زن متولد ماکو
حکایتهای شهربانو در پرشین بلاک
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٢ آبان ۱۳٩٢
نویسنده: شهربانو - پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩

به بهانه عید غدیر و برای دل تنگم و جای خالی تو

شب عید غدیر است . شبی که برای فردایش در تلاش و تکاپو بودی. می دانستی که به دیدنت می آیند. می گفتی : خدا بیامرزد امواتشان را که این چنین روزهائی را در تقویم زندگی قرار داده اند تا بهانه ای باشد به جمع شدن دور هم و با عزیزان ایامی هر چند کوتاه به خوشی گذراندن.چه خوب است همه اقوام و کل فامیل را در یک روز و یکجا دیدن.»

یادش به خیر آن قدیمها که جوانتر بودی ، با آقاجمشیدمان بساط کباب راه می انداختید. بوی کباب تا هفت در و همسایه می رفت. غمی نداشتید. آقا جمشیدمان می گفت:« ما تنها نیستیم. ببینید بوی کباب محله را فرا گرفته همه دارند. پس نوش جان ما نیز باشد.»

محله قدیمی ما پر بود از پدربزرگ ها و سیدهائی که در خانه شان به روی اقوام و دوست و آشنا باز بود. سفره ای بود و نان سنگکی ، خرما و آش و کباب .

یادش به خیر وقتی حلیمه خانم می آمد و سعی می کرد مرا ببوسد. به این هوا که اگر روز غدیر هفت سید را ببوسی ، فردای قیامت حضرت علی شفاعت ات را می کند. اجازه نمی دادم . به حیاط بزرگ خانه مان می دویدم و او دو سر چادرش را با دندانهایش می گرفت و با دست چپ اش دو گوشه چادر را محکم می گرفت و با دست راست اش سعی می کرد مرا بگیرد و خیلی وقتها هم موفق می شد و من از این کارهایش چندشم می شد. آقا جمشیدمان دلش خنک می شد از اینکه یکی پیدا شده تا تلافی اذیت هائی که به او می کردم سرم درآورد و تو قاه قاه می خندیدی و می گفتی :« خدا امواتت را بیامرزد. بچه را اذیت نکن. فردای قیامت تا حضرت علی بیاید و شفاعت تو را بکند نکیر و منکر حساب و کتاب کارهایت را کرده و چرتکه هایشان را جمع کرده و رفته اند. تو ماندی و خدائی که باید قضاوت کند. خدا که اهل پارتی بازی نیست.»

بعدها زمان عوض شد. روزگار سرد و تلخ شد. بزرگ خاندان ها رفتند و تو و آقا جمشیدمان یساط کباب را برچیدید و گفتید:« گرسنه زیاد است و بوی کباب خوش نیست و خود کباب همچون سیخی بر گلو می ماند.»

سپس روزگار تلخ تر و سردتر شد. به شنیدن صدایت از راه دور قانع شدم. این اولین عید غدیر با جای خالی ات چقدر تلخ است . چگونه یگویم روزت مبارک پدر؟

 

نویسنده: شهربانو - چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧

دو سال پیش دوستی از من پرسید که اگرکوپلن امام علی بیاورد وقت دارم که در دوختن اش به او کمک کنم ؟ با کمال میل قبول کردم. یکی دو ماه بعد دو تا کوپلن امام علی برایم آورد یکی مرد عرب زیباروئی بود و شمشیر دوسری را روی زانوانش قرار داده بود و دیگری مردی شکم برآمده و زره پوش و خشن که او نیز شمشیر دوسری روی زانویش قرارداده بود . فهمیدم یکی را بعنوان هدیه به من آورده است و من به اختیار خودم می توانم انتخاب کنم. تصاویر را خوب نگاه کردم . مولا علی که من می شناختم هیچ کدام ازاین تصاویر نبودند. شمشیر دوسر به قیافه زیبای مرد عرب نمی آمد. قیافه آن یکی بسیار خشمگین و غیر قابل تحمل بود. مولاعلی که من می شناسم نه این بود نه آن. پس هیچ کدام را نخواستم. از من خواست در دوختن این دو کمک اش کنم . با هم شروع به دوختن کردیم و من آسمان آبی بالای سر تصویر و لباسهایش را دوختم و چهره و زره و شمشیر را به دوستم سپردم. دوختن و بافتن و بریدن و نقاشی کردن اشتیاق و باور می طلبد. اگر یکی از اینها ناقص باشد، کار نمی شود. دوختن کوپلن ( تابلو شماره دوزی ) کاری بسیار ریز است وبه قول معروف ایینه ینه ن گور قازماق دیر ( به سختی کندن گور با سوزن است .) چشمان من نیز کم نور است و ممکن بود چشم و ابرو خوب از کار درنیاید و به خودش سپردم. آخر کار هم هر دو تابلو زیبا از آب درآمد و قاب گرفته شد.
می خواهم ساده بگویم مولا علی که من می شناسم کیست ؟ مولا علی که من می شناسم ، برای من بدون توجه به لباس و خنجر و وضع ظاهری اش سمبل تقوی وعدالت است. مولا علی که من می شناسم کسی است که در ذهنم برایش قیافه و چشم و ابرووخط و خال و حتی خنجری ترسیم نکرده ام. او مولائی است که وقتی صدایش می کنم و حاجتی می طلبم روا می دارد . فاطمه ای که من می شناسم نمونه ای از بهترین زنان است. حتی وقتی آنها را بدون سلام و صلوات صدا می کنم از من رنجیده خاطر نمی شوند.
مادربزرگم وقتی بافت جوراب و شال یا حلوا و آش را شروع می کرد اول کار می گفت : منیم الیم دئییل فاطمه نین الی دیر ( دستهائی که شروع به کار کردند دستهای من نیستند دستهای فاطمه هستند .) وقتی علت این سخن اش را می پرسیدی جواب می داد : با دستهای خانم فاطمه کارها درست از آب درمی آیند. هنگام سخن از مولا علی و فاطمه خانم هم هزار سلام و صلوات نمی فرستاد عقیده داشت که این باور قلبی خودش است وخودش پاسخگوست. من همانگونه که آموخته بودم ، فکر می کردم ایشان لباس و ظاهری مثل همه مردم دارند. خلاصه بگویم مولا علی که من می شناسم پابرهنه راه نمی رفت . مولا علی که من می شناسم عبایش مثل آن سریال ، ژنده و پاره پوره نبود. مولا علی که من می شناسم در قالب فلان وبلاک پشت به مخاطب و بی خیال پی کار خودش نمی رفت.
برای سالگرد ازدواج ایشان کیکی با این عظمت تدارک دیده می شود.
..
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهای دهد از کرم گدا را
زنده یاد شهریار
..
شاه مردان علی با صدای شکیلا

,


ادامه مطلب ...
شهربانو
من معلم بازنشسته غربت نشینم و این کلبه اینترنتی خانه سیاه مشق های من است.
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :