نمی دانم باز طبل می کوبد ، بلندگوی باطری دارش جای خود را به میکروفن داده یا نه ، فانوس و زنبوری اش هستند یا جایشان را به مهتابی های پرنور داده اند. هنوز هم هنگام دعا از ته دل گریه می کند؟ هنوز هم در مقابل بدی ها و ناسزاهای همسایه بغل دستی اش با لخند تلخ می گوید : خرمن چی نین خرمنین اوتدامیشام سنه نئینه میشم؟ / خرمن خرمنچی را آتش زده ام ، اما به تو چه بدی کرده ام؟

یا از دنیا رفته؟ خدایش بیامرزد.

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸

مادربزرگ مرحومم در آداب روز عاشورا می گفت : « در این روز نباید شکم سیر غذا خورد. نباید خندید. نباید بچه بغل کرد و بوسید. آدامس نجوید و تخمه نخورید زیرا مادر یزید در این روز آدامس جویده و تخمه شکسته .. نباید مرغ و خروس و گاو و گوسفند سر برید. در این روز نباید خونی بر زمین ریخته شود. برای همین هم جنگ حرام است. حتی یزید( اسم محفوظ - مردی شرور و بی رحم بود که به او لقب یزید داده بودند.) هم که اشقیای ماکو و دور و برش بود و می زد و می برد و می کشت و غارت می کرد ، محرم و روزهای عزاداری کارش را تعطیل می کرد.»
گاهی حس کنجکاوی و فضولی من و مهناز و مهرناز گل می کرد و از سر بازیگوشی می پرسیدیم :« از کجا می دانی که مادر یزید آدامس جویده یا تخمه شکسته ؟ »
با ساده دلی تمام با دست راستش گونه اش را نیشگون می گرفت و با دندانهای بالا لب پائینش را گاز می گرفت و می گفت :« استغفرالله ! آقا خودش بالای منبر تعریف می کرد.»
می پرسیدیم:« اگر در روز عاشورا جنگ و خونریزی و کشت و کشتار راه بیفتد چه می شود؟»
ناراحت می شد و جواب می داد :« خدا نکند ! آن وقت آخر الزمان نزدیک می شود. روز عاشورا شمر و حرمله و یزید و .. و ... آدم کشته اند.»
شمر دشمن بود و با همان لباس رزمی و با هدف مشخص خود ، شمشیربه دست از روبرو حمله کرد. وای بر آنانکه از پشت سر خنجر می زنند.
..
تعداد کشته شدگان در عاشورا به گزارش روزنامه جمهوری اسلامی

تعداد کشته شدگان در عاشورا - دویچه وله

*

نویسنده: شهربانو - شنبه ٥ دی ۱۳۸۸

من و مهناز و مهرناز در راه مدرسه از بقال سر کوچه مان شمع می خریدیم و شب تاسوعا به مساجد محله مان می رفتیم و دعا می خواندیم و حاجت دل می گفتیم و شمعی روشن می کردیم. مطمئن بودیم که خدا حاجتمان را می دهد. دل کوچکمان از خدا چه می خواست بجز معدل بالا و نمره انضباط بیست و عروسک خوشگل شب عید؟ گاهی حکیمه نیز با ما می آمد او از خدا فقط نمره ده می خواست که قبول شود و بهانه به دست آقاجانش ندهد. خدا چقدر دوستمان داشت. از در مسجدش دست خالی مان برنمی گرداند. سرایدار مسجد محله ما شمعها را خاموش می کرد و برمی داشت. در مقابل اعتراض ما می گفت:« باید جا برای شمعهائی که بقیه مردم می آورند و روشن می کنند باشد. از آن گذشته همه این شمعها را که نمی شود یک شبه روشن و ذوب کرد. اینها خرج مسجد می شوند. » او با همه این حرفهایش دل کوچک ما را نمی شکست و اجازه می داد شمعمان تا آخر بسوزد و ذوب شود. تماشای ذوب شدن و همچون اشک جاری شدن شمع ، غمگینمان می کرد. گوئی که او نیز دارد در مصیبت کودکان یتیم و زنان اسیر می گرید. آخرین قطره که ذوب و سپس خاموش می شد مطمئنمان می کرد که حاجتمان را از خدا گرفته ایم.

امشب نیز به یاد آن دوران شمعی روشن می کنم به بزرگی دل مهربان خدا که حلقه غلامی حلقه به گوشی را از گوشم بیرون کشید و نعمت رهائی را ارزانی ام کرد. چه فرقی می کند شمع کجا روشن شود داخل مسجد و معبد و عبادتگاه یا میز کوچک اتاق نشیمن ؟ چه فرقی می کند کجا دعا کنی ؟ مهم این است که دعایت از ته دل و خوشایند خدا باشد. آنگاه می گیری آنچه که از خدا می خواهی.

دعایتان مستجاب و آرزوهایتان برآورده باد

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧

 

صبح عاشورا که می شد ، در همسایه بالائی باز می شد . می گفتند نذر دارند و صبحانه می دهند. دختر همسایه دقایقی بعد از ساعت یک ظهر با یک دیسهای کوچک هویچ پلو ظاهر می شد و به هر خانه ای دیس کوچک غذای نذری می داد. خوشمزه بود. خاله تامارا حلوا می پخت « اوماج حالواسی» ، «  عبدالرضاخان حالواسی » ، « تبریز حالواسی » و الی آخر. با یکی از دوستان قرار گذاشته بودیم که وامروز با هم حلوا یا شعله زرد بپزیم. گفت : چند روز پیش خانه صالیحا بودم حلوای خوشمزه ای به نام حلوای هویچ درست کرده بود. دستور پخت اش را گرفتم. بیا حلوای هویچ بپزیم تنوعی هم می شود. حلوا را پختیم و خوشمزه هم شد.

حلوای هویچ

یک کیلو هویچ رنده شده – یک لیتر شیر – 600 گرم خامه- سه یا چهار قاشق غذاخوری شکر – یک قاشق غذاخوری کره

یک کیلو هویچ رنده شده و یک لیتر شیر و 600 گرم کره را داخل قابلمه می ریزیم و هم می زنیم . بعد قابلمه را روی اجاق با حرارت زیاد قرار می دهیم . مواد که به جوش آمد حرارت را کم می کنیم و در قابلمه را می بندیم و گاهی مواد را هم می زنیم. بعد از یک ساعت هویچ خوب پخته و نرم می شود . آن وقت در قابلمه را بر می داریم و حرارت  اجاق را بیشتر می کنیم و مواد داخل قابلمه را هر پنج دقیقه بک بار هم می زنیم . منظور که حلوا ته نگیرد وقتی وقتی مایع شیر و خامه جذب شد ، شکر و کره را اضافه کرده هم می زنیم تا در حلوا حل شود و بعد از روش آتش برمی داریم. حلوا را داخل بشقاب یا دیس گود یا پیاله می ریزیم و می گذاریم یک ساعتی بماند و کمی خنک شود سپس داخل یخچال می گذاریم . این حلوا به سفتی حلوای معمولی خودمان نیست. مقدار شکر بستگی به میل هر کسی است.

**

داد هارای دییه ر آغلار/ با داد و فغان می گرید

یاسلی وای دییه رآغلار/ عزادار با ناله می گیرد

قارداشی اؤلن باجی / خواهری که برادرش را از دست داده

قارداش وای دییه ر آغلار/ وای برادرم می گوید و گریه می کند

**

روح و روان تمامی عزیزان درگذشته شاد

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧

می گویند پدر بزرگِ پدربزرگِ مرحومم ، ملا بود. پدربزرگ از او به نیکی یاد و به وجودش افتخار می کرد. باز می پگویند عصر روزی از روزهای عاشورا در مجلسی خانوادگی نوجوانان و جوانان فامیل را دور خود جمع و برایشان صحبت می کرد که : در روز قیامت که به محضر خدا می رویم تک تک اعضای بدن ما زبان به سخن خواهند گشود و هر کدام به خدای متعال شرح خواهند داد که با آنها چه کرده و چه بلائی سرشان آورده ایم .سوزن به بدن خود فرو بردن ، خال کوبیدن ، سنجاق قفلی را در بدن خود گره زدن و همه و همه گناه است. خدا کی فرموده که در مجلس عزاداری امام حسین علیه السلام پشت پیراهن سیاه خود را باز بگذارید و با زنجیر بکوبیدش ؟ کی فرموده سینه خود را باز بگذارید و آنقدر مشت و سیلی بکوبید که سرخ شود و گاهی هم خون بیاید ؟ کی فرموده شمشیر به دست بگیرید و این کله را که خدا حتمن مصلحتی دیده و سخت اش آفریده با شمشیر بشکافید؟ عاشق امام حسین هستید و می خواهید در راه رضایش نذر کنید ؟ نان و خرما و لباس نذر کنید چرا سر و سینه و کتف و شانه را جلو می اندازید؟ نییه حمام سویوینان دا دوست توتارلار؟ / از آب حمام هم دوست می گیرند؟
یکی از نوجوانان حاضر جواب سوال کرده بود : حاج آقا اینها را می دانید چرا بالای منبر نمی گوئید ؟
جواب داده بود : اگر بالای منبر بگویم که سر خودشان را ول می کنند و قمه را بر سر من می کوبند. زمانی می توانم بالای منبر زبان بگشایم که دیگران نیز با من همصدا شوند. تازه حرفهایمان تاثیر زیادی بر آنها ندارد. ایشان عادت کرده اند مهر خود را به آل عبا اینگونه نشان دهند. به شما بچه های خوب توصیه می کنم که اگر می خواهید نذر کنید از نان و خرما و لباس بخشش کنید نه از تن و جان زبان بسته مظلوم.
آن پدربزرگ مرحوم مرا یاد مشهدی قلندر انداخت. مشهدی قلندر مردی سالخورده ، ریزاندام و مهربان بود. اما من از او می ترسیدم ، چون از وقتی که چشم باز کرده بودم روزهای عاشورا او را کفن پوش و قمه به دست دیده بودم . او هر سال عاشورا قمه می زد حتی اگر مریض می شد و سرما می خورد . او معتقد بود که ادا کردن نذر واجب است و کسی اجازه ندارد به تعویقش بیاندازد. گویا بچه که بود به سختی بیمار و رو به مرگ بوده و پدر و مادرش نذر کرده اند که اگر بچه شان زنده بماند هر سال عاشورا قمه بزند. این چنین بود که از پنج سالگی با تیغ و در بزرگسالی با شمشیر قمه می زد. در طول جنگ هشت ساله گفتند که اهدای خون به جای قمه زدن درست تر و در پیشگاه پروردگار پسندیده تر است. او هم تصمیم گرفت به جای قمه زدن خون هدیه کند تا موجب نجات بیماری که محتاج خون است بشود. اما عاشورای آن سال هم کفن پوش و قمه به دست بین دسته های قمه زن نمایان شد. داد زد :
نئجه یارماز باشینی شیعه قیامت دی بوگون / چگونه شیعه سرش را نشکافد امروز روز قیامت است.
از امسال هم خون هدیه می کنم هم قمه می زنم .
**

 

نویسنده: شهربانو - جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧

هزاره هاست ، قرن هاست ، سالهاست که خیلی زمین ها کربلا و خیلی روزها عاشوراست . هزاران سال است وقتی امپراطوران و شاهان و خلفا و روسا به کشوری و آب و خاکی حمله می کنند و جوی خون به راه می اندازند زمین می شود زمین سیراب از خون کربلا و زمان می شود روز تلخ عاشورا. هنگام حمله اعراب به ایران ، یورش چنگیزخان مغول ، حمله تیمور لنگ که می گویند مسجد سیاری هم داشته که عده ای از غلامانش حمل اش می کردند. هر وعده نماز دستهای خون آلودش را می شست و نماز بر جای می آورد و خود را بنده شایسته و برحق خدا می دانست . من فقط عمادالدین نسیمی را می شناسم که زنده زنده پوست از بدنش کنده شد. بقیه مردم معروف نبودند که چگونگی وحشی گری را بدانم.
زاهدین بیر بارماغین کس سن دؤنه ر دیندن کئچر / یک انگشت زاهد را که ببری از دینش می گذرد
گؤر بو مسکین عاشقی سرپا سویورلار آغلاماز / این عاشق مسکین را از سر تا پا پوست می کنند گریه نکند
نادرشاه که به هندوستان حمله کرد سر سراه خود بین مردم حلوا پخش نکرد. آقامحمدخان قاجارهم که سرب داغ بر سر شاهزاده افشاری ریخت و به هموطنان کرمانی خودش نیز رحم نکرد. در جنگ هشت ساله ایران و عراق هر روز و هر ساعتی عاشورا بود.هنوز داغ علی اکبرها و علی اصغرها و زینب ها ، جگر هر دو طرف را می سوزاند.
از ایران که خارج می شویم فاجعه قتل عام یهودیان ، قتل عام ارامنه ، بوسنی و هرزه گوین ، کوسوو ، قاراباغ ، یازده سپتامبر ، حمله به افغانستان ، حمله به عراق هر کدام عاشورائی و داغیست تازه.
اکنون که همزمان با آغاز محرم و عاشورا ، عاشورای اسرائیل و فلسطین دارد فاجعه می آفریند، آن بالادستها چرا نمی گویند : ای سران اسرائیل و فلسطین ، ای آتش افروزان به این مردم بی گناه و معصوم شما جان نداده اید که جانشان را می گیرید.
من نیز به هرگونه کشتار و ترور از هر دو سو اعتراض می کنم.
اما متوقف کردن این قتل و کشتارها دست من و شما نیست. سالهاست که بر حکایت عاشورا اشک می ریزیم و خیلی ها دارند به این شیوه ما اعتراض می کنند که کهنه است ، که متعلق به هزار و چند صد سال پیش است. کهنه نیست دوستان کهنه نیست. رقیه همان دختر مظلومی است که بی خانمان شده و اهل خانه اش بی رحمانه کشته و تکه پاره شده اند . علی اصغر همان طفل شیرخواره ای است که بی هیچ گناهی قربانی خشونت و خصم بزرگترها شده است و علی اکبر همان جوان رعنائیست که چند سالی است بر اثر زخم بمباران شیمیائی ذره ذره می میرد. پس چرا در سوگ این بندگان مظلوم خدا داغدار نباشیم؟ مگر نه اینکه
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو ها را نماند قرار

به قول نازخاتون قلم به درد آمد

نویسنده: شهربانو - سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦

بچه که بودم از کلمه عاشورا ، ازطبل و دهل جنگ ، از مردان کفن پوش قمه به دست بسیار می ترسیدم . روز عاشورا برایم وحشتناکترین روز بود . شبیه خوانان شلاق به دست که کودکان یتیم و پدرمرده را با ضربه های شلاق به جلو می راندند  ، دلم را به درد می آورد . مادربزرگم می گفت : اینها مصیبت امام حسین علیه السلام را نشان می دهند . این فقط شبیه خوانی و نمایش است . اما برای من باز غیر قابل باور و تحمل بود که پدر و برادرها و فامیل و خانواده یکی را بکشند و فرزندان و اهل عیالش را با چنین بی رحمی اسیر بگیرند . اما هر چه سعی می کردم گریه کنم تا به قول مادربزرگم  هر دانه اشکم شفیع من در روز قیامت باشد ، نمی توانستم . اشک از چشمانم سرازیر نمی شد . تا اینکه بزرگ شدم و دوران جوانیم مصادف با جنگ ایران و عراق شد . اگر چه دورتر از محل جنگ زندگی می کردیم اما اخبار را از زبان سربازان و مردم عادی می شنیدیم . سرباز جوانی به مرخصی آمده بود تعریف می کرد که سربازان عراقی چگونه وارد خرمشهر شدند و مردان را کشتند و زنان و بچه ها را سوار کشتی کرده به اسارت بردند . هر که را خواستند بردند و هر که را خواستند کشتند .  بعد بمباران شهرها شروع شد . تبریز را بمباران کرد . امروز حلمه سازاندا ، فردا آپارتمانهای خانه سازی و ...  با هر صدای انفجاری از ترس به زیرزمین و پناهگاههای نا امن پناه می بردیم . با دیدن نوعروسان شوی مرده ، دختران به تاراج رفته ، پدران و مادران داغدیده و جنگ زدگان بی خانمان ، عمق فاجعه عاشورا را لمس کردم .

 

آن زمانها مادری نذر کرده بود ، در صورت پیدا شدن پسر جوانش ، روز عاشورا پابرهنه بین عزاداران حسینی شربت ریحان احسان کند . جسد پسرش پیدا شد و او دلخوش بود ، دلخوش از اینکه مقبره ای و خاکی هست و بدن تکه پاره ای که روزگاری جوانی رشید بود . هر سال ظهرعاشورا چهره مادرغم دیده با آن پاهای برهنه و گیسوی سفیدش در نظرم مجسم می شود . 

 

شب عاشورای امسال نیز تنها بودم . نشستم و برای تمامی شهدائی که در راه حق جان باخته اند ، داعا کردم و فاتحه خواندم و برای بازماندگانشان آرزوی صبر کردم . گفتم که بجز دعا کاری از دستم برنمی آید و این دعا بیشتر اوقات داروی دلتنگیهاست .

 

عزیزیم قاشی قارا / عزیزم ابرو سیاه

 

گؤز قارا قاشی قارا / چشم سیاه ابرو سیاه

 

تورپاقدا یاتان ایگیت / جوان خفته در خاک

 

به نزیردی گونه آیا / شبیه بود به خورشید و ماه

 

شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :